دانشجو نیما نادری
پروژه کلاس درس مبانی بازیگری
به همراهی دکتر نظری
عرضی کوتاه:با سلام خدمت استاد نظری و تشکر از
حوصله و مطالعه مطالب اینجانب.
در ابتدای نگارش این چند صفحه کار کلاسی،فکر
میکردم اگر بعد از هر توصیفِ شخصیت،چند خطی هم از دیالوگهای روزمره کاراکترهایم
نیز بگویم بهتر خواهد شد. اما متاسفانه متوجه شدم تعداد کاراکترهایی که باید تقدیم
شما کنم زیاد هستند!!! به همین خاطر متاسفانه مجبور شدم بجای "نوشتن چند سطر
از دردل های شخصیت هایم" تنها به توصیف حالات فیزیکی آنها اکتفا کنم و
بس... ای کاش یا مجال بیشتری بود،یا تعداد
آدم ها کم بود و می شد همانند سه شخصیت
ابتدایی که در پایین خواهید خواند چند خطی هم به درد دل هاشان گوش می سپردیم؛ تا
از طریق نوع صحبت ها،یا لحن ها و دیگر مسایلی که در دیالوگ نویسی وجود دارد نیز به
تحلیل بیشتر کاراکترها مپبپردازم.
در پایان باز هم از صبر و حوصله شما تشکر میکنم.
وقت کم است و باید نوشت...
قصاب: مردی
درشت هیکل و تنومند. صورت از ته تراشیده تمیز. دستان و انگشتانی که پر است از زخم
و خط چاقو و تیزی.همراه با پیشبند و کلاهی سفید رنگ که لکه های خون آنرا پوشانده.همیشه
محکم بر جایش می ایستد و هر ضربه او بر گوشت، استخوان محکم گاو را خورد می کند.بسیار
زبردست در سربریدن گوسفند و گاو و شتر.سرش همیشه در کار خودش است و فقط اطاعت امر
مشتری میکند.انگار هزاران راز در دل دارد و به عارفی صد ساله می ماند(دنیا دیده و
شیرین و تلخ چشیده) اما هیچ نمی گوید.
یکبار گفت: میگنش
گاو،ما میگیمش بِه از آدم...اگه گفتی چرا به از آدم؟...زخم که خورده باشی می فهمی درد
زخمو،دِ نخوردی که میگی بایس گاو یه چیکه آب که خورد خودش سرشو بذاره لب جوب و بگه
این تیغ و این گردن...ما به گاو میگیم بِه از آدم که گردنشو اگه ببری،تا خون داره
تقلا میکنه واسه زنده موندن...این یعنی آدم،نه گاو...برعَسکشم هَه! دیدم آدمایی که
نِصمِ گاو نمی فهمن و تا یه تیزی میبینن،دست عزراییلُ میبوسن...دُنبَلانِشم می
خوای یا بندازم بره؟ ...مشتی با شمام...! ...
شاطر: بدنی بسیار بسیار نهیف.موهای دور سرش
ریخته و وسط سر چند فُکُل
ریز و نازک دارد.ته ریش شلخته و کم پشت.چشمان
کاسه خون و همیشه قرمز که رگ های کلفت و قرمزش سفیدی چشمانش را خون کرده.صورت
سوخته و قرمز شده.با مشتری های همیشگی اش رفیق و به غریبه ها بی تفاوت است و فقط
نانشان را می دهد و پولش را میگیرد.صندوق صدقات بزرگی هم کنارش گذاشته تا هر باقی
پولی که
می آورد بجای برگردان به مشتری در صندوقش
بیندازد.جالب اینجاست تابحال هیچکس هم شکایتی نداشته! غصهِ فرزند ناخلف همیشه می آزاردش...کمری
خمیده و پاهایی بی قوّه .بد خلق و بد دهن. همیشه با پایین دستیها بد اخلاق و با
پولدارها و بالا دستی های چرب زبان.
یکبار گفت: پسر
نسوزه!ورش دار دِ،صد تومن پولِ همینه،بسوزه اونجاتا می سوزونم! آره دادا
میگفتم...یه بار کا همون طرفا نِجِف باد بودیم،یه دو هزاری سی همی کِه کِه خوریا
خرج کردیمش...حاجی آقا نگو پسره ناخلف می خواس پولِه رِ اَ ما بستونه د سی همی
زهره ماریا...تلخی را میگم...حاج خانوم قابل شوما را نداره د! به حاجی سلام
برسون...آره دادا میگفتم...خلاصه تا اَ ما پولو اِستاد گف مَ برم...مچشا گرفتم
گفتم، بدبخت خودتا سیا بخت نکون...دِ مَوات و اینا درد شفا میدد یا پول هوا میدد؟
گفت دُیُمیش...گفتم هرچی پول ِ س برا تو بیبینم تا کی میخوای بکشی!...اما بذا پولت
تو جیف خودت باشِد،نه ساقی های کوچه تنگ...بِش گفتم،پول که باشِد نونم
باشِد...ماشین و موبایلم باهشهِ...خونه و عیالم تو جاشه...چه خرباشه چه عاقل، میگه
پول نباشه جون نباشه!...شنفتی چی می گم؟! حالا پونصد دادی خورد ندارم چه کونم
من؟!... خُ باقیشا می ندازم تو صندوق صدقه..راضی هسسی حاجی؟!...تو جیف ما نمیره د،می
رسه به دست تنگاوا! راس میگم به حسین...خدا اجرت می دِد دادا...خوش اومدی...
چای چی قهوه خانه: در قهوه خانه ای در جنوبشهر کار میکند و قلیان و چای به مشتری
ها می دهد.صحبت از پیرمردی ست معتاد با صدای دورگه.موهای پُر، با اینکه شصت سال سن
ارد اما سیبیل پر پشت و موهایش را رنگ کرده،مشکی پر کلاغی.کف دستانش حنا بسته و
قرمز شده. همیشه گوشه لبش سیگار بهمن کوچک دود است .آنقدر ذغال قرمز دستانش را
سوزانده که انگشتانی به زبری آجر دارد. دندان هایی سیاه و پوسیده.دستمال یزدی دور
گردن دارد و اصلا تهرانی است،بچه گلوبندکی جایی شاید.
دوازده استکان چای را در یکدست و دوازده استکان
و نعلبکی دیگر نیز در دیگر دست می گیرد و با سرعت و مهارت بسیار آنها را روی میزها پخش میکند
.
یکبار گفت: این
خالکوبُ میبینی اینجا! می دونی کی کیشیدم؟ جوون بودم همسال توئه توله سگ ،پهلوونی
بودم تو بمیری...چل تا پنج سیری که میزدم تازه سرم داغ می شد...تو کباده کشی یکی
من بودم تو پامنار یکی عموکفتر...مُرد بنده خدا پارسال...همون خدا بیامرز تو زندون
کشید واسم...یه باردراومدم بش گفتم کی
آزاد میشی عمو کفتر؟ برگشت بم گف آزاد؟...آزاد؟...اون مرغ عشقه رو میبینی تو قفس؟
او اسیره نه من...می دونی کی آزاد میشه؟ وختی بمیره...بیخیال این حرفا،حالا توکه
نمی فهمی چی میگم من...چی می فهمی تو توله؟!...یه چی بت
میگم بت برنخوره...الاغ هرکار کنه باز الاغه،چه بار کاه ببره چه بار طلا...حالا چی
میکشی؟خوسار بزنم یا میوه ای؟
استاد دانشگاه: بی
حوصله و همیشه خسته.آرام حرف می زند و آهسته پلک برهم
می گذارد.رنگی پریده دارد و دندان هایش را از بس مسواک
نزده،زرد شده .سالی یکبار از حرکات دستش استفاده میکند آنهم وقتیست که میخواهد به
دانشجویان بفهماند باید ساکت باشند.همیشه بعد از پایان کلاسها پشت حیاط می رود و
سیگاری میگیراند.
خیاط: عینک
ته استکانی بر چشم دارد،پشتش بسیار خمیده.دستان ظریف چون زنان.گردنش کج و همیشه سر
به زیر،نه که خجالتی باشد! حالتش اینجوریست.
سرش مدام بر پارچه و سوزن است و مشتری که می آید سر بلند
نمیکند که کیست،فقط پارچه را میگیرد و گوش
به فرمایش مشتری میکند.بی هیچ تمرکز و فکر
و نگاه کردن نخ را در سوراخ سوزن میکند . همیشه مترش را چچون گردنبند دور
گردن دارد.
اسباب بازی فروش: عاشق ماشین هایش است(ماشینهای اسباب بازی اش را میگویم!!!) باورتان
نمی شود اما از کودکانی که برای خرید اسباب بازی نزدش می آیند متنفر است،چون می
داند هر کودک،با پولی که می دهد قسمتی از جانش را با خود خواهد برد.مانند کودکان
هر روز اسباب بازی هایش را در مغازه دورش می چیند و با آنها بازی میکند.صدایی ظریف
دارد و از نوزاد گرفته تا پیرمرد که به مغازه اش
می آیند او را مودب و خوش برخورد می نامند.بسیار شلوغ
کار و پر جنب و جوش است.
{استاد نظری کاش مجال شنیدن درد و دل ها و صحبت های این
کاراکترها نیز بود...کاش...}
آرایشگر: جوانی
کچل ...همیشه شلوار جین تنگ می پوشد .تی شرت سفید
تن میکند تا بازوان قوی اش را نشان دختران دبیرستانی دهد که همیشه برای
رفتن به مدرسه از روبروی مغازه او رد می شوند. دختران "دبیرستان حجاب"
او را به "هادی بلنده"
می شناسند،از بس قد و هیکلی کشیده و خوش تراش
دارد.همیشه ریش هایش را
می تراشد .ناخن انگشت های سمت راستش بلند است تا برای گیتار
زدن راحت سیم ها را بکوبد. همیشه سربالا و زیبا قدم بر میدارد تا ثابت کند قدش از
همه مغازه دار های آنجا بلندتر است.
مربی کشتی: قدی
کوتاه،اما از عرض کشیده،بازوان پر توان.گوشهایش به حالت وحشتناکی شکسته شده.به وقت
راه رفتن آرام و متین قدم بر میدارد و عادتش این است که هر چند دقیقه به آهستگی با
دست راستش،گوش سمت چپش را می خاراند.
کم حرف با صدای بَم. با بیرحمی تمام شاگردانش را خاک
میکند،زیرا امید دادن و تشویق کردن را درین نمی داند که به شاگردانش ببازد.به هیچ
مسدومی در تشک کمک نمیکند و همیشه بالاسر شاگردی که مسدوم شده،می ایستد تا خودش
بایستد،چه یک دقیقه چه ده دقیقه،و فقط می
ایستد و نگاهش میکند.اصلا هیجان زده نمی شود،از هیچ خبری!
رئیس جمهور کشور ناکجا آباد: صاف و صادق.خوش رو و کم حرف(اما اگر بدانید
وقتی لب به سخن باز کند چه حرفهای خوبی می زند! ) . خوش پوش و مرتب.
حرف که می زند برای هر یک خط،چند ثانیه مکث می کند و جمله
بعدی را شروع میکند.در خانه نیز همین است که با مردمش هست.موقع نوشتن چیزی،چون تمرکز
میکند ابروهایش بالا می روند و لبانش را غنچه میکند .راستی خطش هم بسیار خوانا و
خوش است...دشمنان سیاسی اش او را "شیلنگ" می خوانند چون لاغر اندام و بسیار
قد بلند است او شل و وارفته گام بر میدارد. {او همان رئیس جمهوری ست که در خواب
دیده امش فقط ...! }
میوه فروش: دستانی
درشت و ضمخت با خشکی ها و ترک های بسیار بر کف دست.یکبار که به او دست دادم انگار
آجر در دست گرفته بودم.درشت هیکل.شکمی بزرگ دارد اما انگار جای چربی سنگ در شکم
دارد از بس که محکم و سفت است.
میوه هایش را از دور که میبینی همه سالم و براق و تازه اند
اما زیر میوه ها همه میوه های پلاسیده و خشک!
چشمان سبز رنگ لجنی اش و ابروها و موهای طلایی رنگش آدم را یاد
"ترامپ" (یکی از بزرگترین سرمایه داران امریکا) می اندازد اما دهان که
باز میکند آدم را به غلط کردن می اندازد از بوی بد دهانش! همچنین حرف که نمی زند انگار مردی کتاب خوان و
خوش سخن است اما تا دهانش باز می شود یک سری حرف های ناکامل و پخش و پلا بدون فعل
و فاعل و بی سروته می گوید.همیشه آخر حرفهایش را می خورد !
بازیگر سینما: چه
بوی سیگاری می دهد! یک دست شلوار و پیراهن دارد و حدود یکسال است که فقط اینها را
می پوشد،چه عروسی،چه عزا،چه جشن و چه وفات...
به هیچ عنوان در خیابان و هنگام رانندگی حواسش
به هیچ جا نیست و فقط و فقط روبرو را نگاه میکند.موهای فر دارد و ریشهای پُر.صورتش
همیشه عرق کرده است به همین خاطر همیشه از گریمورها فحش میخورد.چاق با باسنی به
بزرگی تمام هیکل پیری های مارلون براندو! مانند پنگوئن راه می رود و حتی پیشنهاد
دویدن او را به نفس نفس
راننده: تا
بخواهی فحش بلد است! چنان تند تند و پشت بند هم بدون لحظه ای نفس کشیدن حرف می زند
که انگار شعر رَپ می خواند.پیرمردی پنجاه ساله است اما خنده هایش او را سی سال
جوان تر نشان می دهد.سیبیل اش زرد رنگ شده بس که سیگار کشیده.صورت و دستانش تا
آرنج سوخته چون همیشه آستین لباسش را تا آرنج تا
می زند.دکمه های پیراهنش همیشه باز است و
زیرپیراهنی سفیدش آنقدر که دوده و کثیفی به خود گرفته به خاکستری تغییر رنگ داده.همیشه
پشت کفش هایش را خواباند.
ضمنا شوخی های رکیکی هم با راننده های هم صنفش میکند که
گفتنش اینجا جا ندارد!
درجه دار ارتش(فرمانده گردان) :صورت همیشه شش تیغ،سیبیل بلند اما
مرتب،همیشه با قیچی روبروی آینه می ایستد و سیبیل هایی که روی لبش آمده را قیچی
میکند. موهای شانه کرده به یکطرف.خوش هیکل با گامهای محکم و استوار.به سرباز
گناهکار و مجرم که نگاه میکند،سرباز باید بعد از صحبت شلوارش را حتما عوض کند! دستانی
گوشتی و قوی دارد،به همین خاطر است که "سروان خلف زاده" سیلی هایش معروف
است!!!
با سربازهای لُر که هم محلی هایش هستند و دیگر
شهرستانی ها هیچ فرقی نمی گذارد و همه را یکجور تنبیه میکند.به وقت تیراندازی با
کُلت،بر خلاف همه تیراندازها فقط با یکدست اسلحه را میگیرد و کمتر از سه ثانیه هدف
را هرجا که می خواهد باشد می زند.
تلاش دارد هنگام حرف زدن لهجه لری اش را پنهان کند اما نمی
شود که نمی شود!
دانشجو: فرق
نمی کند دانشجوی هنر است یا خیر،با یکدست می نویسد و با دست دیگر تند تند بدون
اینکه به دکمه های موبایلش نگاه کند sms می دهد.{اگراین توان را در
استفاده همزمان از دو نیمکره راست و چپ در درس خواندن خرج می کرد حتما دانشگاه
"سوربون" پذیرفته می شد!} به هنگام درس خواندن یا پوست لبش را می جود یا
پوست دستش را با نوک تیز مداد می کَند.وقتی ایستاده پای سمت راستش را تند تند در
جایش می لرزاند انگار که ریتمی را با پایش هماهنگ میکند.
نصاب ماهواره: جوانی
خوش تیپ و خوش پوش.به درب منزل هر مشتری که
می رسد خود را مرتب میکند،بلکه اینجا خانه دختری
مجرد باشد و ... .
همیشه یقه اش باز است و گردنبند نقره اش خودنمایی
میکند.انحراف بینی دارد اما چون آبرویش جلوی مشتری نرود آرام و کم نفس میکشد بلکه
صدای فین فین نفس کشیدنش را کسی نشنود.همیشه لبانش را موقع حرف زدن با مشتری با
زبانش خیس میکند، مخصوصا در رابطه با خانوم ها .
رقاص مرد :همه
خردادیان را می شناسیم...بدنی پرمو که تلاش دارد با موبر و اپیلاسیون و دیگر مسایل
به همه ثابت کند من بدنی کم مو دارم! صدایی ظریف و زنانه.
حرکات دستش بسیار ریز و لطیف.همیشه لبخندی مهربان بر لب
دارد و با متانت و بسیار شمرده حرف می زند.همیشه قبل از شروع کردن به رقص،چندثانیه
تمرکز میکند و چشمانش را می بندد،تا باز میکند که برقصد لبخندش هم شروع می شود.انگار
که یک زن می رقصد اما مرد است...شاید!
کالبد شکاف نیروی انتظامی: مردی میانسال،لاغر اندام با قدی کشیده. دستانش
کشیده و باریک که هر انگشتش به بلندی یک
مداد کامل است.سرد و بی روح از هیچ چیز هیجان زده نمی شود،مرگ برای او حکم تولد
دارد و تولد حکم مرگ...
به راحتی شکم مرده را پاره میکند و روده ها را
بیرون می کشد.بسیار بسیار کم حرف
یا می گوید "نه" یا می گوید
"بله"...البته همکارانش دو سه حرف دیگر هم ازو شنیده اند!
روحانی مسجد: پیرمردی
خوشرو و با مزه.گهگاه سیگاری دود میکند اما خیلی کم.
همیشه آخر حرفهایش را می کشد و با اتمام هرجمله
نفس عمیقی میکشد،انگار که
می خواهد در یک نفس پنج خط حرف بزند،اما هر جمله اش نیم خط
است.به همین خاطر سخنرانی هایش در مسجد بیشتر از سه ساعت است! جوانها عاشق او
هستند چون همیشه آنها را به ازدواج تشویق می کند.هنگام نماز خواندن،دعاها را با
اشک و آه میخواند،همین هم می شود! یعنی اگر دست بر چشمانش بکشی خیس است،نه مثل
خیلی های دیگر اشک تمساح بریزد.پای سمت راستش می لنگد و همیشه عصا دست دارد، همیشه
این شوخی را نیزمیکند که :فقط من نیستم که پای راستم میلنگه،همه ما آخوندا پای راستی مون میلنگه...!
{فقط از سرِ مزاح میگوید.به همین خاطر همه دوستش دارند}
ساقی مخدر: معروف
به "مهدی جَک"...دومتر قد دارد.دستانی به بزرگی یک سینی.همیشه شلوار شش
جیب می پوشد و پیراهنی بلند که به زانویش می رسد. خمیده راه می رود با قدم های
بسیار بلند و کشیده.مامور که دنبالش میکند یک لحظه هست و لحظه دیگر نیست،از بس که
سریع و تیز است و هر گامش سه گام یک انسان معمولی ست! نوک زبانی حرف می زند و در
گفتن حروف "سین" و
"ز" مشکل دارد. چشمانی از حدقه بیرون زده دارد و همیشه چشمانش پر از آب
است،انگار که همین الان می خواهد تا صبح برایت اشک بریزد و از بدبختی هایش بگوید.