چند برگ از یک فیلمنامه ناتمام

                              " سردار بي سران "

                             يا

                                  " ايلخانِ دلدار"

                               

 خانه پير آهنگر – روز – بيرون

خانه اي كاهگل – حياطي خشك و نه چندان سبز ،پر از درختان انجير خشكيده و گلدانهاي خالي و حوضچه كوچك بي آب.قاطر نهيف و لاغر و پيري گوشه اي ايستاده و از شاخه هاي خشك درختان طلب علف ميكند.

آهنگر پير با قدم هايي از سر غصه و شرم از بيرون خانه به آهستگي پا به حياط ميگذارد.

مستاصل بين داخل شدن و نشدن. صداي شيهه چند اسب از بيرون خانه شنيده مي شود، پيرآهنگر با درد به بيرون مي نگرد.

پير(ملتمسانه به افراد بيرون)        :وارد نشويد...ما خود به فرمان اطاعت ميكنيم.فقط لختي...لختي براي وداع...بعد ببريدش! آخرين التماس...

دوباره شيهه اسبي از بيرون.بر ميگردد .دل به دريا مي زند و بالاخره از حياط گذشته،به خانه كاهگلي وارد مي شود.

 

اتاق كاهگلي-همانوقت- تو

پير آهنگر گوشه اي نشسته سر در گريبان و شرمسار آهسته مي گريد.چند لباس رنگي و زيباي زنانه از بيرون صحنه تك تك بر كنارش ريخته مي شود.آهنگر با غصه يكي از

لباسها را برداشته و عاشقانه در آغوش ميگيرد و مي بويدش.

آهنگر          :چون به ما مي رسند،از ما مي برند و ما هيچ نمي گوييم...اٌف     برما !(خفيف مي گريد) اٌف برما كه فقط مي گرييم...

آوا(دختركي خوش سيما و صدا)             :نفرين بر چشماني كه خالقش بينا كرد...و نفرين بر وطني كه شيرخورده هايش به وقت رزم، يك يك گريختند.تو پيري،كارت گريه است! نه آنانكه از جسم جوان و تن  برنا، شهوتش را  ميكِشند، فقط!كجايند جوانان اين وطن كه از ترس مرگ،به سينه كوه گريختند؟تورا هيچ گناهي نيست پدرم!

آهنگر گريان و چهار دست و پا، پَرِ دامنِ دخترك زيبايش را مي بوسد.

آوا چون صد مرد مانند كوه ايستاده،از پنجره به بيرون مي نگرد،به حياط خانه.انگار چيزي ديگر از درگاه ميبيند.لبخندي بر لب مي آورد.

حياط خانه را از نگاه آوا مي بينيم كه انگار تماما تغيير كرده.حياط كاملا سرسبز 

و زيبا با درختان پر ميوه و سبز،به بهشتي خرم ميماند.

آوا             :به خواستگاران بگو آماده ام...

با اين حرف دل آهنگر بيشتر مي سوزد و زار ميزند.دختر اما انگار هزار غصه 

در خود مي خورد و هيچ نمي گويد.پيرمرد از پر كمرش خنجري بيرون آورده و 

همانطور شمرنده و خجل آن را رو به دخترش ميگيرد.دختر به خنجر نگاه كرده 

و متوجه منظور پدر مي شود.به فكر فرو مي رود.دست پدر همچنان با خنجر 

دراز است.

پدر            :اينان مي برند و بي هيچ غيرت ،مدتي مي رقصانند و مي گردانندت،پايان كه يافتي و رنگ از رخسارت كه رفت يا ميكشند يا مي فروشندت...از پدر بيچاره ات بشنو و زودتر سياه بختي تمام كن! 

دختر به فكري عميق فرو رفته.فكري به ذهنش مي رسد.

آوا             :ماندنم هنوز كارساز است!

پدر            :تو ديگر به هيچ كار نيايي زيبايم! اين نصيحت بشنو،كه خير درين است...مرگ با عزت به از زندگي با ذلت! تو با رفتنت دنيايم پايان ميدهي...با مرگت آرامتر خواهم مرد! ...(دردمند اما محكم)بمير دختركم...بمير...

خنجر را در دستان دخترش مي گذارد.دختر خنجر را ميگيرد.

آوا             :تا خون نريزم،خونم نريزد!{خنجر را در زير لباسش پنهان ميكند} اين خنجر قلب ديگري مي طلبد،نه قلب دخترك ايراني ...

پير آهنگر مبهوت و حيران به دخترش آوا خيره مي ماند.

 

بيرون خانه و حياط –همانوقت

چند سوار رزم آور مغول با هيبت هاي درشت و يال و كوپال و جنگ افزار 

روبروي در منزل آهنگر منتظرند.آوا از خانه بيرون مي زند. قاطر نهيف را نيز 

با خود بيرون مي آورد.سواران او را مينگرند .

يكي از سواران با نگاهي خريدارانه.آوا سوار بر قاطر مي شود و چند قدم جلو 

مي رود.

همان سوار         :ايلخان فرمود با اين اسب...{اسبي جوان و تنومند را اشاره ميكند كه با پارچه هاي رنگين آزين بندي شده}

 

آوا           : ايلخان را بگوييد آوا با هرچه دارد مي آيد.

و به راه مي آفتد و مي رود.دو سرباز به سرعت دو طرف او با او همراه مي 

شوند.

همان مغول{به پير آهنگر كه حيران و نگران است}       :اين دخترك از بدخلقي سرش به باد مي دهد.{و مي رود}

پير تنها و غمزده كنار درگاه خانه مي نشيند.

پير آهنگر  (فرياد مي كشد)                  :نفرين بر ايراني كه همه خوبي و زيبايي دارد،كه اگر هيچ نداشت زندگي ميكرديم و ذلت

نمي كشيديم!...نفرين بر دختران اين سرزمين كه زيبايند...نفرين برشير مردان ايران كه يك به يك مردند،نفرين بر خون پاك كه حرامزادگان نوشيدندش!

صداي پير آهنگر بر تصوير آوا كه از همه جلوتر مي رود،بر تصوير سربازان مغول كه از حرفهاي پير به خنده افتاده اند.


در ادامه ...

او به درگاه بی در و پیکر ایلخان بزرگ و برنا می رود و به شب حجله خون ایشان را می ریزد...

                 نوشته : نیما نادری

مارزنگی! نوش جانت،جانم

هی بچه جان!

بشنو از من چون حکایت می کنم...از حماقت ها شکایت می کنم...

گوش کن


تا لب به سخن باز شد،حقیقت جامه دروغ تن کرد...

این حکایت،حکایتِ همان راهبری ست که یک خروار حرف مفت تر از مفت به گوش خلق الله فرو میکرد. حکایت راهبر گزافه گو را  که در بالا خواندید مارزنگی خرابه های تخت جمشید برایم تعریف کرد...

حکایت بالا را مارزنگی که در خرابه های تخت جمشید برایم گفت تا مرا بخواباند و اینگونه جوهرِجانم را یکسره سر بکشد...بی شرف چنان داستانش را بی نقطه کرد که پایانش را در خواب دیدم...آرام آرام به خوابم برد...خوابیدم و خوابیدم  وخوابیدم...

مارزنگی همچنان داستانش را در گوشم می خواند و من در خواب می شنیدم داستان رهبری که حرف مفت به گوش خلق الله فرو می کرد و به حکم قندونبات،زهرمار به خورد ملت می داد...همینطور گفت و گفت تا بالاخره نقطه پایان داستان را خودم گذاشتم و از خواب پریدم!

فریاد کشیدم که حرف مفت بسه مارِ بیکارِ بیمار!!! 

بیدار که شدم فهمیدم  بی شرف کار خودش را کرده،جانم را یکسره سر کشیده و من درین خرابه فقز باطنم، و ظاهرم تا ابد خواب خواهد بود...

مار را بیرون خرابه دیدم که خنده کنان دور می شود از من و می گوید :

خلق الله تا خواب است، حقش زهر مار است!

                               نیما نادری

شاه می میرد و آسیابان می ماند...

                                                " مرگ یزدگرد "

 

خلاصه نمایشنامه ای به همین نام به قلم پر نفوذ استاد    بهرام بیضایی

پروژه عملی درس   مبانی ادبیات نمایشی

به دستگیری و همیاری استاد   مؤمنی

 

به قلم دانشجو   نیما نادری

 

پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی درآمد. آسیابان او را در خواب به

طمع زر و مال بکشت...   .

 

                                                                                        تاریخ:   !

 

 

 

خلاصه نمایشنامه  از نگاه من :

 

 

                                   " مرگِ مشکوکِ مردِ مشکوک "

                                پس از قرن ها،از نگاه کنجکاو یک دانش جو

 

 

 

آسیابی نیمه تاریک و روشن در مرو . آسیا به خانه ای میماند که آسیابان و زن و دختر جوانش به آن سکنی گزیده اند. رگه های خون بر زمینِ آسیا خشکیده و بوی مرگ همه جا بینی می سوزاند .چه خونی ست بر زمین و چه بویی ست که "موبد موبدان" و "سردار" و یکی از سرکردگان سپاه یزدگرد را به اینجا کشانده؟!

 

حتما غمی در راه است!   باید مرگی به میان باشد که بزرگان بالانشین به خرابه آسیابانِ پایین نشینِ تهی دست حمله ور شده اند!

 

بالا دستها جویای گمشده شان "شاهِ شاهان،یزدگرد بزرگ" هستند.حال ردّپای او را در مرو دیده اند و

پی آن تاخته اند تا ردّخونش را در آسیای آسیابان نگون بخت یافته اند.

 

پس این بوی مرگِ  یزدگردشاه است؟! ... شاید آری،شاید نه!

 

چگونه گمشده ای که گمگشتگانش نمی دانند که یافته اندش یا نه؟!  

...    .

 

موبد موبدان،سردار و سرکرده ای از سپاه یزدگرد،همراه با سربازانی، جسدی ملبّس به شاهی یافته اند. آنچه رخ داده از روز روشن تر است؛ آسیابان شاه را کشته، از روی آز و با چشمداشت بر زر و مال او.

 

آسیابان و همسر ودختر زمانی می یابند تا برای زندگی خود بکوشند.آنان می گویند یزد گرد خود، برای مرگ به این آسیا در آمده بود،و آنان نمی دانستند شاه است زیرا ژنده پوشیده بود.هر یک دمی خود را به جای یزد گرد می گذارند و آنچه را که به یاد می آورد باز می گویند.

 

آنها گمان می برده اند این ژنده پوش دروغزنی است که خود را شاه جلوه میدهد تا نان و جای خواب رایگان به دست آورد.چون سپس دانسته اند به راستی شاه است گله روزگار به او برده اندکه تو سالها خراج برای سپاه ستاندی و اکنون که دشمنان می رسند آیا باید بگریزی و ما را دست  بسته به ایشان بسپاری؟!

 

فراموشم نشده و می گویم که این دادگاه با  ورود تازیان به ایران زمین همزمان و همگام است. اکنون که اعراب تازی شمشیر از غلاف بیرون کشیده اند،شاه این زمین چون پرندگان سر در خاک فرو برده،یا چون سنگپشت، سر به لاک؛ و حال به سان مرده ای که تن به خاک فرو خواهد برد...  .

 

{افسوس که به وقت نوشتن قلم شکسته،به وقت رزم شمشیر نیست و به وقت زندگی وقت می دهد جان!...    بگذریم  ؛ بیم حال آسیابان دارم و دختر و همسرش!  }

 

بیرون ازین آسیا باد و طوفان است و سربازان از سایه بان های خانه، چوبه دار الم کرده اند تا هرسه قاتل جزای عمل سیاه خود را پس دهند.

 

این یک دادگستری ست نه شبیخون...پس تقاص گناه ، پس از کشف معمای مرگ شاه.آسیابان قاتل شاه نیست!   (این را من نمیگویم ،بَل از شیون دختر و همسر و فریادهای پیاپی خودِ آسیابان شنیده ام! )

 

یزد گرد شاهی شکسته و گریزان و ترسان از مرگ، که جز مرگ نیز راهی برای خود نمی داند،از آسیابان خواسته کمکش کند؛ازین خانواده خواسته او را بکشند آنسان که او نداند کِی، و زری هم بر این سخن افزوده تا حق زحمت آنها شود. همچنین باز خواسته آسیا را نیز گران بخرد که زمین مرگ از خودش باشد.و آسیاداران همه را ترفندی برای آزمودن شاه از زیردستان دانسته اند.او ناچار کشتن خود را به آنان دستور داده، و باز آنها از ترس سرانجامی که هم اکنون دچارش هستند نپذیرفته اند.

 

یزد گرد کوشیده خشم آنان را برانگیزد شاید دست به تیغ برند؛ آسیابان را خوار کرده و دشنام گفته و به دخترش دست دراز کرده.آسیابان ناباور و دلشکسته همه را آزمایش شاه از یکدلی مردم زیر دست دانسته، گرچه در اندیشه اش او را کشته، اما به راستی از ترس دنبالگان بر او دست برنداشته.یزدگرد که هنوز آنان را بر مرگ خود دلیر ندیده، ریشخند را تا به آنجا رسانده که بگوید شاه نیست و دزدی است که با نام شاه از دختر بهره گرفته.

 

آسیابان خشمگین و برانگیخته از تاوان خواهی زن و دختر، او را باز در اندیشه می کشد.

اما فقط در اندیشه !  ...   .

 

دختر که از دست درازی بیگانه، خود باخته، بر پیکر بی جان می افتد و می گوید این شاه نیست و مردار آسیابان است!

 

میان سرداران و بالا دستان پچ پچه ی حیرانی و سرگشتگی به گوش می رسد، زیرا هیچ یک چهره راستین پادشاه را ندیده اند ! {این همان گمشده ای ست که یافتگانش او را نمیشناسند} .

 

دختر به بهت ایشان می افزاید،همین حین زن و آسیابان اندیشه یکی می کنند که نیک است تا همپا با دختر بگویند شاه کشته نشده. اما نکته ای مهم ...

می ماند این که اگر کشته آسیابان است شاه کجاست؟ پس آسیابان را شاهی می خوانند که جامه دگر کرده. (و این شاید راه گریزی باشد برای خانواده آسیابان تا از طناب مرگ برهند ).

در آزمونی که سرداران آغاز می کنند،آسیابان را به مرحله آزمون می رسانند تا نشانه های شاهی را درو بیابند؛ که اگر این باشد چه خوش باشد و جنگ به پیروزی بیانجامد،به خواست اهورمزد. سردار، آسیابان را به خنده وا می دارد به امید آنکه شاه بخندد،فریادش را می شنوند تا بَل شاه غرّشی کرده باشد و ...    .

اما هنوز دمی ازین آزمون نمی گذرد که دختر داستانی تازه آغاز میکند و این شاید برهنه ای از حقیقت باشد :

داستان شب گذشته که یزدگرد آسیابان را زور کرد برای آوردن خوراکیِ در خور شاهان به آبادی های دور برود.و خود در این اندیشه بود که چرا بمیرد آنجا که می شود آسیابان را کشت و جامه شاهی بر او پوشاند و گریخت! و آن گاه برای همراه کردن زن به او مژده رهایی از تیرگی این آسیای ویران را داد، و زن که همه زندگی و خانواده را با چنگ و دندان نگهبان بود، در پندارش آذرخشی از رهایی درخشید. او و تنها دخترش خوشبخت خواهند شد اگر زین پس چهره ی شاه ببیند و شوی بخواندش !   و مرده ای

ملبّس به شاه ببیند و شوی بخواندش ! اینگونه که باشد،شاه می ماند و آسیابانی ساده می میرد. و در پندارِ همه دشمنان، شاهی نیست؛ که اگر هم باشد به خاک است و خدا نیامرزدش. و این بهترین راه گریز شاهِ شاهان از تیغِ دو تیغِ برّانِ تازیان ... و از بینش سرداران، این مرگی اندیشیده شده بود که یزد گرد بزرگ برای خود فراهم کرد !

آنان از رای خود برمی گردند و همین داستان را می پذیرند که پیکر افتاده آسیابان است که جامه شاه پوشیده و باید بر دار شود. بدینسان خانواده آسیابان از مرگ می رهند.

بعد از این کابوس و هذیان میان سرداران و آسیابان دمی نمی پاید که سپاه تازنده تازیان از راه می رسد .

 

 

از نگاه یک دانش جوی نوپا این همان پایانی ست که کابوسِ شاهان است :

شاهان دلیر این سر زمین زیر سنگ آسیاب خرد می شوند و از آنها تنها جنازه ای بسان گرد و خاک میماند.حال دیگری تاج شاهی برسر میگذارد... آیا این که شاه ماست،همان شاه دلیر ماست؟   یا مردکی باشد بسان بزدلی که از خوفِ مرگ به شاهی پناه آورده؟! 

آیا آسیابان از تلفیق علفهای هرز خشک و گندم طلایی گرده ای ساخته و نانی به خورد ملّت گرسنه می دهد که نه تنها سیر نمیکند که هزار هزار گرسنه تر و بیمارتر میکند؟!

آیا... آیا... آیا...

و تا راه زندگی باشد،سنگلاخ سوالات بی جواب امان از پاهای برهنه می بُرد    .

 

به تاریخ : بیست و دوم از ماه یکم از هزار و سیصد و نود و یکمین سال شمسی

==============================================

                                                به قلم دانشجو :   نیما نادری 

استاد نظری عزیز

سلام استاد نظری گرامی...آقا ما هر روز میشینیم پای این کامپیوتر و منتظر نظرات شما هستیم اما دریغ از یک کلمه...این چشم خشکید ... یه لطفی...لطفا

شرح مشاغل_درس مبانی بازیگری

دانشجو                   نیما نادری

پروژه کلاس درس     مبانی بازیگری

به همراهی               دکتر نظری

 

عرضی کوتاه:با سلام خدمت استاد نظری و تشکر از حوصله و مطالعه مطالب اینجانب.

در ابتدای نگارش این چند صفحه کار کلاسی،فکر میکردم اگر بعد از هر توصیفِ شخصیت،چند خطی هم از دیالوگهای روزمره کاراکترهایم نیز بگویم بهتر خواهد شد. اما متاسفانه متوجه شدم تعداد کاراکترهایی که باید تقدیم شما کنم زیاد هستند!!! به همین خاطر متاسفانه مجبور شدم بجای "نوشتن چند سطر از دردل های شخصیت هایم" تنها به توصیف حالات فیزیکی آنها اکتفا کنم و بس...  ای کاش یا مجال بیشتری بود،یا تعداد آدم ها کم بود و می شد همانند  سه شخصیت ابتدایی که در پایین خواهید خواند چند خطی هم به درد دل هاشان گوش می سپردیم؛ تا از طریق نوع صحبت ها،یا لحن ها و دیگر مسایلی که در دیالوگ نویسی وجود دارد نیز به تحلیل بیشتر کاراکترها مپبپردازم.

در پایان باز هم از صبر و حوصله شما تشکر میکنم.

وقت کم است و باید نوشت...

 

 

قصاب:        مردی درشت هیکل و تنومند. صورت از ته تراشیده تمیز. دستان و انگشتانی که پر است از زخم و خط چاقو و تیزی.همراه با پیشبند و کلاهی سفید رنگ که لکه های خون آنرا پوشانده.همیشه محکم بر جایش می ایستد و هر ضربه او بر گوشت، استخوان محکم گاو را خورد می کند.بسیار زبردست در سربریدن گوسفند و گاو و شتر.سرش همیشه در کار خودش است و فقط اطاعت امر مشتری میکند.انگار هزاران راز در دل دارد و به عارفی صد ساله می ماند(دنیا دیده و شیرین و تلخ چشیده) اما هیچ نمی گوید.

یکبار گفت:   میگنش گاو،ما میگیمش بِه از آدم...اگه گفتی چرا به از آدم؟...زخم که خورده باشی می فهمی درد زخمو،دِ نخوردی که میگی بایس گاو یه چیکه آب که خورد خودش سرشو بذاره لب جوب و بگه این تیغ و این گردن...ما به گاو میگیم بِه از آدم که گردنشو اگه ببری،تا خون داره تقلا میکنه واسه زنده موندن...این یعنی آدم،نه گاو...برعَسکشم هَه! دیدم آدمایی که نِصمِ گاو نمی فهمن و تا یه تیزی میبینن،دست عزراییلُ میبوسن...دُنبَلانِشم می خوای یا بندازم بره؟ ...مشتی با شمام...! ...

 

شاطر:         بدنی بسیار بسیار نهیف.موهای دور سرش ریخته و وسط سر چند فُکُل

ریز و نازک دارد.ته ریش شلخته و کم پشت.چشمان کاسه خون و همیشه قرمز که رگ های کلفت و قرمزش سفیدی چشمانش را خون کرده.صورت سوخته و قرمز شده.با مشتری های همیشگی اش رفیق و به غریبه ها بی تفاوت است و فقط نانشان را می دهد و پولش را میگیرد.صندوق صدقات بزرگی هم کنارش گذاشته تا هر باقی پولی که

می آورد بجای برگردان به مشتری در صندوقش بیندازد.جالب اینجاست تابحال هیچکس هم شکایتی نداشته!   غصهِ فرزند ناخلف همیشه می آزاردش...کمری خمیده و پاهایی بی قوّه .بد خلق و بد دهن. همیشه با پایین دستیها بد اخلاق و با پولدارها و بالا دستی های چرب زبان.

یکبار گفت:   پسر نسوزه!ورش دار دِ،صد تومن پولِ همینه،بسوزه اونجاتا می سوزونم! آره دادا میگفتم...یه بار کا همون طرفا نِجِف باد بودیم،یه دو هزاری سی همی کِه کِه خوریا خرج کردیمش...حاجی آقا نگو پسره ناخلف می خواس پولِه رِ اَ ما بستونه د سی همی زهره ماریا...تلخی را میگم...حاج خانوم قابل شوما را نداره د! به حاجی سلام برسون...آره دادا میگفتم...خلاصه تا اَ ما پولو اِستاد گف مَ برم...مچشا گرفتم گفتم، بدبخت خودتا سیا بخت نکون...دِ مَوات و اینا درد شفا میدد یا پول هوا میدد؟ گفت دُیُمیش...گفتم هرچی پول ِ س برا تو بیبینم تا کی میخوای بکشی!...اما بذا پولت تو جیف خودت باشِد،نه ساقی های کوچه تنگ...بِش گفتم،پول که باشِد نونم باشِد...ماشین و موبایلم باهشهِ...خونه و عیالم تو جاشه...چه خرباشه چه عاقل، میگه پول نباشه جون نباشه!...شنفتی چی می گم؟! حالا پونصد دادی خورد ندارم چه کونم من؟!... خُ باقیشا می ندازم تو صندوق صدقه..راضی هسسی حاجی؟!...تو جیف ما نمیره د،می رسه به دست تنگاوا! راس میگم به حسین...خدا اجرت می دِد دادا...خوش اومدی...

 

چای چی قهوه خانه:          در قهوه خانه ای در جنوبشهر کار میکند و قلیان و چای به مشتری ها می دهد.صحبت از پیرمردی ست معتاد با صدای دورگه.موهای پُر، با اینکه شصت سال سن ارد اما سیبیل پر پشت و موهایش را رنگ کرده،مشکی پر کلاغی.کف دستانش حنا بسته و قرمز شده. همیشه گوشه لبش سیگار بهمن کوچک دود است .آنقدر ذغال قرمز دستانش را سوزانده که انگشتانی به زبری آجر دارد. دندان هایی سیاه و پوسیده.دستمال یزدی دور گردن دارد و اصلا تهرانی است،بچه گلوبندکی جایی شاید.

دوازده استکان چای را در یکدست و دوازده استکان و نعلبکی دیگر نیز در دیگر دست می گیرد و با  سرعت و مهارت بسیار آنها را روی میزها پخش میکند .

یکبار گفت:           این خالکوبُ میبینی اینجا! می دونی کی کیشیدم؟ جوون بودم همسال توئه توله سگ ،پهلوونی بودم تو بمیری...چل تا پنج سیری که میزدم تازه سرم داغ می شد...تو کباده کشی یکی من بودم تو پامنار یکی عموکفتر...مُرد بنده خدا پارسال...همون خدا بیامرز تو زندون کشید واسم...یه باردراومدم  بش گفتم کی آزاد میشی عمو کفتر؟ برگشت بم گف آزاد؟...آزاد؟...اون مرغ عشقه رو میبینی تو قفس؟ او اسیره نه من...می دونی کی آزاد میشه؟ وختی بمیره...بیخیال این حرفا،حالا توکه

نمی فهمی چی میگم من...چی می فهمی تو توله؟!...یه چی بت میگم بت برنخوره...الاغ هرکار کنه باز الاغه،چه بار کاه ببره چه بار طلا...حالا چی میکشی؟خوسار بزنم یا میوه ای؟

 

استاد دانشگاه:         بی حوصله و همیشه خسته.آرام حرف می زند و آهسته پلک برهم

می گذارد.رنگی پریده دارد و دندان هایش را از بس مسواک نزده،زرد شده .سالی یکبار از حرکات دستش استفاده میکند آنهم وقتیست که میخواهد به دانشجویان بفهماند باید ساکت باشند.همیشه بعد از پایان کلاسها پشت حیاط می رود و سیگاری میگیراند.

 

خیاط:          عینک ته استکانی بر چشم دارد،پشتش بسیار خمیده.دستان ظریف چون زنان.گردنش کج و همیشه سر به زیر،نه که خجالتی باشد! حالتش اینجوریست.

سرش مدام بر پارچه و سوزن است و مشتری که می آید سر بلند نمیکند که کیست،فقط  پارچه را میگیرد و گوش به فرمایش مشتری میکند.بی هیچ تمرکز و فکر  و نگاه کردن نخ را در سوراخ سوزن میکند . همیشه مترش را چچون گردنبند دور گردن دارد.

 

اسباب بازی فروش:          عاشق ماشین هایش است(ماشینهای اسباب بازی اش را میگویم!!!) باورتان نمی شود اما از کودکانی که برای خرید اسباب بازی نزدش می آیند متنفر است،چون می داند هر کودک،با پولی که می دهد قسمتی از جانش را با خود خواهد برد.مانند کودکان هر روز اسباب بازی هایش را در مغازه دورش می چیند و با آنها بازی میکند.صدایی ظریف دارد و از نوزاد گرفته تا پیرمرد که به مغازه اش

می آیند او را مودب و خوش برخورد می نامند.بسیار شلوغ کار  و پر جنب و جوش است.

{استاد نظری کاش مجال شنیدن درد و دل ها و صحبت های این کاراکترها نیز بود...کاش...}

 

آرایشگر:      جوانی کچل ...همیشه شلوار جین تنگ می پوشد .تی شرت سفید  تن میکند تا بازوان قوی اش را نشان دختران دبیرستانی دهد که همیشه برای رفتن به مدرسه از روبروی مغازه او رد می شوند. دختران "دبیرستان حجاب" او را به "هادی بلنده"

می شناسند،از بس قد و هیکلی کشیده و خوش تراش دارد.همیشه ریش هایش را

می تراشد .ناخن انگشت های سمت راستش بلند است تا برای گیتار زدن راحت سیم ها را بکوبد. همیشه سربالا و زیبا قدم بر میدارد تا ثابت کند قدش از همه مغازه دار های آنجا بلندتر است.

 

مربی کشتی:          قدی کوتاه،اما از عرض کشیده،بازوان پر توان.گوشهایش به حالت وحشتناکی شکسته شده.به وقت راه رفتن آرام و متین قدم بر میدارد و عادتش این است که هر چند دقیقه به آهستگی با دست راستش،گوش سمت چپش را می خاراند.

کم حرف با صدای بَم. با بیرحمی تمام شاگردانش را خاک میکند،زیرا امید دادن و تشویق کردن را درین نمی داند که به شاگردانش ببازد.به هیچ مسدومی در تشک کمک نمیکند و همیشه بالاسر شاگردی که مسدوم شده،می ایستد تا خودش بایستد،چه یک دقیقه چه ده دقیقه،و فقط  می ایستد و نگاهش میکند.اصلا هیجان زده نمی شود،از هیچ خبری!

 

 

رئیس جمهور کشور ناکجا آباد:      صاف و صادق.خوش رو و کم حرف(اما اگر بدانید وقتی لب به سخن باز کند چه حرفهای خوبی می زند! ) . خوش پوش و مرتب.

حرف که می زند برای هر یک خط،چند ثانیه مکث می کند و جمله بعدی را شروع میکند.در خانه نیز همین است که با مردمش هست.موقع نوشتن چیزی،چون تمرکز میکند ابروهایش بالا می روند و لبانش را غنچه میکند .راستی خطش هم بسیار خوانا و خوش است...دشمنان سیاسی اش او را "شیلنگ" می خوانند چون لاغر اندام و بسیار قد بلند است او شل و وارفته گام بر میدارد. {او همان رئیس جمهوری ست که در خواب دیده امش فقط ...! }

 

میوه فروش:          دستانی درشت و ضمخت با خشکی ها و ترک های بسیار بر کف دست.یکبار که به او دست دادم انگار آجر در دست گرفته بودم.درشت هیکل.شکمی بزرگ دارد اما انگار جای چربی سنگ در شکم دارد از بس که محکم و سفت است.

میوه هایش را از دور که میبینی همه سالم و براق و تازه اند اما زیر میوه ها همه میوه های پلاسیده و خشک!  چشمان سبز رنگ لجنی اش و ابروها و موهای طلایی رنگش آدم را یاد "ترامپ" (یکی از بزرگترین سرمایه داران امریکا) می اندازد اما دهان که باز میکند آدم را به غلط کردن می اندازد از بوی بد دهانش!  همچنین حرف که نمی زند انگار مردی کتاب خوان و خوش سخن است اما تا دهانش باز می شود یک سری حرف های ناکامل و پخش و پلا بدون فعل و فاعل و بی سروته می گوید.همیشه آخر حرفهایش را می خورد !

 

بازیگر سینما:         چه بوی سیگاری می دهد! یک دست شلوار و پیراهن دارد و حدود یکسال است که فقط اینها را می پوشد،چه عروسی،چه عزا،چه جشن و چه وفات...

به هیچ عنوان در خیابان و هنگام رانندگی حواسش به هیچ جا نیست و فقط و فقط روبرو را نگاه میکند.موهای فر دارد و ریشهای پُر.صورتش همیشه عرق کرده است به همین خاطر همیشه از گریمورها فحش میخورد.چاق با باسنی به بزرگی تمام هیکل پیری های مارلون براندو! مانند پنگوئن راه می رود و حتی پیشنهاد دویدن او را به نفس نفس

می اندازد.

 

راننده:         تا بخواهی فحش بلد است! چنان تند تند و پشت بند هم بدون لحظه ای نفس کشیدن حرف می زند که انگار شعر رَپ می خواند.پیرمردی پنجاه ساله است اما خنده هایش او را سی سال جوان تر نشان می دهد.سیبیل اش زرد رنگ شده بس که سیگار کشیده.صورت و دستانش تا آرنج سوخته چون همیشه آستین لباسش را تا آرنج تا

می زند.دکمه های پیراهنش همیشه باز است و زیرپیراهنی سفیدش آنقدر که دوده و کثیفی به خود گرفته به خاکستری تغییر رنگ داده.همیشه پشت کفش هایش را خواباند.

ضمنا شوخی های رکیکی هم با راننده های هم صنفش میکند که گفتنش اینجا جا ندارد!

 

درجه دار ارتش(فرمانده گردان)     :صورت همیشه شش تیغ،سیبیل بلند اما مرتب،همیشه با قیچی روبروی آینه می ایستد و سیبیل هایی که روی لبش آمده را قیچی میکند. موهای شانه کرده به یکطرف.خوش هیکل با گامهای محکم و استوار.به سرباز گناهکار و مجرم که نگاه میکند،سرباز باید بعد از صحبت شلوارش را حتما عوض کند! دستانی گوشتی و قوی دارد،به همین خاطر است که "سروان خلف زاده" سیلی هایش معروف است!!!

با سربازهای لُر که هم محلی هایش هستند و دیگر شهرستانی ها هیچ فرقی نمی گذارد و همه را یکجور تنبیه میکند.به وقت تیراندازی با کُلت،بر خلاف همه تیراندازها فقط با یکدست اسلحه را میگیرد و کمتر از سه ثانیه هدف را هرجا که می خواهد باشد می زند.

تلاش دارد هنگام حرف زدن لهجه لری اش را پنهان کند اما نمی شود که نمی شود!

 

دانشجو:       فرق نمی کند دانشجوی هنر است یا خیر،با یکدست می نویسد و با دست دیگر تند تند بدون اینکه به دکمه های موبایلش نگاه کند sms می دهد.{اگراین توان را در استفاده همزمان از دو نیمکره راست و چپ در درس خواندن خرج می کرد حتما دانشگاه "سوربون" پذیرفته می شد!} به هنگام درس خواندن یا پوست لبش را می جود یا پوست دستش را با نوک تیز مداد می کَند.وقتی ایستاده پای سمت راستش را تند تند در جایش می لرزاند انگار که ریتمی را با پایش هماهنگ میکند.

 

 

 

نصاب ماهواره:      جوانی خوش تیپ و خوش پوش.به درب منزل هر مشتری که

می رسد خود را مرتب میکند،بلکه اینجا خانه دختری مجرد باشد و ...   .

همیشه یقه اش باز است و گردنبند نقره اش خودنمایی میکند.انحراف بینی دارد اما چون آبرویش جلوی مشتری نرود آرام و کم نفس میکشد بلکه صدای فین فین نفس کشیدنش را کسی نشنود.همیشه لبانش را موقع حرف زدن با مشتری با زبانش خیس میکند، مخصوصا در رابطه با خانوم ها .

 

رقاص مرد    :همه خردادیان را می شناسیم...بدنی پرمو که تلاش دارد با موبر و اپیلاسیون و دیگر مسایل به همه ثابت کند من بدنی کم مو دارم!  صدایی ظریف و زنانه.

حرکات دستش بسیار ریز و لطیف.همیشه لبخندی مهربان بر لب دارد و با متانت و بسیار شمرده حرف می زند.همیشه قبل از شروع کردن به رقص،چندثانیه تمرکز میکند و چشمانش را می بندد،تا باز میکند که برقصد لبخندش هم شروع می شود.انگار که یک زن می رقصد اما مرد است...شاید!

 

کالبد شکاف نیروی انتظامی: مردی میانسال،لاغر اندام با قدی کشیده. دستانش کشیده  و باریک که هر انگشتش به بلندی یک مداد کامل است.سرد و بی روح از هیچ چیز هیجان زده نمی شود،مرگ برای او حکم تولد دارد و تولد حکم مرگ...

به راحتی شکم مرده را پاره میکند و روده ها را بیرون می کشد.بسیار بسیار کم حرف

یا می گوید "نه" یا می گوید "بله"...البته همکارانش دو سه حرف دیگر هم ازو شنیده اند!

 

روحانی مسجد:       پیرمردی خوشرو و با مزه.گهگاه سیگاری دود میکند اما خیلی کم.

همیشه آخر حرفهایش را می کشد و با اتمام هرجمله نفس عمیقی میکشد،انگار که

می خواهد در یک نفس پنج خط حرف بزند،اما هر جمله اش نیم خط است.به همین خاطر سخنرانی هایش در مسجد بیشتر از سه ساعت است! جوانها عاشق او هستند چون همیشه آنها را به ازدواج تشویق می کند.هنگام نماز خواندن،دعاها را با اشک و آه میخواند،همین هم می شود! یعنی اگر دست بر چشمانش بکشی خیس است،نه مثل خیلی های دیگر اشک تمساح بریزد.پای سمت راستش می لنگد و همیشه عصا دست دارد، همیشه این شوخی را نیزمیکند که :فقط من نیستم که پای راستم میلنگه،همه ما آخوندا  پای راستی مون میلنگه...!   {فقط از سرِ مزاح میگوید.به همین خاطر همه دوستش دارند}

 

ساقی مخدر:          معروف به "مهدی جَک"...دومتر قد دارد.دستانی به بزرگی یک سینی.همیشه شلوار شش جیب می پوشد و پیراهنی بلند که به زانویش می رسد. خمیده راه می رود با قدم های بسیار بلند و کشیده.مامور که دنبالش میکند یک لحظه هست و لحظه دیگر نیست،از بس که سریع و تیز است و هر گامش سه گام یک انسان معمولی ست! نوک زبانی حرف می زند و در گفتن حروف  "سین" و "ز" مشکل دارد. چشمانی از حدقه بیرون زده دارد و همیشه چشمانش پر از آب است،انگار که همین الان می خواهد تا صبح برایت اشک بریزد و از بدبختی هایش بگوید.