تئاتر خیابانی یا تئاتر آژیتاسیون - پروپاگاند

۵-نکتهء دیگری که باید دربارهء نمایش‌های خیابانی متدکر شد،این است که برخی به‌ اشتباه تصور می‌کنند،این نمایش‌ها جدی و عبوس هستند در حالی که درست برعکس،این‌ نمایش‌ها دارای وجه کمیک بسیار نیرومندی‌اند و حتی از طریق کاربرد همین وجه کمیک‌ است که پیشاپیش دشمن را خلع سلاح می‌کنند و با دست کم گرفتن او به ریشش می‌خندند، تا بدین وسیله ماهیت و وجود او را نزد بیننده«کوچک»جلوه دهند و در نتیجه این تصور را به‌ وجود آوردند که می‌شود بر او غلبه کرد.بی‌گمان این بار کمیک،نقشی قاطع در افشای ماهیت‌ یا حتی هویت دشمن و اسطوره‌زدایی او بازی می‌کند؛نکته اما در این‌جا است که این وجه‌ کمیک تنها منحصربه«کلام»و«حرکت»نیست؛بلکه از آن مهم‌تر در«موقعیت»ها هم‌ هست و چیزی که این هرسه را کامل می‌کند،«طنز»گزنده‌ای است که به یاری نمایش‌ می‌آید و در واقع برای جلب‌توجه توده‌های مردم هم وسیلهء بسیار جذابی است و مجریان‌ نمایش خیابانی هیچ‌گاه از آن غافل نمی‌شوند؛زیرا کم‌ترین معنا و تأثیر آن پیروزی موقت و روانی بر هرگونه نومیدی و چیرگی بر ترس از دشمنان،نیروهای استعمارگر،سرمایه‌داری، شخصیت‌های منفی و غیره است.

متأسفانه در اغلب کارهایی که در ایران به عنوان نمایش خیابانی نشان داده می‌شوند و ما دیده‌ایم،می‌بینیم هنرمندان بسیار تراژیک به مسایل نگاه می‌کنند و به طنز و عنصر کمیک،آن طور که باید و شاید،نمی‌پردازند؛در حالی که برای جلب‌توجه توده‌های‌ مردم،و جذب عابران ساده،و نیز برای ایجاد تنوع و خلق فضایی جذاب و دلچسب در گوشهء پارک یا خیابان،به کارگیری هرنوع طنز و عنصر کمیک امری اساسی به حساب‌ می‌آید.

6-زبانی که در نمایش‌های خیابانی به کار گرفته می‌شود،همواره ساده،مردمی، بدون تکلف،فاقد ریزه‌کاری‌های ادبی و سرشار از اصطلاحات کوچه و خیابان است،زبانی‌ که در عین برخورداری از غنای خاص خود،توأم با لذت کلامی است و در آن البته به‌ اشکال مختلف،جناس را به کار می‌گیرند و با اصوات واژه‌ها بازی می‌کنند.این زبان از نظم ریتم و ضرباهنگ بسیار چالاک و پویا است و نظم معنایی در آن اهمیت به‌سزایی‌ دارد؛نکتهء اساسی این است که این زبان از هرنظر«کاربردی»است و به منظور ارتباط با توده‌های مردم است که به کار گرفته می‌شود و نه برای جلب‌توجه«خواص»!زیرا این زبان قبل از هرچیز از مصالح بیداری فرهنگی-سیاسی اقشار مردم است و ربطی به‌ دل مشغولی‌های بزرگان ندارد؛بنابراین هنگامی که مجریان نمایش خیابانی به سوی مردم‌ می‌روند،ناگزیرند از همان جنس زبان مردم و به نحوی«شفاف»سود ببرند تا امکان تفاهم‌ و ارتباط را از همان آغاز به وجود آورده‌اند؛بنابراین ناچار باید بر«ابعاد شیرین»زبان آن‌ها تکیه کنند و از طریق بازی با اصوات و ضرباهنگ زیبای آن،جذابیت‌های همین زبان را حتی برای خود توده‌های مردم آشکار کنند؛بنابراین در طول سالیان دراز اجرای نمایش‌ خیابانی،اگرچه متن‌ها هیچ‌گاه دارای شاخصه‌های ادبی ارزنده‌ای نبوده‌اند،همواره از نظرگاه‌ زبانشناسی بر آن تأکید شده است.بازیگران به خوبی می‌دانند با کارگران یا مثلا روستاییان‌ یا با اقشار پایین جامعه چطور سخن بگویند و برای تأثیر بیش‌تر،چگونه از ایجاز و ریتم و نظم زبانی غافل نمانند.

نباید ناگفته گذاشت که در نمایش‌های خیابانی،جملات و کلماتی که مجریان‌ در دهان قهرمانان مثبت می‌گذراند،اغلب شعاری و واجد لحن و احساساتی قهرمانانه‌ است؛مثلا در نمایش«برای مبارزه برخیزید این بردگان استعمارزده»،شخصیت مثبت‌ خطابش با کسانی است که توسط کشورهای اروپایی استعمار شده‌اند؛در نتیجه زبانی‌ است برانگیزاننده،شعارگونه،بسیار عصبانی،با ریتمی جهشی،فشرده و در حد شعارهای‌ سیاسی‌یی که ممکن است ما هم در تظاهرات سیاسی کشورمان به کار ببریم.انتخاب‌ این جنس زبان و به کارگیری آن،یقینا برای«روشنی مطالب»است؛زیرا روشن بودن‌ مطالب،درکنار موقعیت کمیک حوادث و قدرت بیان زبان،سه ویژگی اساسی نمایش‌ خیابانی را تشکیل می‌دهد؛چون نمی‌توان نمایش خیابانی را بدون سادگی و صراحت،و همچنین شیرینی اجرا و زبان موجز و تأثیرگذار تصور کرد.

در کشورهای مختلف تجربیات گوناگونی تقریبا با همین شکل و با همین ویژگی‌ها وجود دارد،از فعالیت‌های پرشور اسپارتاکیست‌های آلمان گرفته تا نیروهای انقلابی‌ مجارستان،فرانسه،رومانی و لهستان،اما در روسیه،بنابه ویژگی‌های تاریخی خاصی که‌ داشت،به مرور دو گرایش در زمینهء تئاتر خیابانی پدیدار شد.گرایش اول خلق نمایش‌های‌ خیابانی با روش‌های ساده و نیرومند برای روستاییان بود.این نمایش‌ها کمابیش شبیه‌ به کارهای پیشین و با همان شکل‌های کوتاه و ضربتی بود.از آن‌جایی که در آن زمان‌ هفتاد درصد جمعیت روسیه از بی‌سوادان مطلق بودند،اتخاذ این شیوه چندان هم دور از منطق نبود،به خصوص که روستاییان دارای فرهنگ سخت و زمخت دورهء فئودالی بودند و ذهن‌شان پر از پیش داوری‌های کهن و سنتی و هزاران ساله بود و آگاه و قانع کردن‌ آن‌ها نسبت به مسایل جدید روز،کاری بس دشوار به‌نظر می‌آمد.پیشاپیش می‌توان تصور کرد برای متقاعد کردن آن‌ها در عرض یک ربع ساعت نمایش،مجریان باید دارای چه‌ فصاحت،قدرت بیان تئاتری و منطق نیرومندی باشند.

گرایش دومی که به مرور در کنار گرایش اول شکل گرفت،خلق نمایش‌های بلند برای نقد و مطرح کردن موضوع‌های پیچیده‌تر جامعهء نوین سوسیالیستی شوروی از نظر بوروکراسی،مسایل اقتصادی،پدیدار شدن روابط تازه،اخلاق بورژوازی و غیره بود. این گرایش به خصوص از 1920 به این طرف،با آثاری از ژادی‌خین،ترتیاکوف، مایاکوفسکی و دیگران آغاز شد و بعد از شوروی،به آلمان و سپس دیگر کشورها سرایت کرد و کلا نمایشی بود به شدت انتقادی و مهاجم نسبت به مشکلات و مسایل‌ جدید جامعهء تازه.

بسیار جای تأسف است که بگوییم در 1927 با یک دستور العمل حزبی این هردو گرایش و هردو دسته نمایش متوقف شد و به جایش دستور آمد که حالا دیگر دورهء رئالیسم سوسیالیستی است و انقلاب کرده‌ایم و تضاد کار و سرمایه از میان رفته است‌ و دیگر هیچ گونه بحرانی در جامعه نیست و بهتر است هنرمندان به جای انتقاد کردن‌ تلاش کنند مردم را تشویق کنند که به نظام وفادارتر باشند و بیش‌تر و بهتر کار کنند تا «ساختمان سوسیالیسم»زودتر کامل شود!خلاصه آن که،از نظر حزب حاکم در شوروی، باید تبلیغ و ستایش به جای انتقاد بنشیند و مردم و هنرمندان تنها باید از رهبران حزب‌ و جامعه«تعریف»کنند!گفتن ندارد این گونه فرمآن‌های از بالا سبب شد تا فرهنگ و هنر کشور شوروی از درون پوک و تهی شود و تا لحظهء سقوط کشور شوراها دیگر کمر راست نکند!

7-شکل اجرایی این نمایش‌ها به این ترتیب بود که گروه‌های انقلابی و اپوزیسیون، بدون اجازهء نهادهای دولتی و پلیس،نمایشی را مخفیانه تمرین می‌کردند و سپس به سرعت‌ به جاهایی که از کنترل دولت و پلیس خارج بود،مانند میدآن‌ها،دانشگاه‌ها،کارخانجات، روستاها(و بعدها جبهه‌های جنگ،البته در شکل رسمی و داری مجوز آن)می‌رفتند، وسایل اندک خود را می‌چیدند و پس از اجرای نمایش کوتاه خود،شتابان وسایل‌شان را برمی‌چیدند و تا بیش از آن که پلیس سر برسد،فرار را بر قرار ترجحیح می‌دادند.بنابراین‌ وسایل آن‌ها اندک،گریم و لباس‌شان مختصر و مفید(بدون آن که زیاد جلب‌توجه کنند)، زمان اجرا کوتاه و شیوهء ارتباطشان با مردم بود و نمایش را به شکلی شدیدا مستقیم،

سریع،کوتاه و نیرومند آغاز می‌کردند.نکته‌ای که باید یادآوری کرد این است که آنان‌ همواره با تماشاگرانی روبه‌رو بودند متفاوت.مخاطبان آن‌ها هیچ‌گاه همان دسته یا قشر قبلی نبودند و بنابراین هربار دارای دلمشغولی‌های گوناگون و مسایل متفاوت.مثلا روزی‌ تماشاگران آنان کارگران بودند،روزی کشاورزان و روز دیگر تعدادی دانشجو؛از این نظر وسایل اجرا ضرورتا واجد صفات فراوانی،در دسترس همه بودن،مختص نبودن به مکانی‌ خاص و بازیگران دارای خصوصیاتی از قبیل نوعی چالاکی و سرعت و بودند.در نتیجه‌ می‌توان گفت نمایش خیابانی هنری است.بسیار ارزان که نیاز چندانی به امکانات مالی‌ ندارد.شخصا گزارش‌هایی خوانده‌ام که در روسیه تنها با پنج روبل نمایشی را فراهم و اجرا می‌کردند؛مثلا در یک نمایش خیابانی،مجریان برای تهیهء پرده،رویه‌های صندلی‌های‌ کهنه را باز کرده و به‌هم دوخته‌اند تا با آن پس‌زمینهء نمایش و چارچوب قصه را معلوم‌ کنند و نیز به حکم ضرورت شیئی را به جای چند شئ به کار برده‌اند و تا توانسته‌اند در (به تصویر صفحه‌مراجعه شود) هزینه‌های صرفه‌جویی کرده‌اند؛بنابراین در این ژانر نمایشی،دکوری در کار نیست و اگر باشد تنها عنصری است برای ایجاد تمرکز نگاه یا صرفا چارچوب ساده همچون پرده‌ای است که نام‌ بردیم.آکسسوار و وسایل دیگر نیز گاه کارتونی‌ بود مانند نقاشی روی چوب و مقوا و گاه واقعی‌ همچون کاربرد یک سرنیزه،لباس‌هایی هم که‌ بازیگران می‌پوشیدند،لباس کار آبی،بلوزهای‌ روستایی یا لباس‌هایی معمولی بود.این لباس‌ها البته وجهی نمادین داشتند و کمابیش دارای‌ نشانه‌هایی خاص برای فهمیدن موضوع و درک‌ و دریافت شخصیت توسط تماشاگران بودند.

در این‌جا لازم است یادآوری کنیم که‌ یکی از معروف‌ترین گروه‌های نمایش خیابانی‌ در روسیه عنوانش را از همین لباس کار آبی‌ گرفته است و معروف است به«گروه بلوز آبی».جا دارد در این‌جا تأکید کنیم که تحت‌ هیچ شرایطی و در هیچ نمایشی،هیچ یک از این گروه‌ها،تقلید کردن از تئاتر حرفه‌ای را در دستور کار خود قرار نداده‌اند؛زیرا آن را دو گونه کار با دو تعریف جداگانه می‌دانستند و ماهیت تئاتر حرفه‌ای را نیز ابدا قبول نداشتند؛ چون معتقد بودند تئاتر حرفه‌ای نظیر ساز شکار امری پردنگ و فنگ است که در چارچوب‌ سیستم حکومتی عمل می‌کند و ریزه‌کاری‌ها و هزینه‌های فراوانی در دکور و لباس دارد که با مرام و فرهنگ و اهداف گروه‌های مبارز تئاتر خیابانی هم‌خوان و هم‌سو نیست.

بنابراین پنج ویژگی اصلی شکل اجرایی‌ نمایش خیابانی به ترتیب از این قرار است:

الف)تحرک و پویایی؛

ب)صرفه‌جویی در هزینه و کاربرد وسایل‌ سبک و قابل حمل؛

ج)در دسترس عموم بودن و تعداد فراوان اجرا؛

د)سادگی رابطه و برقراری ارتباط مستقیم با مردم؛

ه)نیرومندی شکل بیان نمایش که با طنز و نماد همراه است. و همین‌جا،طبق توضیحات بالا باید ویژگی پنجمی را نیز اضافه کنیم:

و)عدم تقلید از تئاتر حرفه‌ای.

7-بازی در نمایش خیابانی در نوع خود منحصر به فرد است زیرا بازیگران آن همگی‌ آماتور و غیرحرفه‌ای بودند و هیچ کدام در این عرصه نه تربیت هنری لازم را داشتند و نه‌ به دلیل کثرت آثار،زمان کافی برای تمرین نمایش را،از عکس‌ها بازمانده از اجراهای‌ نمایش خیابانی در دوره‌های گذشته بهم به خوبی می‌توان مشاهده کرد هیچ کدام از بازیگران حتی خوش سر و سیما هم نیستند!

نوع بازی آن‌ها نیز واقع گرایانه یا مبتنی بر رئالیسم و روانشناسی احساسی نیست؛ بلکه گونه‌ای بازی«نمایشی»،آشکار یا رو،کاریکاتوری و استهزاگونه است.دانی‌لوف که مدت‌ها در یک گروه تئاتر خیابانی به نام«تئاتر لنینگراد»کار می‌کرد،اعتقاد دارد، بازیگران شیوهء بازی استهزاگونه را یاد می‌گرفتند تا از این طریق شخصیت‌های منفی‌ و موضوعات مربوط به دشمنان را پیشاپیش تحقیر کنند.در این خصوص او می‌افزاید که بازی در این ژانر براساس«تجسم نقش»نیست بلکه فقط آن را به یاری یک شئ‌ «مجسم»می‌کردند.به‌علاوه این نوع بازی همراه با نوعی«داوری»از سوی بازیگر هم‌راه‌ است(درست همانند شیوهء بازی شمر خوان در شبیه‌خوانی ایرانی،که بازیگر هم‌زمان با اجرای نقش برشخصیت خود لعن و نفرین می‌فرستد).بنابراین اصل مهم در بازی تئاتر خیابانی این است که«هم ذات پنداری»وجود ندارد و بازیگر تماما تبدیل به شخصیت‌ «دیگری»نمی‌شود و همواره با آن فاصله دارد.او تنها سعی می‌کند«تیپ گونه»بازی‌ کند،یعنی خطوطی درشت از او را ارائه دهد و تا آن‌جا هم که ممکن است آن را به گونه‌ای‌ زمخت،با مضحکه و استهزا،توأم کند تا بتواند حتی المقدور،هم در صحنهء نمایش خیابانی‌ خود شور و شادی ایجاد کند و هم با این عمل کمیک و گروتسک،دشمن را پیشاپیش‌ تسخیر کند و او را کوچک و حقیر جلوه دهد.

اگر رفتار بازیگر با نقش‌های منفی،همراه توأم با نقد و فاصله است،در عوض در برابر نقش‌های مثبت همواره نوعی حالت جانب دارانهء توأم با احساسات قهرمانی را به‌ کار می‌برند و از به کارگیری هیچ گونه لحن احساسی و مهیج و احترام آمیز نسبت به او غفلت نمی‌کنند.این نوعی هیجان و اعتقاد در بازی کردن نقش‌های مثبت باعث می‌شود تا تماشاگر بتواند با سهلوت تمام،این دوگانه سازی و جدایی را مشاهده کند و تفاوت مابین‌ «دوست»و«دشمن»را کاملا تشخیص دهد.

علاوه‌بر این،«عدم تداوم»یا«قطع»و«فاصله گذاری»از دیگر مشخصه‌های بازی‌ نمایش خیابانی است.در هرلحظه از نمایش،بازیگران و شخصیت‌ها آماده‌اند تا برای تأکید برنکته‌ای،میدان دادن به دخالت تماشاگر،به کارگیری عنصری از محیط یا پاسخ گفتن به‌ حادثه و اتفاقی غیرمنتظره،نمایش را قطع کنند و لحظه‌ای بعد آن را به سرعت ازسرگیرند.

درنمایش«مرگ تارلکین»اثر سوخو کابیلین این شیوهء قطع و فاصله گذاری به دفعات‌ در طول نمایش به کار گرفته شده است.

خوش‌بختانه تئاتر خیابانی به مرور از روش‌های تئاتر تجربی و پیشتاز آن زمان چیزها آموخت و فنون تازه‌ای را به خدمت گرفت که این گونه نمایش را بسیار به کار آمد؛از آن جمله‌ است الهام گرفتن از بازی«بیومکانیک»مه‌یرهولد.

مه‌یرهولد پشتاز،که از استادان تئاتر انقلابی روسیه است،در آن دوره نظریه‌ای ارایه داد که بر اساس آن هرچیزی را نه برمبنای احساساست درون بازیگر بلکه به یاری بدن او می‌توان بازی کرد «بیو»یعنی تن و«مکانیک»یعنی فن و عملی که می‌شود با این تن انجام داد و تمام احساسات، عواطف،اندیشه و کنش و واکنش شخصیت را در تن بازیگر دید.در این نظریه تن بازیگر بسیار چالاک است و کارهای بسیار آکروباتیک،ژیمناستیکی و محیر العقولی را می‌تواند انجام دهد.از طریق این نوع بیان نیرومند بدنی،بازیگر میتواند در صحنه حرکت و هیجانی بزرگ ایجاد کند و با انتقال آن به تماشاگران،آن‌ها را زنده و پویا،و به زندگی و جامعه امیدوار سازد.

دکور این نوع تئاتر براساس نصب و مونتاژ بازمانده‌های خرده آهن و چرخ و پیچ‌های‌ صنعتی دور ریختنی که با ترکیب کردن آن‌ها نوعی«موتور»با«ماشین»را در صحنه می‌آفرینند که نماد صنعت و نیروی طبقهء کارگر است.مه‌یرهولد که این‌گونه‌ ماشین را در نمایشگاهی دیده بود،مشابه آن را برای صحنه طراحی کرد و آن را تکیه‌گاه‌ بازی بازیگرانی کرد که اساس بازی‌شان تحرک جسمانی شدید بود و از این طریق‌ توانست در صحنه و به یاری هنر نمایش،کارگران تماشاگر را سرشوق آورد تا فردا بروند و بیش‌تر کار کنند و راندمان اقتصادی جامعه را افزایش دهند؛گروه‌های تئاتر خیابانی هم‌ دقیقا با الهام گرفتن از ابعاد حرکتی همین بیومکانیک اندک‌اندک تمرینات ژیمناستیک‌ را وارد کار و بازی‌های خود کردند،یک نظم ورزشی زیبا به حرکات گروهی خود دادند، جابه‌جایی‌های هندسی و طراحی‌های زیبا را برای جلب‌توجه تماشاگران به کار بستند و برای تولید هیجان بیش‌تر تمام درگیری‌های روانشناسی نمایش‌هایشان را به بدن و حرکات بدنی منتقل کردند و با افزودن مهارتی که در حرکات بدنی به دست آورده بودند، آمادهء هرنوع قطع و گسستگی ماهرانه در بازی شدند.

اگر نمایش خیابانی این روش‌ها را از بیومکانیک اخذ کرد،از آن رو بود که اساس‌ بازی را بر رد کردن هرنوع تقلید رئالیستی و منفعلانه از زندگی می‌دانست و به این ترتیب‌ قصد داشت به صحنه‌ای فاعل و پرتوان برسد تا همچون بیومکانیک با پراکندن انرژی، در تماشاگران خود شور،خوش‌بینی و هیجان برانگیزد.

باید گفت این نوع تئاتر خیابانی پرشور و حرکت جدید هم به زودی دو گرایش تازه پیدا کرد: در گرایش اول،نمایش خیابانی تبدیل شد به بخشی از جشن‌های بزرگ مردمی و رسمی.

کار این تئاتر که به آن«تئاتر میتینگ»یا تئاتر«تظاهرات»می‌گفتند،این بود که مردم‌ را با همان حرکت و شور و انرژی موجود در تظاهرات رسمی به هیجان آورد.لحنی هم که‌ برای بازی انتخاب می‌شد،لحنی«قهرمانی»و به شدت«احساسی»بود؛به خصوص در ارتباط با شخصیت‌های مثبت.دیگر این که این‌گونه در پی آن بود که بین بازیگران و مردم‌ «وحدتی»ایجاد کند و«هیجان گروهی»مردم را از هرنظر افزایش دهد.

در گرایش دوم،برخلاف گرایش اول،نه به هیجان آوردن مردم مورد نظر بود،نه‌ پرکردن گوشه‌ای از تظاهرات رمی.بلکه برعکس،دست‌اندر کارانش سر آن داشتند تا تصویری انتقادی از واقعیت ارایه دهند.و بنابراین به جای برخورد احساسی با قصهء نمایش‌ و شخصیت‌ها،بیش‌تر می‌خواستند واقیعت‌ها را تجزیه و تحلیل کنند و اگر ممکن است‌ حتی روزی آن را روزی تغییر دهند؛بنابراین عنصر ارتباطی نمایش با مردم،هیجان و احساس نبود،بلکه عقل و خرد بود.آن‌ها درست برعکس گرایش اول،به جای رسیدن به‌ وحدت تماشاگر و مجری،بیشتر می‌خواستند صحنه و سالن را از هم جدا کنند و با دعوت‌ تماشاگر به اندیشه و تعمق،تئاتری فکری و عقلانی به وجود آوردند.

نوشته : قطب الدین صادقی

مریم خدیوی بروجنی

تئاتر خیابانی یا تئاتر آژیتاسیون-پروپاگاند 1

 

1-نمایش خیابانی یا به تعبیر اروپایی‌ها نمایش«تهییجی-تبلیغی»نمایشی است که از نظر ساختار،زبان،تکنیک و شیوهء ارتباط با تماشاگران دارای ویژگی‌های خاصی است که در این گفتار کوشش می‌کنیم آن‌ها را تعریف و تشریح کنیم.تئاتر خیابانی که ترجمهء نامناسب Theatre Propaganda-Agitation نمایش«آژیتاسیون-پروپاگاند»یا خلاصهء آن -AGI PROP «آژی-پروپ»به معنی«تهییجی-تبلیغی»است،به نوعی فعالیت تئاتری-اجتماعی‌ جدید گفته می‌شود که عمر آن از یک سده تجاوز نمی‌کند و در جامعهء ما بیش‌تر از سی سال نیست‌ که آن را می‌شناسند.

این نمایش از همان ابتدا(جز در موارد استثنایی)نه دارای مؤلف خاصی بود،نه‌ مسئول ادبی شناخته شده‌ای داشت،و نه کارگردان نام‌آور یا بازیگران بزرگی در چارچوب‌ آن فعالیت می‌کردند و همواره گروهی از بازیگران گمنام و ناشناس بودند که تولید و اجرای آن را به شکل گروهی برعهده داشتند.از نظرگاه نوشتاری نیر باید یادآوری کرد که غالبا این‌گونه نمایش‌ها دارای متن نوشته شده‌ای نیستند و آن‌چه را که گروه‌ها از پیش آماده می‌کردند،نوعی«زمینه»یا خلاصهء داستان محسوب می‌شد که به صورت‌ بداهه پردازی اجرا می‌کردند و بنابه شرایط سیاسی-اجتماعی و زمان و مکان اجرا در خور تحول بود و آن را در برخورد با مردم به راحتی تغییر می‌دادند.از این نظر باید یادآوری کرد هدف از اجرای نمایش خیابانی به هیچ وجه احترام گذاشتن به متنی ثابت‌ و ارزش‌های ادبی آن نیست؛زیرا متن از دیدگاه مجریان همواره تغییرپذیر و در خور هر گونه اقتباس است.بنابراین نمایشنامهء خیابانی وسیله‌ای برای رسیدن به امری سیاسی- اجتماعی و به خودی خود هدفی هنری-فرهنگی به حساب نمی‌آید.هرچند باید یادآوری‌ کرد اغلب اتفاق افتاده است که مجریان نمایش خیابانی متن‌های معروف را به کار گرفته‌ یا نوشته‌هایی از نویسندگان نامی همچون تالستوی یا رومن رولان را هم‌بازی‌ کرده‌اند،اما این همواره امری موقتی و اتفاقی بوده است و نه روشی اساسی و شیوه‌ای‌ معمول؛بنابراین نوشته‌های مذکور فاقد هرگونه ریزه کاری یا ظرافت ادبی یک متن‌ در اماتیک معمول بوده‌اند.

2-از دیگر ویژگی‌های مهم نمایش خیابانی این است که به هیچ وجه به روانشناسی‌ متوسل نمی‌شود؛زیرا رئالیسم روانشناسانهء متن‌های نمایشی نیازمند زمان نسبتا زیادی‌ برای تمرکز و تحول و معنادهی موضوع است و مجریان پرشور و شتاب‌زدهء نمایش‌ خیابانی هرگز چنین زمانی را نداشتند و مجبور بودند حداکثر در مدت زمان ده تا پانزده‌ای‌یی که داشتند،نمایش را اجرا کنند و تا پیش از این نیروی پلیس سر برسد، فرار را برقرار ترجیح دهند و محل اجرا را ترک کنند.برای نمونه،نمایشنامه‌ای خیابانی‌ از مایاکوفسکی وجود دارد به نام«صحنه‌های کوتاه روی پوپ»که سه پرده است‌ در 5 دقیقه!بنابراین مجریان وقت زیادی را صرف نمی‌کردند و،در عوض،تمام توجه و نیروی خود را بر تأثیر فوری،بدون مقدمه و شوک‌آور اجرا می‌گذاشتند.طبیعی است با این‌ مشخصات،نمایش لحنی خطابی،«مستقیم»و«رو»را می‌طلبد و دیگر هیچ گونه پیچ و خم‌ و لابیرنت روانشناسی‌یی را بر نمی‌تابد.دلیل دیگر عدم به کارگیری روانشناسی در این نوع‌ نمایش آن بود که نمایش اصولا در«فضای باز»و مکان عمومی به اجرا در می‌آمد:در میادین خیابآن‌ها،دانشگاه‌ها،پارک‌ها،کارخانه‌ها و بعدها در جبهه‌های جنگ؛طبیعی است‌ در مکآن‌هایی چنین،چنان جو یا فضای مناسبی وجود ندارد که بتوان تمرکز زیاد یا ظریفی‌ به وجود آورد تا ریزه کاری‌های روانشناسی اثر خود را به تمامی نشان دهد.

بنابراین چفت و بست‌ها و علت و معلول‌های روانشناسی بسیار ضعیف و کمرنگ‌اند،به‌ همین سبب متن‌ها ساختار خطی یا قوسی محکمی ندارند و به عوض این که ساختاری‌ کلاسیک و یک‌دست داشته باشند،اغلب دارای صحنه‌های مقطع و کوتاه و فضاهای‌ متلاشی و پراکنده‌اند؛بنابراین قدرت و تأثیر اجرایی آن اصلا در همین پشت‌سرهم‌ آمدن صحنه‌های کوتاه،متنوع و گوناگون است نه در ارایهء کاری منسجم و یک‌دست که‌ به دقت لحظه‌ای از آن به لحظه‌های دیگر،یا صحنه‌ای از آن به صحنه‌ای دیگر بلغزد و

حادثه با نظم پیش رود.بنابراین هدف مجریان آن‌ها این است که بلافاصله یقهء تماشاگر را بچسبند؛به عبارت دیگر،کلیت اجرا بر او تأثیر فوری بگذارد به این منظور که روحیهء انتقاد و مبارزه و فعالیت سیاسی را در نزد تماشاگر زنده کنند.

3-از نظر ریشه‌یابی تاریخی نیز باید بی‌درنگ یادآوری کرد که ریشهء زیباشناسی این نوع تئاتر سیاسی مفید و فشرده،در سه سنت یا سه شکل نمایش قدیمی‌تر چون:1-تئاتر کاباره‌ای-ادبی، 2-تئاترهای مردمی بازار مکاره،و3-در تئاتر فوتوریست‌های نامی روس مانند رادولف در لنینگراد و ایزنشتاین در«پرولت کولت»مسکو است.

این تئاتر سیاسی و تهییجی و تبلیغی بر دو اصل بزرگ و پایه‌ای استوار است که‌ عبارت‌اند از:1-فشردگی‌2-تنوع.

فشردگی در همهء اجزای این تئاتر وجود دارد.فشرده‌گویی در حرکت،در کلام، در تصاویر،در بیان اصل یا لب مطلب و در پرورش موضوع.برای دست‌یابی به این‌ فشردگی معمولا اجرای یک صحنه را بیش‌تر از ده دقیقه طول نمی‌داند.حداکثر طول‌ زمان صحنه‌ها 2 تا 3 دقیقه بود.از سوی دیگر به دلیل رعایت اصل دوم یعنی تنوع،از عناصری چون موسیقی،حرکات موزون،دکلمه‌های دسته‌جمعی یا فردی،شعارهای تند و پرداختن به موضوع‌هایی که بسیار تازه،داغ و مهیج بود،استفاده می‌کردند.نکتهء حائز اهمیت این است که آن‌ها با همان صحنه‌های کوتاه و متنوع،می‌توانستند دائما نظر تماشاگر کوچه و خیابان را جلب کنند و هربار برایش تمرکز نگاه و گوش را فراهم آورند. مسایل داغ و مهیجی هم که به آن می‌پرداختند،مسایل طبقاتی،دستمزد کارگردان، بحرآن‌های اجتماعی،مشکلات اقتصادی،خشونت استعمار،ظلم‌های استثمار مرتبط با نظام سرمایه‌داری و کلا حول مجموعه مسایلی دور می‌زد که مشکلات زندگی جمعی‌ را مطرح می‌کرد و معمولا نظام حاکم انکارش کرده،دستگاه‌های خبری آن‌ها سعی در کتمان‌شان داشتند.پیدا است که مسایل فردی بی‌مانند مناسبات عاطفی،روحی،روانی یا درونی شخصیت‌ها اهمیت نداشت و هرآنچه که با سرنوشت جمع گره خورده بود،مهم‌ تلقی می‌شد.اما فراموش نشود صحنه‌ها آن قدر هم کوتاه نبودند که درستی تحلیل‌های‌ سیاسی را به خطر اندازند یا تنوع صحنه‌ها چنان عمده و فراگیر نمی‌شد که منجر به‌ کوچک کردن ظرفیت موضوع یا تضعیف افکار سیاسی-اجتماعی اثر شود و در نتیجه‌ حواس مخاطب را پرت کند و تمرکز او را برهم زند.

بازیگران این‌گونه نمایش اگر چه کاملا غیرحرفه‌ای بودند ولی با شم سیاسی‌ خودشان دریافته بودند که تا چه اندازه سخن بگویند یا تا چه پایه تنوع تصویری و ریتمی ایجاد کنند.از این نظر،تمام صحنه‌های کوتاهی که بخش‌های نمایش را تشکیل‌ می‌داد،حول یک تم یا درونمایهء نیرومند مرکزی چیده شده بودند؛یعنی آن‌ها با فراست‌ اجتماعی و هوش سیاسی خود می‌دانستند مونتاژی که از این صحنه‌های کوچک ترتیب‌ می‌دهند،باید دربارهء چه چیز سخن به میان آورد و تا چه اندازه باید بسط داده شود و همهء آن‌ها را حول یک تم مرکز بیان می‌کردند و در بیان مطلب یا اجرای آن‌ها ابدا دچار پریشانی یا سرگشتگی شکل و تشتت فکر نمی‌شدند؛زیرا ساختار آن‌ها مونتاژی و شکل آن‌ها آموزشی و بسیار ساده و روان بود؛و این همه برای آن بود که تئاتر خیابانی‌ سیاسی و تماشاگر خنثی نمی‌خواست!هدف بزرگ این تئاتر سهیم کردن تماشاگران در عمل دراماتیک به نحوی مستقیم بود و این کار را یا از طریق دخالت فیزیکی مستقیم‌ انجام می‌داد،یعنی حضور فوری تماشاگر در پایان نمایش روی صحنه(یا جایگاه بازی)؛ یا از طریق غیرمستقیم،که در این حالت راوی یا بازیگران(و گاه بازیگران)از قصه‌ نتیجه‌گیری لازم را به عمل می‌آورند.

4-یکی دیگر از مشخصات بارز این ژانر نمایشی مسألهء شخصیت‌پردازی است.در آن دوران،آن‌ها اساس این کار،یعنی تعیین ابعاد شخصیت‌ها و تحول آن‌ها را،همچون‌ اساس ساختار قصه،بر تضاد و دوگانگی‌های سیاسی-اخلاقی ابدی می‌گذاشتند؛از این‌ نظر شخصیت‌ها در نهایت دو دسته بیش‌تر نبودند.

دستهء اول کارگران بودند یا سربازان ارتش سرخ یا ستمدیدگان یا استعمارشدگان‌ که جملگی کسانی بودند شجاع،مصمم،سخاوتمند،مبارز،دارای فضایل اخلاقی و کلا دوست‌داشتنی؛و از آن‌جا که فرصت خلق ریزه‌کاری‌های شخصیت‌سازی در طول زمان‌ وجود نداشت،آن‌ها شخصیت‌ها را«تیپ گونه»ارایه داده،او را از همان لحظهء اول کار و من حیث المجموع«مثبت»نشان می‌دادند؛بنابراین هم از نظر اجتماعی-سیاسی و هم از نظر فضایل اخلاقی و فردی،آن‌ها را در برابر شخصیت‌های دستهء دوم یعنی سرمایه‌داران، استعمارگران،مستبدان،دشمنان و کلا بدجنس‌هایی که مطلقا«بد»بودند،قرار می‌دادند. مدت‌ها بعد در روسیهء پس از پیروزی انقلاب،به دلیل موضوعاتی که جامعهء آن روز روس گرفتار آن بود،نمایش‌هایی به وجود آمدند با شخصیت‌هایی منفی مانند ولگردها، مست‌ها،لات‌ها و بوروکرات‌ها.هدف روس‌ها در آن دوره با خلق این‌گونه آثار خیابانی‌ این بود که جامعهء خود را سالم سازی و اصلاح کنند.نکتهء در خور یادآوری این است که‌ همهء این شخصیت‌ها قبل از این که معرف فردی خاص باشند،بیش‌تر نمایندهء یک طبقه‌ بودند،طبقه‌ای که با طبقهء دیگر یا قشری که با اقشار دیگر متخاصم بود و به نحوی‌ آشتی ناپذیر سرستیز داشت.حضور این گونه شخصیت‌های تازه البته بیش‌تر در شکل‌ نمایش‌های«بزرگ»و«هنری»ای بود که بعد از دههء 20 ظاهر شدند؛مثلا در نمایش‌ خیابانی«بیچارگان»شخصیت آرمان‌گرا یا ایده‌آلیست نمایش بیش‌تر شبیه شخصیت‌های‌ معمولی بود؛اما در همه حال اساسا این شخصیت‌ها نمایندهء یک طبقه اجتماعی خاص‌ بودند و حالات روحی و عواطف درونی آن‌ها هیچ اهمیت خاصی نداشت.

نکتهء بسیار مهم این است که از یاد نبریم نه طرح و دسیسهء نمایشی و نه‌ شخصیت‌سازی نمایش‌های خیابانی هیچ کدام واقعی نبوده،یعنی تقلید و بازنمایی واقعیت‌ نبودند و هیچ گونه واقعیت‌گرایی در پس‌زمینه یا بستر آن‌ها وجود نداشت،بلکه همه چیز به نوعی«استعاری»و«نمادین»بود زیرا موقعیت دراماتیک را باید به گونه‌ای ساخته و پرداخته می‌کردند و نشان می‌دادند که از نظر سیاسی مسایل کاملا گویا و روشن باشد؛ به عبارت دیگر هنگامی که توده‌های مردم نمایش را ببینند،دقیقا مسئله را بفهمند و فورا معنای آن را لمس کنند و دچار اشتباه نشوند؛یعنی با این‌گونه استعاره سازی‌ها و نمادپردازی کمک می‌کردند تماشاگر سریعا همه‌چیز را بشناسد و دریابد و در تشخیص‌ نیروهای درگیر دچار اشتباه نشود.بنابراین نمایش خیابانی از نظر شخصیت‌پردازی،درست‌ همچون ساختار،نوعی«هنر پنهان کاری»نیست؛بلکه«هنر افشاگری»است.می‌دانیم‌ در اغلب آثار دراماتیک از ابتدا برخی چیزها را از نظر تماشاگر پنهان می‌کنند و این خود تماشاگر است که در روند پیشرفت ماجرا همه‌چیز را ذره‌ذره کشف می‌کند؛در حالی که‌ در نمایش خیابانی،مجریان از اول همه‌چیز را«لو»می‌دهند،روابط اجتماعی را به‌ شکلی کاملا«برهنه»و نیرومند معرفی می‌کنند و شخصیت دشمن را قاطعانه«بد»و «خبیث»نشان می‌دهند.حتی در اغلب مواقع این خود دشمن است که ساده‌لوحانه خود را معرفی می‌کند و به دور از هرگونه برای دست‌یابی به«صراحت در بیان»است؛زیرا نمایش‌ خیابانی نیاز فراوانی به صراحت و روشنی دارد؛زیرا تماشاگرانی که به دیدن این‌گونه‌ نمایش‌ها می‌آیند،همه از توده‌های مردم‌اند و اغلب آدم‌های آگاه و روشن و یک‌دستی‌ نیستند و چون این گروه‌ها هستند که به سوی آن‌ها می‌روند،ناچارند تا حد زیادی‌ «میانگین هوشی»اثر را پایین بیاورند تا بتوانند با توده‌های مردم ارتباط درستی برقرار کنند.البته این به معنای ساده و کودکانه انگاشتن تماشاگران نیست بلکه به خاط این‌ است که«واقعیت سیاسی»یی را که به شکل نمایشی درآمده،به گونه‌ای کاملا استلیزه‌ یا چکیده نگارانه و پالوده آموزش دهند و چون نه بازیگران و نه مردم در آن زمان کوتاه‌ فرصت کافی ندارند؛لازم است در حداقل زمان ممکن بیش‌ترین مفاهیم و اطلاعات لازم‌ را منتقل کنند.از این نظر مثلا می‌آمدند کاپیتالیست را با یک سیگار برگ یا مثلا یک‌ کلاه سیلندری نشان می‌دادند؛یعنی با یک نشانه به سرعت اطلاعاتی کلی راه که در حد

چند کلیشه بود به تماشاگر منتقل می‌کردند و بعد مستقیما به سراغ مسئلهء انتقال موضوع‌ و ارتباط با مخاطب می‌رفتند.

مثلا در نمایش«چگونه اروپا خلع سلاح شد»،همه‌هء کشورها اسلحهء خود را به صورت‌ نمایدین تحویل می‌دهند؛اما تا می‌شنودند کارگران تظاهرات کرده‌اند،آخرین اسلحه‌هایشان‌ را که زیر میز پنهان کرده‌اند،به سرعت بیرون می‌کشند!یا در نمایش«روند انترناسیونالیسم‌ دوم»مجریان از همان ابتدا با پلاکاتری علنا سوسیال دموکرات‌ها را خائن و خودفروخته و امپریالیست‌ها را خشن و آدم‌کش معرفی می‌کنند.

نویسنده: قطب الدین صادقی

مریم خدیوی بروجنی

تئاتر اکسپرسیونیستی2

تئاتر سیاسی

همان زمانی که برآیند ذهنی‌ صحنه در اساس تئاتری،آموزش‌ دادنی می‌شود و نمایشنامه‌نگاران‌ اکسپرسیونیستی بازیگر را به مرکز توجه دنیای صحنه بازمی‌گردانند، نوع سومی از امکانات‌"تئاتر اکسپرسیونیستی‌"پدیدار می‌شود که‌ وجود کارگردان را می‌طلبد:"تئاتر سیاسی‌"؛که آن البته بسیار شدید مدیون‌"فشار ادبیات‌"است؛ولی‌ پیش‌تر از این به مثابه‌"عملکرد اکسپرسیونیزم‌"پذیرفته شده بود نزد کسانی چون ودکیند،هازن کلور و گورینگ ظرفیت تأثیرات سیاسی به‌ وضوح وجود داشت،بدین سبب پس‌ از انقلاب 1918"تئاتر کارگری‌"، "تئاتر توده‌ای‌" ، "صحنهء تبلیغ-تهییج‌" فعال شدند.چون‌که‌ دراماتورژها13و تئاتر پیشگانی بر اثر تأثیرات مستقیم سیاسی به خاطر تئاتر قربانی شدند(ارنست توللر، گوستاو لانداور،ردلف لونارد مریدریش ولف)،نمایشنامه‌نویس‌ مجبور بود تریبون انقلاب و متینگ‌ توده‌ای-سیاسی ادبا و بازیگران‌ شود.

نمونهء این جریان در روسیه قابل‌ ملاحظه بود،جایی که پس از انقلاب‌ بزرگ‌ترین کارگردانان جشن‌های‌ توده‌ای را اجرا می‌کردند.(میرهولد، آننکوف،اورانوف)و در مرکز تولید فورگر و در تئاتر-فرهنگ پرولتری‌ آیزینشتین سلسله کارهای تهییجی-تبلیغی به وجود آمدند.

در بیانیهء پایه‌گذاری‌"تریبون‌" در سال 1919 در برلین‌ چنین گفته شده است:"تئاتر تا به حال‌ که ما توسط آن به عقب باز می‌گردیم، البته این بازگشت نخستین‌بار نیست‌ ولی امید بر آن‌که مطمئن‌ترین آن ها باشد،هرگز باوری را بیان نکرده‌ است و با عرف و عادت هیچ سرو کار نداشته است...در بهترین حالت پس‌ از میان‌بر از همهء جهت‌ها-و برعکس

به گونه‌ای پراکنده بر زیباشناسی اثر می‌گذاشت،از هیچ عقیده‌ای تأثیر نمی‌گرفت،بالاخره هرگز تئاتر این‌ چنین نبوده است(منظور سیاسی‌ بودن تئاتر است)...به جای عمل‌ روانی از فعالیت منحصر به فرد خودش چیزی به وجود می‌آورد که‌ در بهترین حالت تفریح پرارزشی بود؛ به جای آن‌که زمان را ثمر بخش‌ بسازد،زمان را از خود می‌راند...

درهم ریختگی برنامهء نمایشی-امروز بازی اساطیری،فردا کمدی‌ خشن-با خودش آن‌چه را می‌آورد که خیلی،از دارم‌نویس‌ها،آن ها را برای صحنه‌ای دیگر اندیشیده و به‌ وجود آورده بودند،و در این حالت تحت‌ شرایطی زیر نورافکن‌ها کش‌ می‌آمدند،چنان‌که روان‌ نویسندگان‌شان ناشاد می‌شد...پیش‌ از هر چیز این به ما نشان می‌دهد،ما تئاتری را که هرگز به مثابه صحنه‌(تماشا)نیست،برای آموزشگاه‌ غیر اخلاقیات نگه می‌داریم،این شکل‌ نمایش‌های امروزین را نقض می‌کنیم‌ و آن را از میان می‌بریم.زیرا این‌جا(تئاترها)مشکل و اختلاف را، اضمحلال و زوال را در بازی‌های‌ غیرمستقیم خنثی کرده و در تئاترهای غیرواقعی محاط شده‌ است...مقداری با احساسات مغایر خواهد بود،هنگامی که بینندهء بالانگر جعبه‌ای‌14از فضای صحنه‌ای بدون‌ دیوار چهارم در جلوی جعبه‌ای که‌ تمامی تماشاگر را دربرگرفته است، می‌نشیند،که تنها مرز سالن و صحنه،جلوی صحنه‌ است،آیا تماشاگر سابق،نمی‌تواند همهء این‌ها را به هم‌ مربوط کند؟ما همدستی می‌خواهیم، ما فشردگی می‌خواهیم،تأثیر نامحدود رخدادهای بی‌مرز را می‌خواهیم.ما تماشاگر نمی‌خواهیم، بل در فضایی متحد یک جامعه را می‌خواهیم.در این فضا صحنه‌ تریبون است!مانند منبری که بر روی‌ آن تأثیر مستقیم با روش‌ نیرومند،یعنی رفتار و اجرا و پیش‌ برد تمایل آموزش تقلید،تأثیرش‌ بسی بیش از موعظه می‌شود.

سنج‌ها از تریبون ما طنین‌انداز می‌شوند:سنج‌های عشق،انسانیت، توان دشمنی،دوستداری طبیعت، تجدد.ما یک وضعیت و یک جهت‌ داریم.ما واقعی می‌شویم.ما با وقار می‌شویم.ما بی‌جان و در خلسه می‌شویم، هر آن‌گونه و هر آن‌جا که شنیده‌ می‌شود.ما بازی نخواهیم کرد،بل‌ جدی عمل می‌کنیم..."

تریبون برنامهء نهایی خود را برآورده نمی‌کند،ولی شروعی را عرضه می‌کند.آن‌ها با نمایشنامه‌های تک‌پرده‌ای هالتر هازن‌ کلور به نام‌های‌"ناجی" و"یک تصمیم‌" شروع کردند و بعدها هانزوهست‌"انسان جوان‌" و ویلهلم فون شولتس‌"مسابقهء دو با سایه‌" و ودکیند"فرانسیسکا" را نمایش دادند.آن‌گونه‌ که انعکاس مطبوعات شناخت‌ می‌دهد،اجرای ارنست توللر از"دگرگونی‌"  توفیق شب‌ تئاتر نیرومندی را داشته است.دکورها(از روبرت پناخ)لته‌های‌ کنایه‌ای بوده‌اند.در مسیر آمدوشد مقابل پرده‌ای تاریک دیواری به نسبت‌ بلند و پهن با پنجره‌ای مشبک واقع‌ بود؛انبار کالباس-و آن‌جا آتش‌نشانی نقاشی شده بود؛ سیم‌خاردار-و یک تاب کوتاه؛ بیمارستان ارتشی-و دیوارهای‌ آهکین رنگ در آن‌جا واقع بود.برای‌ صحنه‌طرح پیوسته و محو شده با بود و طرح‌ها پیوسته و محو شده با نورهای تیره و روشن بودند.

در برابر این طنین تصاویر فشرده و کوتاه شده،بازیگران نیز کوتاه و فشرده بازی نمودند.واژگان،خود را آهنگین پرتاب‌ می‌کردند و درهم دیگر می‌شکستند.فریادها به هوا می‌رفتند و تنزل‌ می‌یافتند.حرکات در رفت و بازگشت‌ به هم می‌خوردند.روانشاسی و توسعه عرضه نمی‌شد،بل تجمع و حال نمایش داده می‌شد.بل تجمع و نقاشی،بل نقطه‌چینی،نه ایما و اشاره،بل تواناییی نشان داده می‌شد.جهت درونی تعیین شده بود.تجمع‌ مردم نه از طریق توده‌ها،بل از راه‌ گروه‌های همنوا شده مشخص‌ می‌شد.در این شب تئاتر گامی به‌ پیش نهاد...هنگامی که کارل هاینس‌ مارتین،مدیر برنامهء نمایشی،تنها پاسخ‌گو و عامل برای تقسیم‌بندی‌ برنامه،استراحت گروه‌ها و تراکم‌ صحنه‌ها بود،این‌چنین کار خارق العاده‌ای انجام داد.او واقعی‌های شیطانی را به دست آورد.او روش فشرده شده و وقوع محکم را آفرید...آقای کرتز نقش قهرمان را بازی کرد.او تواناترین بازیگر گروه‌ است و بدین جهت-از پرمایگی‌ احساس نشاط چهره‌اش گاهی از همه‌ پیشی می‌گرفت،او مرزهای نهایی‌ صحنه را تسخیر و فضا را منفجر کرد."

تریبون‌"صحنه‌ای بدون پرده‌ داشت و محیط سالن کوچکش در ردیف تئاترهای پر گنجایش نبود.بحث و گفت‌وگو پیرامون شکل‌ صحنه‌ای نوین از آرناتیاتر (سیرک شومن به‌ عنوان تماشاخانهء بزرگ ماکس‌ راینهارد)تا طرح تئاتر کامل توسط کرپییوس برای تئاتر پیسکاتور،به‌ سرانجام رسید.پیسکاتور در سال‌1919 در کوینک برگ‌"تریبونال‌" (محکمه) و در سال‌1920 در برلن‌"تئاتر کارگری‌"  را بنیان‌ گذاشت که تئاتر کارگری یگانه‌نمای‌"تئاتر سیاسی‌" برای مدت بیست سال بود.او با همیاری برتولت برشت اجرا و متعلقات شکل‌"تئاتر حماسی‌" را تکامل‌ بخشید که آن ثمر بخش‌ترین رشد تک‌ یاخته‌های اکسپرسیونیزم بود.

تجربهء اکسپرسیونیست‌ها برای‌ رهایی از دکور و دلبستگی به لوازم، چرخش به دور خود برای‌"فضای‌ صحنهء،تمرکز اندیشه روی واژه-بازیگر همانند"حراف‌"-و عملکرد صحنه را در تأکید به حرکت چهره و فانتزی،گروتسک معنا کرد.

درام اکسپرسیونیستی با برخوردهایی که تاکنون با آن شده،تا چه اندازه به خودش امکان برنده‌ شدن را داده است،همه کسانی که‌ دوباره این‌گونه اجرا کرده‌اند،این را می‌دانند.شاید این تجربه‌ها راه‌ پدیداری نمایشنامه‌های تئاتر اکسپرسیونیستی را در"درام‌ شاعرانه‌"  و"تئاتر هیچی‌"  به عنوان نخستین زادگان این روش‌ ساخته‌اند.

نویسنده:پال پورتنر

مترجم:عباس شادروان

مریم خدیوی بروجنی

تئاتراکسپرسیونیستی1

آیا در اصل چیزی به نام«تئاتراکسپرسیونیستی»وجود داشت؟

پذیرفته شده است آن‌چه امروز با واژهء«اکسپرسیونیزم»به‌طور قطعی‌ عنوان می‌شود.در گذشته نیز همین‌ گونه فهمیده می‌شد.حال آنکه تئاتر یا صحنه‌ای با این نام و نشان وجود نداشت تا بتوان نمونه‌ای از آن در آموزش شیوهء صحنه‌آرایی نشان داد؛ همان‌گونه که«صحنهء آزاد» اتو برام برای ناتورالیزم‌ بی‌مثال بود.

برداشت‌های گوناگون اساسی از«اکسپرسیونیزم»و همچنین‌ گونه‌های مختلف تجربه‌های‌ صحنه‌ای،به‌طور قطع نشان می‌دهد که علمکرد در جهت‌های یکسانی‌ نبوده است.گروه«صحنهء توفان» که حاصل تلاش‌ خود را به مثابهء«تئاتراکسپرسیونیست»معرفی می‌کرد، آشکارا دست آورد عملی خود را از نوآوری‌های صحنه‌ای در تئاتر آلمان‌ ماکس راینهاردی که با عنوان«آلمان‌ جوان» از نمایشنامه‌نویسان شناخته شدهء«اکسپرسیونیست»بهره می‌گرفت، جدا می‌دانست.این‌ نمایشنامه‌نویسان کسانی بودند مانند راینهارد گورینگ،الیزلاسکر-شولر،فرتیس فون اون روه،پال‌ کرنفلد،فرانتیس و رفل که این‌ نمایشنامه‌نویسان«جوان آلمان»برای گروه توفان،که خود را با کلام‌ هنری آگوست شترام و صحنه‌آرایی‌ لوتار شریر همآهنگ کرده بود«اکسپرسیونیست»به شمار نمی‌آمدند.در نخستین اجراهای‌ نبرت-تئاتر در سدنر هر دو جناح‌ افراطی کار خود را آغاز کردند.در آن‌ جا ویلیام وایر برای نمونه پانتومیم‌«چهار مردهء فیامتایی»  از هروارت‌ والدن را برای«صحنهء توفان»اجرا کرد،همچنین نمایشنامهء«پسر»  اثر والتر هازن کلور برای نخستین بار در همین مکان اجرا شد؛ در آن‌جا اسکار کوکوشکا نیز نمایشنامهء خودش را با صحنه‌آرایی‌ ویژه ارائه کرد و بدین‌ترتیب‌ مهم‌ترین نمونهء امکانات تئاتراکسپرسیونیستی عرضه شد.

در این راستا شایان توجه است:برلن،که آن زمان به عنوان مرکز فرهنگی ارزش داشت.برای«تجربهءتئاتر اکسپرسیونیستی»نسبت به‌ ایالت‌های دیگری مانند صحنه تئاترشهر فرانکفورت،تئاتر ناسیونال‌ مانهایم،تئاتر شهر در سد نر،که‌ بیشتر آثار نمایشنامه‌نویسان جوان‌ را برای نخستین بار اجرا می‌کردند، کم‌تر فعال بود.عمل معناداری را که‌ کارگردانانی همچون‌ کلوستاو هارتونگ،ریچارد وایشرت، برتولد ویرتل در دادن شاقول بدان‌ دست یازیده‌اند،هنوز همچنان تحقق‌ نیافته است.اگر امروز پرسیده شود:«تئاتر اکسپرسیونیستی»چه بود؟و کسی بخواهد به دنبال آن برود،تنها می‌توان این مفردات را پیش روی‌ نهاد.«تئاتر اکسپرسیونیستی»در آغاز می‌ماند.

برآیند ذهنی صحنه

اگر از این نکته صرف‌نظر شود که موسیقی در جوهرهء خودش از دیر زمان«اکسپرسیونیستی»بوده است‌ و به عنوان نمونه‌ای برای هر تلاشی به‌ جهت«تأثیر ناب»ارزش‌یابی شود، اکسپرسیونیزم نخست در نقاشی به‌ وجود آمد.نخستین تحریکات‌ نوسازی در تئاتر هم از نقاشی آغاز شد.«دربارهء ترکیب صحنه»2اثر واسیلی کاندینسکی(1912)و شعر صحنه‌ای او با عنوان«نوای زرد»2نخستین نتایج نو برای درک صحنه‌ بودند،که ذهنیت کارهای هنری واگنر را با نیرومندی پیش برد و به طراحی‌ و نقد«فوخ»و به«میرهولد»برای‌ جست‌وجوی سبک صحنه‌ای‌ ویژه‌اش بهره رساند.این پدیده‌ نخست در تئاتر هنرمندان مونیخ با همدستی استوار هنرهای تجسمی در ترکیب صحنه‌ای رخ نمود-بسی‌ دیرتر این تأثیر در صحنه‌های ابتدایی‌ کوچه و خیابان دگرگون شد-بدین‌ گونه کاندینسکی علیه تقدم«هنرهای‌ تجسمی»(سبک صحنه) و همان‌طور علیه تقدم موسیقی‌(واگنر)برانگیخته شد و به نفع‌«برآیند صحنه‌ای»از مؤلفه‌های‌ مساوی در تئاتر رأی داد.

موسسهء هرگویال«تئاتر هنر نوین»در سال 1914 می‌خواست‌ طرح‌های کاندینسکی را در عمل پیاده‌ کند،نقاش و آهنگساز«سوارکار آبی»4همکاری یک دیگر را پذیرفتند.برنامهء نمایش‌ای برای مثال در وضعیت نمایش‌های نو ژاپن آمادهء طراحی شده بود؛آن‌ جا با این آغاز،جنگ پایان یافت.بعدها هنگامی که هوگوبال در گالری‌ زوریخ«شب‌های تئاتر دادا»را برگزار کرد،برای روشنگری بیش‌تر، گامی از آغاز این حرکت فراتر نهاد.نمونه‌ای دیگر در اجرای«هیولا و آدم‌ قلابی»6نوشتهء اسکار کوکوشکا توسط مارسل یانکو،که با ماسک‌ آفریده شده بود،به دست داده شد. (هوگوبال.امی هنینگس،تریستان‌ تازار در این تئاتر به عنوان بازیگران‌ مؤثر بودند.)

انگاره‌های این جستجو:کلام به‌ مثابه سخن موزون فریادگونهء آهنگین،پانتومیم به مثابه شکل‌ حرکتی،ماسک‌ها و لباس‌ها به مثابه‌ تأثیرات سه بعدی پلاستیک‌ Plastische .

این تمایلات که بعدها در تجارب‌ ذهنی-صحنه‌ای با هاوس‌و پیش‌ از همه در کارهای اسکار اشلمر دنبال‌ شد،بیش از هرچه نمایشگاهی از«تماشای»بازی را هدف قرار دادند.آنها هنر صحنه را به مثابه«هنر فضا»  جدی قلمداد کردند و شکل سه بعدی و فعال فضا را همراه اشکال عینی-صوتی برای‌ یگانه‌سازی آنها در مورد آزمایش قرار دادند.بازیگری در این فضا هنر ابر عروسک است که از او تسلط بدنی‌ هنرمندانه و خوانندگی با کیفیت و رقص انتظار می‌رود.کارگردان‌ همآهنگ‌کننده و رهبر برآیند صحنه‌ است که این برایند(سنتز)از اجزاء واژگان(نمایشنامه)موسیقی(سخن‌ گفتن)نقاشی(نور و اشکال رنگی)سه‌ بعد(شکل فضا)حرکت(رقص‌ پانتومیم و همین‌طور واژگان پویا، نور پویا،رنگ-شکل فضای پویا)آفریده خواهد شد.

دمدمه‌های آغازین‌ اکسپرسیونیسم در هنر تئاترهمزمان با کارهای قابل شمارش‌ اسکار کوکوشکا،اجرای نمایشنامهء آگوست اشترام توسط گروه«صحنهء توفان»تجربهء لوتار شریر در تماشاخانهء«صحنهء نبرد»هامبورگ و«اجراهای با هاوس»است.شایان‌ توجه این‌که شریر در صحنهء با هاوس از برداشت‌های شخصی‌اش از تصورات اساطیری‌ اکسپرسیونیستی جهشی به سوی‌ کسب تجارب ساختارگرایی-ذهنی‌ اشلمر،مهلی مناجی و شاوینسک‌ نشان داد.

"آلمان جوان‌"

دومین نقطهء تئاتر

اکسپرسیونیستی‌"در شعر بسته شد، شعری که از نقاشی تأثیر می‌گیرد و ویژگی شاعرانه بودنش را شکل‌ می‌دهد.نخست‌"غزل نوینی‌"زاده شد که در تخالف،به غزل فاخر موجود در صحنه فشار می‌آورد.

"نمایشنامهء«پسر»اثر والتر هاوزن‌ کلور به درستی مناسبتی شد که برای‌ نخستین بار واژهء"اکسپرسیونیست‌"استعمال شود.کرت پینتوس‌ می‌نویسد:"پسر"باید به عنوان‌ نخستین نمایشنامه‌ای قلمداد شود که‌ در عرصهء دراماتیک می‌خواهد توسط نقاشی نوین و چون موسیقی به سوی‌ هدفی معین،با تلاش به پیش برود.در این اثر،تلاش؛روانی درونی،پایدار و با شجاعت،مشتاق و شورانگیز چهره‌ نشان داده است و به کمال پوشاک‌ یکسان(اونیفورم)"اکسپرسیونیزم‌"مورد توجه قرار گرفته است.بدین‌گونه با تجربهء متهورانهء جوانی‌ اکسپرسیونیستی پدیدار می‌شود که‌ می‌توان گفت:نمایشنامه‌ای‌ متافیزیکی پا به هستی گذارد...هنر چنین درامی در قالب بده‌بستان‌های‌ روزمره،در حرکت شخصیت‌های‌ نمایش داده شده،نمی‌گنجد،بلکه در شکل مؤثر بیانی،روانی سرگردان‌ شده و پریشان جای می‌گیرد."

"صحنه باید بیان شود نه بازی.یگانگی بده‌بستان با واژگان،واژه‌ای‌ که خودش در صحنه حضور یافته‌ است،همراه با راه حلی روشن در دنیایی از واقعیت‌ها،همزمان با یگانگی نمایشی(دراماتیکی)پیش‌ می‌رود...در این‌جا صحنه به مثابه‌ رسانه‌ای میان فلسفه و زندگی عمل‌ می‌کند؛نخستین و مقدس‌ترین‌ میانجی‌ها حیرت‌زدگی،بسیار مؤثر و یاری‌دهنده شما را بر روی همهء این‌ها معلق نگه م دارد».هازن کلور در بیانیهء خود"تئاتر فردا"(1916) این نقطه‌ نظرها را مطرح می‌کند.بدین وسیله‌ برخی از شاخص‌ها را نشان می‌دهد که تنها برای نمایشنامهء خود او با ارزش نیستند،نمایشنامه‌ای که در همان زمان توسط آلبرت-تئاتر در در سدنر به دلیل سانسور و ممنوعیت‌ در برابر میهمانان دعوتی به اجرا درآمد.دربارهء اجرا منتقد روز(کامیل‌ هموفمن)نوشت:"این اجرا که به عنوان‌ قضاوتی دوست‌داشتنی خودش را با سال‌ها دگرگون می‌کند،قابل تعمق‌ است و به عنوان ضرب شصت نسل‌ سربرافراشته،پابرجا می‌ماند.با وجود نوآوری در آن هیجان باشکوه‌ کار دست بالا گرفته نشده است،سبک‌ ویژه‌ای برای اجرا دیده نمی‌شود لیشو(کارگردان)در مدرسهء برام‌ ریشه hدوانیده‌ است،هجوم و نبرد او را به سوی ضرب آهنگ‌ درونی ایبسن هدایت می‌کند.او نمایشنامهء خانوادگی‌ای را اجرا کرده‌ است.از این دیدگاه(پسر)همانند"بازی رویا"10عرضه شده است.در این‌جا هیچ رویایی نبود،مگر ارنست دویچ(که او نقش اصلی را بازی می‌کرد و وظیفهء مهم اثر را به‌ شخصه بر عهده داشت.)او در عالم‌ خوابزدگی لابه‌لای پرده‌ها گام‌ برمی‌داشت؛تصویری شوق‌انگیز، ژرف‌نگرانه،گداخته شده و با ارزشی‌ به دست آمده از افزون‌خواهی.کوتاهی زمان،فقر،تخیل،ولی‌ نتیجه‌ای بزرگ او را احاطه کرده بود؛ زیرا نه فقط ضربان نبض شدید جوان،بلکه ضربهء نهایی جوانی تازه‌ کار احساس می‌شد.

نمایشنامهء راینهارد زورگه به نام‌"گدا" این نمایشنامه‌ در سال 1912 چاپ شد و شاید نمونهء پیشگامی از درام اکسپرسیونیستی‌ محسوب شود-در سال 1917 در ردیف آزمون‌های تئاتر آلمان که با عنوان‌"آلمان جوان‌"پایه‌گذاری شده‌ بود،برای نخستین بار اجرا شد(بازیگران نقش‌های اصلی‌ گرترودایزوله،هلنه تیمیگ،ارنست‌ دویچ،پال واگنر،امیل یانیگیس.)ماکس راینهارد به عنون کارگردان‌ در این‌جا نخستین نمونهء سبک نوین‌ صحنه‌ای را که برای اولین بار ابداع‌ می‌شد،عرضه کرد."در این تئاتر که‌ در صحنه‌ای خالی اجرا می‌شد،هیچ‌ چیز تغییر نمی‌کرد،ساختمانی فضا را محدود و کوچک نمی‌ساخت‌ قسمتی از فضای بزرگ سیاه صحنه‌ را که چیزی بدون اتکاء،احساس‌ ناشدنی و بی‌مرز داشت،نوری‌ روشن می‌کرد:این‌جا بازی می‌شد،یا انسانی می‌ایستاد،تنها،مانند تکه‌ای‌ نور نزدیک سطحی سیاه،اتاق در این‌ فضای سایه-روشن،تنها به وسیله‌ چند صندلی خود می‌نمایاند که‌ توسط در و چهارچوب پنجره و تصاویری که به گونه‌ای آزاد آویخته‌ شده بودند،مرزبندی می‌شد،درختی‌ خشک و مصنوعی در نور آبی،باغی‌ را نشان می‌داد.واقعیت به کلی دور شده بود،ولی تأثیر شبح گونه‌ها و مجموعه‌ای از اسرار به وسیله‌ رنگ‌های ظریف،فوق العاده مرتب‌ تصاویر حقیقی را با هزاران معانی‌ کوچک واقعیت می‌نمایاندند"(هاتز هرالد.)

ویژگی بیانگر اجرایی‌"اکسپرسیونیستی‌"پیش از هرچه‌ هدایت نورها،برای حصول به معنایی

از واقعیت در سایه-روشن و"امکانات بدنی‌" بازیگر است.در نمایشنامهء"نبرد دریایی‌" اثر راینرارد گرینگ،ماکس راینهارد صحنهء نمایش عملیات و برج و باروی‌ کشتی جنگی را؛به مثابه نوعی از ماشین نمایشی‌ نشانه‌های رنگارنگ(شابلون)،علایم‌ راهنمایی،توپخانه‌ها،اهرم‌ها، چرخ‌دنده‌های براق و دقیق و صدای‌ ملوانان رقصان در هیبت دسته‌های‌ کر باستانی به اجرا درآورد.

پال کرنفلد با نمایشنامهء"آسمان‌ و جهنم‌" برای آزمون‌های آموزش بازی تئاتراکسپرسیونیستی گروه‌"آلمان‌ جوان‌"،نمونه‌ای دیگر تقدیم کرد.مقالهء مشهور کرنفلد"انسان مفتون‌ شده و روان‌شناسی انسان‌"،که در آن مهم‌ترین اسناد این‌"یگانگی ادبیات‌ و تئاتر در نشانه‌های‌ اکسپرسیونیزم‌"گردآوری شده‌اند، نخستین سال مجلهء"آلمان جوان‌"را هدایت کرد.

کرنفلد برای روان‌شناسی‌ انسان‌ها،در اشکال درام نو، کاراکترهای پراعوجاج و گونه‌گون را رودرروی هم قرار می‌دهد که هرکدام‌"چیزی از جنون‌"در خودشان دارند. "آن‌ها از انبوه مائده‌های زمینی به‌ پیش‌گام برمی‌دارند،حیرت‌زده و مجنون صفت،باوجوداین نخست با نشانه‌های واقعی انسان،با ذوق‌ هستند،آن‌ها با انسان‌های معمولی، فرا طبیعت را به نمایش می‌گذارند،با وجود این،نخست طبیعت واقعی‌ انسان‌ها را اجرا می‌کنند،دیگر این‌که‌ آن‌ها رهایی می‌بخشند توسط احوال‌ کاراکترها و پیش‌آمدهای فردی، بدون وابستگی به اندام‌شان و با آرامش خاطر از همه‌چیز،از هر آن‌چه‌ که تا به آن زمان نیست؛آنان،آن‌چه‌ که تا به آن زمان به راه‌شان بدون‌ ممانعت هجوم می‌آورد،هستند و آنان این جنون‌ها،این تنها-مفتون‌ شدگان،برکنار از همهء بالندگی‌های‌ نااصولی هستند.آن‌ها انسان‌های‌ دیرینه و آفرینش ناب خدایان هستند.و این عریانی‌ها که با اشاره‌های‌ نیرومند و سخنان قوی همراه‌ می‌شوند،خود را با رنج روی زمین‌ می‌غلطانند؛برای شوربختی و خوش‌بختی فقط آواز و فریادی را سر می‌دهند که روی صحنه آوار می‌شوند و حنجرها به ارتعاش‌ درمی‌آیند؛این بی‌شرمی‌هایی که با انسان‌های مبتذل این‌چنین بیگانه‌ نمایش داده می‌شود،همهء این‌ها به‌ لحاظ بدوی بودن در واقع جلف‌ هستند.در این نقطه نظرها از بیانیه‌(مانیفست)دلایل پایه‌ای گوناگونی‌ روشن شده‌اند:جوهرهء انسان در بازگشت به گذشته برمبنای دیدگاهی‌ ابتدایی،که در این جا"بدوی‌" گفته شده است،نوقلمداد می‌شود.چشم‌پوشی کردن از روان‌شناسی و آگاهی کاراکتر.("زیرا انسان ابزار فنی(مکانیکی)نیست،او آگاه شده است که ذهنیت‌گرایی‌ فسادانگیز است،در روان‌شناسی‌ واقعیت ابتدایی،آن‌قدر اهمیت نداد که ماده‌ها(ماتریال)مهم هستند"،)شکل انسان تحت تأثیر نیروی‌ روانیش خودش را می‌سازد،در رفتار بیرونی،در خلسه،در موقعت‌های‌ استثنایی دیوانگی و در جنون.

اجرای نمایشنامهء کرنفلد به‌ کارگردانی لودیوک برگر توسط"عملکرد خالقانهء استثنایی‌"زنده شد.هربرت ایرینگ در نقدی‌ همان زمان این‌گونه خاطرنشان کرد: "سبک‌"نمایشنامه و شکل اجرایی را می‌توان با ضرورت خاص وجودی‌ توصیف کرد:آگنس اشتراب در نقش‌ ماریا.هیچ‌گاه مانند این بار چنین‌ آفرینشگری‌ای،چنین بازیگر زن‌ شکل‌دهنده‌ای این قدر آزاد نبوده است‌ که این‌گونه با اراده تصویر درونی و با تحکم تأثیر خودش را عرضه کند.او شکل را از توهمات خونین بیرون‌ آورد.او روسپی و پریوش بود او دلقک و شوق‌انگیز بود.آتش‌ها از پیشروی او مشتعل می‌شدند.او روان‌ موزون بود.او تجربه‌ای نو برای هنر بازیگری را عرضه کرد."

بازیگری اکسپرسیونیستی

"هیچ هنری به اندازهء هنر بازیگری‌ اکسپرسیونیستی نیست.امکانات‌ بدنی همچون بنیان و عریانی همچون‌ نتیجه،هر دو باهم جمع هستند."در سال 1917 والترفون هولاندر به این‌ نکته توجه کرد و در این باره رجوع‌ داد به این‌که چگونه‌"ودکیند"کار شخصی خودش را تفسیر کرد.درست در همین‌جا بیانیهء(مانیفست)هوگوبال در سال 1914 نیز مصداق‌ می‌یابد:..."ما در تئاتر دیگر به دنبال‌ دگرگونی‌های روانی نمی‌گردیم، شخصت از هم گسیخته را می‌جوییم:اندامی نو،روانی نو،"او"ودکنید را به‌ عنوان بازیگر"توصیف می‌کند: "بازیی ارایه می‌دهد آزاردهنده‌ همچون هاراکیری‌11(می‌شود گفت):او خود روانی را می‌شکافد.دیوار میان درون و برون و میان خود آشکار و خود شخصی(پنهان)را ویران می‌کند.خود،خویش را پاره و دریده می‌سازد.همچون بربرها

تاب‌آور ضربات.و ما را به عنوان‌ تماشاگر دعوت به آن می‌کند.جنون‌ مردم‌آزاری(سادیسم)می‌گریزد، شوخی‌ها و متلک‌های تندقی می‌شود.و همیشه این شعور،شعور حلق‌آویز شده حضور دارد.پهلوان‌12گوتیک‌ در این عریانی خویش-خویشتن...نه‌ که همیشه او هیجان‌آور باشد.او مدهوش(هیپنوتیسم)می‌کند.او در مغز این انقباض را دارد.این انقباض‌ را در اندام دارد.این انقباض را در گلوگاه،در پاها دارد."

چون‌"ودکیند"سرآغاز درام‌ اکسپرسیونیستی را بنا نهاد،دیرتر هموتیپ بازیگری نوین را معرفی‌ کرد.در"تصویر بازیگر جوان‌"(آلمان‌ جوان)نام او را ورنرکرواس است: "کراوس افشا می‌کند-همچون‌ ودکیند،کسی که برایش مقامی واقعی‌ در بازیگری منحصر به فرد،شکل‌ مشابهی از آفرینشگری دارد.من فقط کار او را در بوتروک Bouterwek ،در ناشر لانهارد Verleger Launhard ، در راهب پرفیریون M?nch Profhyrion ،در پروفسور دورینگ‌ Professor D?hring ...به یاد می‌آورم.بله،همچون ودکیند زندگی‌ را افشا می‌کرد،زندگی‌ای که دروغی‌ بی‌هوده و نیرنگین و همچنین شیرین‌ است.کارهای گروتسک، غیراجتماعی،غیرعادی او را تحریک‌ می‌کند،تن صدا و رفتار برای او همیشه منحصر به فرو هستند...من‌ حرکات ریز و نامکرر او را می‌بینم، بازی عجیب و غریب سر،نگاه نافذ،که‌ در آن درخشش آتشین همدردی کیپ‌ در کیپ،بی‌حال کند اغماض زندگی‌ می‌کند،شنیدن صدای منقطع،گفتاری‌ که در آن تناسب واژگان در هر نفس‌ ضربهء شمشیری و در هر سکوت‌ همچون ضربه‌ای به سر است،"گوستاو فون واگنهایم دربارهء پال‌ گراتس که در نمایشنامهء از بامداد تا نیمه‌شب‌"اثر کایزر نقش کازیزر را بازی کرد،گزارش می‌دهد:"کازیزر پیر آن‌جا نشسته است.خشک و بی‌روح شده از کار روزانه،یک‌ مکانیک،خانم وارد می‌شود.انسان‌ بیدار می‌گردد.می‌نشیند.عمل،به کلی‌ متفاوت با خانم.در برف فرار می‌کند.یک انسان،انسان در تمام رنگ‌ خودش.با زیروبم‌های خودش.انسان،که روی خانواده می‌جهد،از آش نخود روزانه می‌خورد.انسان، که از ژرفای خویش،خش‌خش‌ می‌کند.انسان،که صیادی به دنبال‌ شکار زندگی.شرکت‌کننده در مسابقهء دو.انسان نعره می‌کشد.اودیپوس‌ بیرون از شمار..."

"بازیگری اکسپرسیونیستی‌"از سویی به‌"مطلق هنر بازیگری‌"تمایل‌ دارد.(همان‌گونه که آن‌ها توسط ردلف بلومر طرح شده‌اند)،بدون‌ وابستگی به ادبیات نمایشی؛از سوی‌ دیگر برای شکل نمایشی خلسه‌آمیز، که آن‌ها توسط نمایشنامه‌نویسان‌ عملی می‌شوند،وادار کردن هیولاها و دیوانگان را به اجرا،می‌خواهند امکانات فوق العادهء هستی انسان را به‌ حساب آورند.

ادامه دارد

نویسنده:پال پورتنر

مترجم:عباس شادروان

مریم خدیوی بروجنی

مثل زردی آلو

داستانی کوتاه از مریم خدیوی

آفتاب پیراهنش را روی موزائیک های خاکستری کف حیاط پهن کرده بود، گربه ها تن کرختشان را روی سنگ فرش های کنار باغچه انداخته بودند و گرمای نور خورشید زیر پوستشان می دوید و قلقلکشان می داد. در شیشه ای بهار خواب روی پاشنه ساییده شد و یه جفت پای کوچک پینه بسته، لخ لخ کنان خودش را تا نرده ها کشید.

گربه خپل و خاکستری، سنگینی یک جفت تیله ی شیشه ای را روی تیرگی موهای نرم گرده اش حس کرد. گردن کوتاه و گوشتالوش رو گردوند و از سردی نگاه دخترک یخ کرد. خورشید از لرزش نگاهش شرم کرد و بازو هایش را از روی تاب سفید گوشه حیاط جمع کرد. گل های آفتاب گردون پشت استخر خم شدند و به صف مورچه های بزرگی که تیکه های خوشبختی را به خانه شان می بردند چشم دوختند.

سارا خیسی دستان سرخ و متورمش را با گوشه ی گل های پیرهن نیم دار چیتش خشک کرد و دسته های چارقد رنگ و رو رفته اش را از خستگی گردنش باز کرد. انگشتان سفید و کشیده ا ی چند اسکناس لای بغچه سیاهش فرو کرد، سارا درمانده و شرمنده سرش را زیر انداخت و دردناک دعایی زیر لب زمزمه کرد، صدای قهقه ای میان تندی رنگ گیلاس ها پیچید..سارا تلخ خندی بر لب نشاند و دست سیاه و کوچک زیبا را فشرد، هن هن کنان پله های ایوان را پایین رفت و زیبا با پیرهن زرد و گلدارش به دنبالش کشیده شد.

چشم زیبا دنبال تلالو طلایی آلو های درخت چرخید و دلش ضعف رفت، پا سست کرد و طعم خیالش را مزه مزه کرد. درد کشیده شدن دستش را با شیرینی پر آب آلو ها در هم آمیخت و به کوچه سبز روان شد.

تو فشار داغ اتوبوس میان بوی تند عرق پیرزن زشتی که دست به سر زیبا می کشید، زیبا در رویا از میان آلوها درشت ترینش را زیر دندون هایش پاره می کرد و طعم زردش را با لذت فرو می داد. با کشش دست سارا از پله های بلند اتو بوس داخل خیابان خاکی افتاد. سارا پاهای بلند و خوش تراشش را خم کرد و با قطره اشکی که میون درشتی مشکی چشماش می رقصید دخترکش را از زمین بلند کرد، دستی به پارگی خونین شلوار چرک­مردش کشید. لب های درشت عنابی رنگش را بر گونه ی خیس از اشک زیبا چسباند و در آغوش فرزندش گریست. زیبا دستی به بلندی کمان ابروی مادرش کشید و با درد برای آرام کردن مادرش خندید.

****

دست در دست زیبا با کیسه ی بزرگ دارو از سکوت داروخانه بیرون آمد و تن به آفتاب کم رنگ کوچه داد. زیبا آرام و بی صدا سر به زیر انداخته بود و با سنگریزه ها بازی می کرد. کنار رنگ های تند و شاد میوه فروشی مردان، قدم هایش را کند کرد و دستی به ظرف آلوهای درشت طلایی کشید. سارا اسیر نگاه حسرتبار دخترکش پا به داخل مغازه گذاشت.

_ مردان خان آلوهات چنده؟

مردان چشمای وق زده و هیزش را روی باریکی شونه های سارا رها کرد و دستی به گردن و لب و چانه کشید و بلند گفت : دو تومن .

سارا خودشو بیشتر لای سیاهی چادر پیچید، دستش تو جیبش چند تا سکه و اسکناس صد تومنی رو لمس کرد و من منی کرد تا بگه 400 تومن بهم بده، که مردان دستای بزرگش را میان گیلاس ها فرو کرد و زیر لب نجوا کرد: واسه شما هیچی ...

عرق سرد تیره ی پشت سارا را لرزوند، ابرو هایش را در هم کشید و زیبا را به بیرون مغازه هل داد. زیبا زیر لب غر می زد و پا می کوبید. سارا آشفته به پشت دخترک کوبید و او را به زمین زد، با نوک پایش کنار رانش را کوفت و با اشک کشان کشان به درون بن بست خاکی و کثیف بردش.

در کهنه خانه را که به حیاط خشکی باز می شد با ضربه ی شانه ی نحیفش گشود و زیبا را به داخل انداخت. زیبا از کنار گربه ی سیاه و لاغری که بی رمق کنار توت خشک شده لمیده بود گذشت و روی لبه ی حوض خالی نشست. سارا چادرش را از روی شانه به دست کشید. نگاهش دور حیاط چرخید. در همه ی اتاق ها بسته بود، انگار همه توی داغی تابستان گم شده بودند. در اتاق تاریکشون را باز کرد و به درونش سرک کشید.

صدای ناله ی ضعیفی از لای رطوبت دیوارای کاهگلی اتاق بیرون می زد. امید رنگ پریده و رنجور کنا بساط چای پشت به دیوار دراز کشیده بود و پتوی کهنه ی نیمداری شانه های استخوانیش را پوشانده بود. سارا درون یخچال زرد و کهنه ی گوشه ی اتاق را جستجو کرد و در خالی اش را به هم کوفت. از میان سفره تکه ای نان برداشت، آرام کنار بستر امید نشست و سر پسرک را در آغوش کشید. صدای هق هق زیبا از تنها پنجره اتاق به درون می پاشید و تکه هایش قلب سارا را پاره می­کرد.

سارا خسته از کنار صف دراز مورچگان کوچک و سیاهی که دست خالی به لانه بر می گشتند، گذشت و زیبا را که از گریه کنار حوض خوابیده بود بلند کرد و به درون برد. صدای ناله های امید حیاط را پر کرده بود. چادر به سر انداخت و وسط گرمای ظهر تابستون خودش را در خلوتی خیابون های منتهی به مغازه ی مردان گم کرد.

نزدیک غروب بود، شادی طلایی پیرهن خورشید به خون نشسته بود، نسیم خنکی درون حیاط پیچیده بود. زیبا معصوم و کودکانه با پاهایی کوچک و کبود دور حوض می چرخید و برای عروسک زرد پارچه ایش قصه می گفت. صدای ناله ­ی در، وسط قصه زیبا دوید و عطر آلو تو مشامش پیچید. سارا خمیده و با دستایی پر از پاکت های میوه و برنج و روغن به داخل حیاط خزید. زیبا مستانه به طرفش دوید و با دیدن زردی درخشان آلو ها دور دستان مادرش چرخید و به چشمانش خندید، ولی نگاه درشت و براق مادر در دور دست مانده بود.

داخل اتاق، زیبا نگاهش را از بشقاب آلو های زرد و درشت که قطره های آب روی نازکی پوستشون می لغزید به خون مردگی روی گردن مادرش می­گرداند. رنگ زرد آلو­ها در چشمش کدر شد. دیگر دلش آلو نمی­خواست. دلش نگاه رقصان و مهربان چشمان زیبای مادرش را می خواست که انگار در دور دست ها پشت آلو ها مرده بود.

مریم خدیوی بروجنی

برشت و تئاتر حماسی

بجاست اگر بحث پیرامون تئاتر برتولت برشت را با یاد و نام والتر بنیامین ناقد ادبی‌ آلمانی آغاز کنیم. وی در سال 1892،در خانواده‌ای یهودی و متولّ ساکن برلن به‌دنیا آمد. در ایام تحصیل خود،در جشنهای افراطی ادبی شرکت جست و رسالهء دکترای خود را در زمینهء منشاء تراژدی در شیوهء هنری بروک در آلمان نوشت که بعدها به‌عنوان یکی از مهمترین آثار وی به‌چاپ رسید.وی پس از جنگ جهانی اول به‌عنوان ناقد ادبی،مقاله‌نویسی و مترجم در برلن و فرانکفورت به‌کار پرداخت و برای اولین‌بار از طریق ارنست بلوخ با مارکسیسم آشنائی پیدا کرد.علاوه‌بر بلوخ،وی با برشت آشنا شد و از دوستان نزدیک او گشت.در سال 1933،پس از روی‌ کار آمدن نازیها،وی به پاریس گریخت و تا سال 1940 در آنجا اقامت گزید و در این دوره بود که‌ مطالعه خود دربارهء شهر پاریس را تحت عنوان Arcades Project به اتمام رساند.پس از سقوط فرانسه به‌دست نازیها،بنیامین در راه فرار به اسپانیا گرفتار شد و دست به خودکشی زد. بنیامین دوست نزدیک و قهرمان زندگی هنری برتولت برشت است و دوستی‌ میان این دو،یکی از جالب‌ترین فصلها در تاریخ نقد ادبی مارکسیستی به‌شمار می‌آید.از دید بنیامین تئاتر تجربی(یا تئاتر«حماسی»)برشت نه‌تنها نمونه‌ای برای تغییر محتوای سیاسی هنر است بلکه نمونه‌ای برای تغییر خود دستگاه آفریننده هنر نیز به‌شمار می‌آید.همانطور که‌ بنیامین اشاره می‌کند،برشت«موفق شده است که روابط عملی بین صحنه و تماشاگر،بین متن‌ نمایشنامه و آفرینندهء آن و میان آفریننده و بازیگر را تغییر دهد.»وی با از بین بردن تئاترناتورالیستی و تصوّرات واهی‌اش در تجسّم واقعیات،نوعی داستان نمایشی به‌وجود آورده است‌ که مبتنی‌بر انتقاد از مفروضات ایدئولوژیک تئاتر بورژواست.نکتهء اصلی در انتقاد برشت‌«مسئلهء دور ساختن تماشاگر از نمایش روی صحنه»است.وی معتقد است که تئاتر بوروژوا بر«تصوّرات واهی»استوار است.بدین معنی که تئاتر بورژوا این فرض را پذیرفته است که اجرای‌ نمایشنامه باید دنیای واقع را دوباره بر روی صحنه خلق کند.هدف تئاتر بورژوا این است که با ایجاد این تصوّر واهی در تجسّم دنیا واقع،محتوای نمایش را به تماشاگر تلقین بیند.تماشاگرتئاتر بورژوا مصرف‌کنندهء بی‌اراده‌ای است که کالاه هنری ساخته شده و غیرقابل تغییری را به‌ او به‌عنوان«هنر واقعی»عرضه کرده‌اند.در چنین تئاتری،نمایشنامه نمی‌تواند تماشاگر را به

این فکر سازنده وادارد که چگونه شخصیتها و رویدادها ارائه شده‌اند و یا چگونه این شخصیتها و رویدادها متفاوت می‌بودند اگر در مقطع زمانی دیگری ارائه می‌شدند.از آنجا که نمایشنامه‌ واقعیت را به‌صورت تصوّری واهی مجسّم می‌کند(تصوّری که کلیّتی یکپارچه است و این‌ واقعیت را کتمان می‌کند که زائیدهء ماهیّت تئاتر بورژواست)،تماشاگر نمی‌تواند با دیدی‌ انتقادی به‌نحوهء ارائهء نمایش و بازی بازیگران بیندیشد.

برشت پی برده است که این نوع زیباشناسی،بازتابی از این فرضیهء ایدئولوژیکی است که‌ جهان ثابت،مفروض و غیرقابل تغییر است و تئاتر تنها سرگرمی‌ای است که گریزگاهی برای‌ انسان گرفتار شده در بند این فراهم می‌کند.برخلاف این نظریه،برشت معتقد است که‌ واقعیت یک فرآیند متغیّر و منقطع است که حاصل کار انسان است و هم اوست که آن را دگرگون می‌سازد.وظیفهء تئاتر تنها«بازتاب»یک واقعیت محرز نیست بلکه نمایاندن این نکته‌ است که چگونه از نظر تاریخی شخصیتها و رویدادهای یک داستان نمایشی به‌وجود می‌آیند و بدین‌ترتیب چگونه در یک مقطع زمانی دیگر این شخصیتها و رویدادها می‌توانستند(و هنوز هم می‌توانند)متفاوت باشند.بنابراین،نمایشنامه خود به‌صورت نمونه‌ای از این فرآیند تولیدی‌ درمی‌آید و به‌جای این‌که بازتابی از واقعیت اجتماعی باشد،تفکّری پیرامون آن است.نمایشنامه به‌جای این‌که به‌صورت کلیّتی یکپارچه که محتوایش از ابتدا تعیین شده است ظاهر گردد،به‌صورتی منقطع،بی‌انتها و از درون متناقض به روی صحنه می‌آید و تماشاگر را ترغیب می‌کند تا با«دیدی کلّی»بدان بنگرد و در هر لحظه از آن،امکانات متضادی را جستجو کند.به بازیگر آموخته می‌شود تا به‌جای این‌که خودک را در قالب نقش خود به‌ تماشاگر«بشناساند»،فاصلهء خود را با آن حفظ کند و این نکته را به‌وضوح-برای تماشاگر-روشن سازد که وی زندگی یک فرد در دنیای واقع را بازنمی‌تاباند بلکه تنها بازیگر صحنه‌ است.بازیگر به‌جای این‌که در قالب نقش خود فرو رود و خود«به‌صورت شخصیت داستان‌ درآید»،تنها بازی خود را در قالب نقشی که به عهده‌اش گذاشته شده است«به نمایش‌ می‌گذارد»(و درواقع خود را در حین ایفای آن نقش نشان می‌دهد).بازیگر تئاتر برشت تنها عبارتهایی از متن نمایشنامه که مربوط به نقش وی است را نقل می‌کند و تماشاگر را وامی‌دارد که با دیدی انتقادی بدان بیندیشد.وی با بازی خود،روابط اجتماعی شخصیتی که در داستان به‌ عهده گرفته و شرایط تاریخی تعیین‌کنندهء رفتار او را برای تماشاگر روشن می‌سازد و در بیان‌ عبارتهایی از متن نمایشناه که به نقش او مربوط است،وانمود به بی‌خبری نمی‌کند زیرا، همانطور که برشت در یکی از جملات معروف خود گفته است،«چیزی دارای اهمیّت نیست‌ مگر این‌که به‌تدریج اهمیّت یابد.»

نمایشنامهء برشت که در آن،پیوستگی صحنه‌ها حفظ نشده است تا تماشاگر بی‌اراده از آغاز به‌پایان نمایش کشانده شود،خود از نظر شکل نامتناسب،منقطع و منفصل است و صحنه‌های آن برخلاف انتظار تماشاگر به‌هم پیوسته‌اند تا وی وادار شود با دیدی انتقادی به‌ روابط میان بخشهای گوناگون نمایش در سطح دیالکتیک بیندیشد.پیوستگی صحنه‌ها را استفاده از اشکال هنری گوناگونی مانند فیلم،استفاده از اسلاید یا فیلم در تنظیم دکور صحنه یا استفاده از آواز و رقص،از بین می‌برد.به‌عبارت دیگر،این اشکال هنری که نمی‌توانند با تناسب با یکدیگر درآمیزند،به‌جای این‌که به سادگی جزئی از محتوای نمایش گردند،مرتبا جریان پیوستهء آن را مختل می‌سازند.بدین‌طریق،تماشاگر نیز در طول نمایش ناچار می‌شود توجه خود را به شیوه‌های نمایشی متضاد معطوف دارد.نتیجهء این عمل دقیقا«دور نگهداشتن»تماشاگر از نمایش روی صحنه است تا مانع از این شود که وی از روی احساسات وجود خود را در قالب یکی از شخصیتهای نمایش بیابد و درنتیجه نتواند با دیدی انتقادی دربارهء نمایش‌ قضاوت کند.این عمل،تجربیات عادی را به‌گونه‌ای غیرعادی به‌نمایش می‌گذارد و تماشاگر را وادار می‌کند تا طرز فکر و رفتاری را که در گذشته«طبیعی»قلمداد می‌کرده است،به‌ سئوال بکشد.تئاتر برشت درست برخلاف تئاتر بورژو است که می‌کوشد غیرعادی‌ترین رویداد را«طبیعی جلوه دهد»و به‌صورت کالائی ساخته شده برای مصرف پیوستهء تماشاگر آماده‌ سازد.از آنجا که تماشاگر ناچار است درمورد اجرای نمایش و بازی بازیگران قضاوت کند، به‌جای این‌که به‌صورت مصرف‌کنندهء کالای ساخته‌شده‌ای در آید،خود به صاحب‌نظری مبدّل‌ می‌گردد که با دیگر صاحب‌نظران در این کار پایان‌ناپذیر همداستان شده است.در تئاتربرشت،متن نمایشنامه نیز همواره قابل تغییر است.به‌عبارت دیگر،برشت متن نمایشنامه را بر اساس واکنشی که تماشاگر از خود نشان می‌دهد،تغییر می‌دهد و دوباره می نویسد و تماشاگر را ترغیب می‌کند که در این بازنویسی با وی سهیم گردد.بدین‌ترتیب،تئاتر برشت کاری‌ تجربی است که پذیرفتگی خود را براساس واکنشی که تماشاگر در برابر اجرای نمایش نشان‌ می‌دهد،می‌آزماید.نمایشنامهء برشت فی‌نفسه کاری ناتمام است و تنها با استقبال تماشاگر از آن است که کامل می‌گردد.تئاتر بشت جایی برای خیالپردازی نیست بلکه مکانی است که‌ شباهتی به آزمایشگاه،سیرک،تالار موسیقی،ورزشگاه و محافل بحثهای عمومی دارد.گرچه‌ چنین تئاتری،تئاتری«علمی»است که مناسب یک عصر علمی می‌باشد،ولی برشت همواره بر این نکته که تماشاگر باید از تماشای نمایش لذّت برد و«با احساس و شوخ‌طبعی»بدان‌ واکنش نشان دهد،تأکید کرده است.(برای مثال،وی از تماشاگر می‌خواهد که درصورت‌ نیاز،سیگار بکشد زیرا این خود از فشار اندیشیدن به‌نمایش می‌کاهد).تماشاگر باید«پیرامون نمایش با دیدی انتقادی بیندیشد»و«به آنچه که ورای بازی بازیگران است،پی

برد».ولی،این بدان معنی نیست که در نشان دادن واکنش بدان احساسات،خود را نادیده‌ بگیرد.به‌عبارت دیگر،«تماشاگر می‌تواند پیرامون احساسات بیندیشد و یا متفکرانه احساس‌ کند.»

نوشته: تری ایکلتون

ترجمه: فرزین یزدانفر

مریم خدیوی بروجنی

شاهنامه چرا در صندوقچه ی فراموشی ذهن نویسندگان و فیلمسازان مانده ای؟

سلام

استاد طبق سؤالی که شما از بنده پیرامون شاهنامه فرمودید، من اقدام به پاسخگویی با استفاده از منابعی که در دسترسم بود و نیز قلم و افکار خودم نمودم بلکه شاید بتوانم پاسخی مناسب،جذاب و نیز کامل را ارائه کنم.امیدوارم مورد توجهتان واقع شود

(بار دراماتیکی شاهنامه)

نمایش و عناصر نمایشی

درام از واژه یونانی گرفته شده است، این واژه به معنی نمایش دادن، نمایش، کاری که نمود می یابد،تقلید انسان در حال انجام دادن کاری، عمل، هم چنین به معنی نمایشنامه های جدی (اعم از آن که پایان شاد یا غم انگیز داشته باشند) است. پیدایش درام به یونان پیش از دوره ی میلاد مسیح باز می گردد . ارسطو ضمن ارائه تعریف تقلید، «سوفوکل» و «اریستوفان» را از شمار کسانی می داند که به نوعی تقلید می کردند و چون این دو؛ اعمال و اطوار اشخاص را در حال عمل و حرکت نمایش می دادند، آثارشان را درام خوانده اند. او قوم «دوریان» را مبدع لفظ درام بر می شمارد، زیرا قوم «دوریان»، لفظ حاکی از فعل و عمل را «دران» می گفتند و لفظ «درام» از آنجاست. ارسطو می نویسد: «هومر اولین کسی بود که راه و رسم کمدی را به شاعران بعد آموخت و هزل را به صورت درام درآورد». از قرن نوزدهم، اروپاییان لفظ درام را برای نمایشنامه هایی به کار بردند که به زندگی مردمان متوسط می پرداخت. امروزه عموما واژه های درام و نمایش، همین طور دراماتیک و نمایشی را به یک معنا به کار می برند. با این حال باید به تفاوت های ظریف آنها واقف بود. واژه ی دراماتیک به هر چیزی اطلاق می شود که به تئاتر مربوط باشد، یا برای تئاتر باشد، یا منشأش از تئاتر باشد؛ مثل اثر دراماتیک، سبک دراماتیک و ... اما واژه ی «نمایش» همه ی آن چه را که واژه ی دراماتیک القا می کند، شامل نمی شود. «اصولا نمایش در فارسی مفهوم وسیع تری دارد. در فارسی هر چیزی را که به معرض تماشا گذارده می شود، با نمایش بیان می کنند؛ مثلا رقص و آواز و عملیات اکروباسی را هم نمایش می گویند و ترکیباتی مثل نمایشگاه که این، وسعت مفهوم کلمه را نشان می دهد. در حالی که درام حالت اختصاصی تری دارد و صرفا به تئاتر تعلق دارد.» تفاوت یک اثر دراماتیک با غیر دراماتیک

با این اوصاف و با چشم پوشی از اختلاف نظری که پژوهشگران بر سر واژه ی دراماتیک و نمایش دارند، مراد از عناصر دراماتیک ادبیات داستانی در این پژوهش، عناصری است که اثر ادبی را جالب توجه، مهیج، متحرک و نمایشی می سازند. اصلی ترین تفاوت یک اثر دراماتیک با یک اثر غیر دراماتیک را نیز در نمایشی و تصویری بودن، داشتن حرکات و وجود عنصر داستان در اثر مورد نظر می دانیم؛ به عبارت دیگر عناصری که به خواننده یاری دهد تا شخصیت ها، وقایع و ... را آن گونه که هست، در ذهن خود مجسم سازد..

اما عناصر نمایشی در داستان های پهلوانی شاهنامه

کدام ویژگی ها، قابلیت مبدل شدن به اثر نمایشی را به داستان های شاهنامه می بخشد؟ پژوهشگران برای تبیین این موضوع از شیوه های گوناگونی سود جسته اند قبل از پرداختن به ده عنصر دراماتیک داستان های پهلوانی شاهنامه، برای نشان دادن آرای مختلف در این زمینه، شیوه های مختلف استخراج عناصر دراماتیک از شاهنامه مرور می گردد. عبدالرضا فرید زاده نمونه های عینی عناصر دراماتیک در داستان های پهلوانی شاهنامه را این گونه توصیف می کند: همین که در داستان های شاهنامه در باره ی پهلوانان و ماجرا و سرنوشتشان سخن به میان می آید، موجب می شود که هر داستانش قابلیت تبدیل به اثری دراماتیک را داشته باشد؛ چرا که هر پهلوان از حیث ساختار شخصیتی، ظریف «شخصیت دراماتیک» بودن را داراست. پهلوان، آدمی است تلاشگر برای رسیدن به انسان و انسانیت، و انسانیت یعنی کسب پاره ای از خصال و اوصاف پروردگاری در حد ظرفیت انسانی ( که می دانیم ظرفیت کمی نیست). پهلوانی که برخی از این اوصاف و خصال را کسب کرده، یقینا برخی دیگر را یا به دست نیاورده و یا کمتر به دست آورده است. همین داشتن و نداشتن، بهترین عامل برای ایجاد کشمکش میان پهلوان با موقعیت، با خود، با دیگران و با جامعه و با طبیعت می شود..

کسانی اوصاف و خصال به دست آمده را درک نمی کنند و در مقام مقایسه او با خود خویشتن بر می آیند و این موجب تضاد و درگیری میان آنها می شود. مثال: وقتی که اسفندیار موقعیت خاص رستم را با خود مقایسه کرده، گمان می کند که رستم حاضر می شود دست او را ببندند. اما پاسخ رستم چنین است..

که گفتت برو دست رستم ببند؟

نبندد مرا دست، چرخ بلند...

و تضاد و کشمکش اوجی دیگر می گیرد. کسانی اوصاف به دست آمده را درک می کنند و دیگر اوصاف و خصائل را از او انتظار دارند و نبود یا کمبود آن اوصاف و خصال دیگر، درشت جلوه می کند و آنان که از پهلوان توقع دارند، این را برنمی تابند و همین باعث درگیری و کشمکش آنان با پهلوان می شود.

اوصاف به دست نیامده، باعث کشمکش پهلوان با خودش می شود، زیرا دو گونه اوصافش با هم در جدال و ستیز و رویا رویی قرار می گیرند مثال: وقتی که رستم با تمام راستی و پاکی و صدقش، پس از شکست از سهراب، به او دروغ می گوید: رسم ما این است که سه بار کشتی بگیریم. از سوی دیگر، خصال خوب پهلوان برای برخی کسان حسدانگیز می شود، و برای زبونان و پست همتان موجب ترس و این حسادت و ترس، آنان را به توطئه علیه پهلوان تحریک می کند که خود موجب ایجاد کشمکش می گردد. مثال: اسفندیار به دلیل ترس یا حسدی که نسبت به برتری های او وجود دارد، به جنگ با رستم برانگیخته می شود تا به دست رستم از میان برداشته شود. این همان نیروی متضادی است که وقتی به عرصه ی عمل درآید باعث کشمکش می شود، کشمکشی که از دیدگاه محققی دیگر از نظر سمت و سو به بیرونی، به لحاظ اهمیت به فرعی و اصلی و از نظر انواع به هفت نوع تضاد فرد با خودش، فرد با فرد دیگر، فرد و جامعه، فرد و هستی، جامعه با جامعه دیگر، جامعه با طبیعت و پاره ای از جامعه با پاره ی دیگر خود تقسیم می شود..

به عنوان مثال، نیروی پهلوان باعث تضاد او با طبیعت می شود و نیروهای طبیعی فوق العاده یا نیروهای ما فوق طبیعی بر سر راهش قرار می گیرند. مثال: رستم و سهراب، برای یافتن اسب مناسب به رنج می افتند ــ چاه شغاد نیز از دیگر نمونه هاست ــ اسفندیار رویین تن که در برابر رستم قرار داده می شود با اژدها ــ دیو ــ و ... درگیر است. به طور کلی به دلیل قدرت روحی و جسمی پهلوان، همواره ضد قهرمان های طبیعی، انسانی، اجتماعی و روانی نیز در مقابل او بسیار قوی انتخاب می شوند. مجموع اینها موجب می شود که پهلوان، مدام در کمکش های مختلف دراماتیک درگیر شود.پس به این نتیجه می توان رسید که داستانهای حماسی شاهنامه قابلیت تبدیل شدن به یک اثر دراماتیک رادارند.

پس با این وجود چرافیلمسازان ما به سراغ این منبع عظیم که میتواند دستمایه ی خوبی برایشان باشد نمی روند؟

برای پاسخ به این سؤال چهار جنبه راباید مورد برسی قرار داد:

1_اقتضای جامعه

2_فضای داستانهای حماسی

3_سلیقه ی مخاطب

4-بخشهای اسطوره ای شاهنامه

شاید یکی از عمده ترین دلایلی که منجر شده تا فیلمسازان ما جرأت رجوع به این شاهکار را نداشته باشند مسائل بزرگ و کوچکی باشد که در جامعه به وفور یافت می شوند.آری جامعه!

جامعه ای که پیچیدگی های موجود در آن نظر فیلمسازان و نویسندگان را به خود جلب کرده است و منجر شده است تا آنها نیز مضامین اجتماعی را برای پاسخ به دغدغه هایشان برگزینند.چراکه هدف ازسینما و تئاتر به عنوان رسانه های تأثیر گذار بیان همین مسائل اجتماعی است !مسائلی که از طریق آنان بتوان به انتقاد از مشکلات

بپردازند.پس با این وجود اگر نویسنده یا فیلمسازی اقدام به نوشتن یا تولید کاری در این عرصه کند،چند نفر مخاطب خواهد داشت؟10،100،...یا نهایتا1000000نفرانسان فرهیخته واهل ادب؟

اما تمام این بی توجهی ها نسبت به چنین شاهکاری تنها ناشی از جامعه نیست.گاهی هم به خود شاهنامه بر می گردد.

همانطور که می دانید شاهنامه ی فردوسی دارای سه بخش عمده ی:حماسی(پهلوانی)،اسطوره ای و تاریخی است.با توجه به نکات گفته شده در فوق این گونه می توان به ادامه ی توضیح پرداخت که بخش حماسی شاهنامه به علت داشتن قابلیتهای نمایشی بیشتر می تواند مورد اقتباس قرار گیرد تا بخشهای دیگر.اما این قضیه بدان معنا نیست که بگوییم از بخشهای دیگر باید چشم پوشی کنیم و تنها به اقتباس از داستانهای این بخش بپردازیم.چه بسا که یکی از زیباترین اثار استاد بهرام بیضایی به نام مرگ یزدگرد از بخش تاریخی شاهنامه است که مورد اقتباس قرار گرفته است.

اما برای اینکه بخش اسطوره ای شاهنامه را بی دلیل رها نکرده باشیم به توضیحاتی هم راجع به این بخش می پردازیم تاعلت نپرداختن فیلمسازان به این بخش را بر خودمان اشکار سازیم:

اسطوره چیست؟ هرکس از نقطه نظر خود برای این سوآل پاسخی دارد. به طور بسیار کلی میتوان گفت مردمی که اعتقادات دینی مشترکی دارند اسطوره های مشترک هم دارند. به این معنا، اسطوره حقایق متافیزیکی را بیان میکند و به سوآلات پایه ای زندگی پاسخ میگوید. امروزه رسم بر این است که که هر حوزة اندیشه ای اسطوره را مطابق با نظر خود درک کند. دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و، کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است

انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند، ویا سکه ی رایج تصورات و خیالات است که باید مجدداّ ضرب شود.

گرچه هر یک از این نظرات به جای خود قابل دفاع اند ولی امروزه روانشناسی کارل گوستاو یونگ همة این توضیحات جزئی را یکپارچه میکند و اسطوره را بصورتی که برای ذهن مدرن امروزی قابل درک باشد توضیح می دهد. نظر یونگ به طور خلاصه این است که اسطوره، تجلی روان آرکتایپی است. یونگ معتقد بود که روان آدمی متشکل از دو سطح است که در یکدیگر نفوذ میکنند: سطح شخصی و سطح آرکتایپی. سطح شخصی از تجربة بلاواسطة جریان زندگی ما نشئت میگیرد. سطح عمیقتر، سطح آرکتایپی، در تجربة شخصی ریشه ندارد بلکه یک ساختار روانی فطری و مادرزاد و مثل جسم ما بین همگان مشترک است.

این ساختار درونی از آرکتایپ ها یا الگوهای عامی تشکیل شده که تجربیان نمونه وار انسان را نشان میدهد. سطح آرکتایپی روان ما در قالب دین، هنر، دستاوردهای خلاقیت انسان و در رویا و شهود آشکار میشود. یونگ پیشنهاد می کند که اسطوره هم از همین لایة غیر شخصی روان بر می خیزد. ما در اسطوره به صورتهای ذهنی و تصاویری بر می خوریم که از طریق آنها میتوان به واقعیات آرکتایپی ای که زیربنای همة تجربیات روانی هستند و چند و چون این تجربیات را تا حدودی تعیین می کنند دست پیدا کنیم. از این جا میتوان متوجه شد که آگاهی پیدا کردن از لایه های عمیق روان انسان مستلزم شناختن لایه های اسطوره ای است.اما باز سؤالی مطرح است و آن این است که اسطوره ها از کجا می آیند؟

نظر علم روانشناسی این است که اسطوره ها تدریجا از ضمیر ناخودآگاه جمعی سر بر می آورند و کوشش دسته جمعی یک نژاد معین آنها را پرورش میدهد و شکل با دوامی به آنها می بخشد. ولی تقریبا از همان آغاز این پرسش مطرح شده است که آیا اسطوره ها باقیمانده های واقعیات تاریخی نیستند؟ پژوهش های باستانشناسی پیشنهاد میکند که ممکن است جنگ تروا واقعا اتفاق افتاده باشد پس به جنبة های تاریخی اسطوره هم باید توجه کرد. حدود قرن سوم یا چهارم قبل از میلاد مردی به نام هومر این نکته را مطرح کرد که اسطوره ها همگی از وقایع تاریخی سرچشمه گرفته اند و، به عنوان مثال، قهرمانان اسطوره ای همگی زمانی شاه و یا از شخصیت های تاریخی بوده اند. این نظر به یک تئوری تقلیل گرا تبدیل شد که شکوه اسطوره را از آن گرفت. این ایدة هومری هر از گاهی دوباره مطرح میشود. به عنوان مثال میتوان نظرات رابرت گریوز را در مورد اسطوره ها ذکر کرد. واقعیت انکار ناپذیر این است که بعضی اسطوره ها و شاید همة آنها یک خاستگاه یا ریشة تاریخی داشته اند. بی گمان اعتقاد عمومی بر این است که اسطورة ی جمشید از یک شخصیت واقعی تاریخی ریشه گرفته است.پس اینگونه می توان نتیجه گیری کردکه بخش اساطیری،تاریخی شاهنامه ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند.

اگر یادتان باشد در قسمت حماسه توضیح دادم که یکی از ویژگی هایی که این بخش رادراماتیک می کند چیست.(کشمکشهایی که بین پهلوانان برای تصاحب قدرت ویا چیزهای دیگر بوجود می آید)حال باتوجه به اهدافی که اسطوره ها دارند آیا می توان کشمکش و بحرانی به جذابی داستانهای حماسی برای آنان خلق کرد؟پاسخ به عنوان یک نویسنده در اختیار شما است که ببینید می توانید یاخیر!

مورد بعدی فضای کلاسیکیست که شاهنامه خلق کرده است.

فضایی که در آن حماسه با تاریخ ادغام شده است و اسطوره نیز با سمبل!اما آیا این فضا را همه می فهمندو درک می کنند یا این که تنها قشر خاصی آن را می پسند؟

متأسفانه باید گفت که تنها قشر خاصی به جذابیت این فضا پی می برند و آن را مورد مطالعه ی خود قرار می دهند.اما واقعا در کشور پر تمدنی چون ایران چرا باید چنین اتفاقی رخ دهد؟

در قسمت بالا توضیح دادیم که شاید علت، جامعه و مردم باشد.اما آیا غرور جمشید را نمی توان در قالب یک داستان ، آن هم با سبک و سیاق امروزی در آورد و اثری متناسب با قرن حاضر خلق کرد؟ و آیا نمی توان سهراب قربانی را نمادی از جوانان قرن 21دانست که قدرت زمانه جای رستم آن را گرفته است؟

پاسخ مثبت است، اما به شرط اگاهی ما نسبت به اصول آدابتاسیون ونیز اقتباس.

پس اینگونه می توان نتیجه گرفت که تمام عوامل گفته شده ،نمی توانند عاملی برای بی توجهی نسبت به شاهنامه باشد. چرا که همه چیز بستگی به ذهن خلاق یک هنرمند دارد .هنرمندی که می تواند به گونه ای فرهنگ سازی کند که مردم را نیز مشتاق به توجه نسبت به جذبه های شاهنامه کند.

شاید خیلی درست نباشد که همه ی تقصیر هارا به گردن مخاطب بیندازیم.

شاید اگر نویسندگان ما با تعهد و قلم بهتری با توجه به شاهنامه اثر خلق می کردند،نظر مخاطبین نیز بیشتر به اعماق این اثر بزرگ جلب می شد.پس سخن آخر را باید با نویسندگان و فیلمسازانی زد که در این راه قصور نمودند ؛ بلکه شاید از این طریق بتوان به انها تلنگری زد که همانقدر که به شکسپیر و اثارش توجه می کنند به این اثر دراماتیک هم توجه کنند.

و اما سخن آخر:

(تلنگری در قالب چند خط نوشته)

همانطور که خوانده اید و می دانید نکات زیادی راجع به شاهنامه و قابلیتهای نمایشی آن چه در این تحقیق و چه در کتب موثق دیگر گفته شده است ،اما این تمام آن چیزی نیست که در برابر چنین شاهکار عظیمی می توان گفت.چرا که ِدین نویسندگان ما به این اثر بزرگ و پیچیده بیشتر تراز آن است که بتوان در قالب چند کتاب یا چند صفحه توضیح داد.

هنوز که هنوز است قرنها می گذرد اما سهراب در افکار نمی میرد.سهرابی که تهمینه بدون رستم پرورشش داده و مردش بار آورده است تا بلکه شاید او نیز همچو پدرش قهرمانی شود نیرومند آن هم د رصحنه های نبرد.پدری که تهمینه نیز دل خوشی ازاو ندارد و شاکی است از رستم بودنش تنها در میدانهای جنگ، نه در پیش او که هست دلتنگ!

اری این برداشتی است که من از دید تهمینه بدان پرداختم.اما آیا واقعا این گونه است؟

ممکن است آری ممکن است نه!

هریک از ما برداشتی داریم متفاوت از این قضیه . به قول محمد چرمشیر هر آنچه مااز داستانهای شاهنامه برداشت می کنیم تفسیر خودمان است از آن، نه مفهوم مورد نظر فردوسی.البته شاید در برخی موارد به یکسانی مفهومی برسیم اما این قضیه یک دلیل عینی و در عین حال همیشگی نیست.

مثلا بیضایی در سهراب کشی، سهراب را انطور می بیند که دوست دارد راجعش بنویسد شاید نه آنگونه که مفهوم مورد نظر فردوسی بوده است.یا هزاران هزار تفسیری که ما در قالب داستان ،نمایشنامه...هرروز می خوانیم اما نمیدانیم کدامیشان دارای درک درستی از اشعار هستند.البته این قضیه را می توان گواهی دانست بر پیچیدگی و خاصیت منشور مانندی شاهنامه وباز قدرت فردوسی.

در نگاه اول ممکن است همه اشعار روان و روشن جلوه می دهد و ما می پنداریم که مفهوم واضح است ، اما وقتی بدان فکر می کنیم متوجه می شویم نه، قطعا این چنین نیست که این همه تنوع را به آثار نویسندگان ما ان هم پیرامون یک داستان مشترک عرضه داشته است.و باز می رسیم به همان قضیه ای که ازماهیت پیچیدگی شاهنامه خبر می دهد و به ما نیز میگوید: چه مسیرها باید هنوز!

با توجه به مطالب گفته شده امیدوارم که نویسندگان و محققین ما توجه بیشتری را نسبت به شاهنامه داشته باشند و وقت بیشتری را هم روی ان صرف کنند.

به پایان امد این دفتر،شاهنامه هنوز جاریست.

تمام

منابع: نمایشنامه ی مرگ در ماه اردیبهشت نوشته ی محمد چرمشیرانتشارات نی، زیر نظر تینوش نظم جو؛کتاب اساطیر ایران(گرد آوری شده توسط حسین رضایی لری)؛اسطوره از نگاه گوستاو یونگ.کتاب قابلیتهای نمایشی شاهنامه اثر محمد حنیف انتشارات سروش

غزاله گرک یراقی

طعم گس زندگی

داستان کوتاهی از مریم خدیوی بروجنی

بوی کافور آمیخته با خاک در مشامش پیچید. سردی نمناکی تنش را مورمور کرد. نگاهش پر شده بود از تاریکی بی‌کرانی که دلش را از غربتی دور می‌انباشت. طعم گس دهانش را مزه مزه کرد، سر بلند کرد و ضربه­ای که درد در پیشانی­اش نشاند، سرش را به دوران انداخت، درست مثل همان موقع که نفسش تنگ شده بود و با همه­ی توانش هوا را می‌بلعید.

صدای زوزه­ی سردی در گوشش نشست. دلش خواست بغلتد در آغوش حامی تا آرامش گرمای تن مردش بدود میان درد دست های خشک شده­اش؛ ولی تلاشش فقط بوی خاک نمناک را به پره­های بینی­اش که از تندی بوی کافور گشاد شده بود می­پاشید. حس کرد دستش می­لرزد مثل همان وقت که روی زمین افتاده و بود و دردی عمیق سینه­اش را می فشرد و نگاهش در تاریکی­ای گنگ حامی را در حلقه­ی اطرافش جست وجو می­کرد.

دستش را کشید به خیسی پارچه­ی نویی که تنش را می‌فشرد، تقلا کرد تنش را از میان زبری­ مرطوب پارچه رها کند، ناخن هایش را در تار پودش و فرو کرد و با همه­ی قدرت کشید، مثل آن موقع که یقه­ی پیراهن توری آبی رنگش را، که حامی همان شب از میان زرورق های قرمز بیرون کشیده بود، می­کشید تا اندکی هوا طپش دیوانه وار قلبش را آرام کند.

صدای پاره شدن سفیدی پارچه از لا به لای صدای کوبیده شدنی که تنش را می خراشید به درون گوشش ریخت، دستانش شل شد و آرام از دو طرف سینه‌اش رها شد. مثل همان وقت که دست سردش از پارگی پیراهنش به روی گرمی دست حامی افتاد و صدای زجه­ی حامی در گوشش پیچید.

دست بلند کرد و سر انگشتش طعم سرد دیواری که محصورش کرده بود را چشید، خاک و خاک و خاک. با همه­ی توان باقیمانده­اش سنگ سخت بالای سرش را هل داد و از اعماق سینه­اش که یادش نمی آمد کی بود که آن قدر تیر می­کشید، فریاد زد و صدایش سکوت خسته­ی گورستان را شکست و پیچید میان وحشت زوزه­ی گرسنه­ی گرگ ها.

تمام رمق دستانش را به کندن دیوار ریخته بود و جان صدایش را به فریاد شب، چشمان نیمه بازش را دوخت به شعاع شکسته و کمرنگ نوری که انگار از شکاف خالی مانده از سنک و خاک به درون می‌ریخت و گوش سپرد به زمزمه­ی اشک­های حامی که از روی گونه­اش به گوش­های سارا می­غلطید و صدای برخورد تیشه ها با سنگ سرد قبرش.

مریم خدیوی بروجنی

زبان تئاتر

ادبیات نمایش یا تئاتر به ادبیات به‌معنای اعم آن تعلق دارد؛ زیرا همچون رمان،شعر،جستار(مقاله)و انواع دیگر ادبی در خدمت زبان است.این موقعیت عام آن است.امّا آیا این جایگاه‌ عام نزد همگان مقبولیت دارد؟اگر از تئاتر،بیش از هرچه،از آثار نمایشی اواخر دهه‌ی بیست سخن به میان آید،باز هم قضیه‌ چنین است؟بله و نه!هردو پاسخ به‌گونه‌ای اغراق‌آمیز درست‌ است!آنجا که زبان،روش‌شناسی زبانی،و عناصر زبانی، به‌گونه‌ای روشمند،نقطه‌ی عطف ادبیات نمایشی تلقی‌ می‌شود،این‌گونه‌ی ادبی در ارتباط با انگاره‌های پیشتاز [آوانگارد]فراگیر از ادبیات قرار می‌گیرد.بخش تعیین‌کننده‌ای‌ از تئاتر معروف به پوچی‌[ابزورد]ابشخور خود را در همین جا بازمی‌یابد.اثری نمایشی چون«آوازه‌خوان طاس» اوژن یونسکو،که نشان از نحله‌ی تئاتری خاصی دارد،از رهگذر حادثه‌ای زبانی به وجود می‌آید،از رهگذر «سوگ-مضحکه»[گروتسک‌]شدن بی‌ربط عبارت پوچ و میان‌ تهی گفتار روزمره.امّا در جایی،در وجه دیگر قضیه،که‌ ادبیات نمایشی از دیدگاه محتوا و درونمایه برجسته می‌شود، آنجا که به مضمون پرداخته می‌شود،-بن‌مایه‌های مشخص و رخدادهایی که به کمک صحنه مجال بروز می‌یابد-پرسش از زبانی که همه‌ی این‌ها در آن رخ می‌نماید،نقش فرودین و ثانوی ایفا می‌کند و این پرسش به‌معنای عام آن،اصلا محلّی از اعراب نمی‌یابد.این مسئله در مورد آثار آنوی و سارتر، تنسی ویلیامز و آرتور میلر همان‌قدر صادق است که در مورد آزبورن و هوخ هوت.شاید بهتر باشد آن را با زبان رایج در فیلم‌ها قیاس کنیم تا با گونه‌ای دیگر از ادبیات امروز.امّا، راستی،زبانی که در فیلم به کار می‌رود،چیست؟این مسئله‌ تنها زمانی توجه ما را جلب می‌کند که معضل زبان را همچون‌ کانون محوری اثر بدانیم،ولی در موردی که زبان در اثر تقریبا به‌ کناری نهاده می‌شود یا عقب می‌نشیند مانند فیلمنامه‌ی صرف، پانتومیم یا بدیهه‌سازی‌ها قضیه آسان‌تر از این‌هاست.در ادبیات‌ نمایشی که از دیدگاه درونمایه و مضمون شاخص می‌شود،با صحنه به خودی خود و بازی بازیگر،بیش از هرچه،به‌گونه‌ای‌ قراردادی و متعارف برخورد می‌شود.

*** مسلما این تقسیم دوگانه‌ی ادبیات نمایشی به ادبیات‌ مضمونی و زبانی،هیچ نمودار خاصی ندارد،که بتوان همه‌ی‌ متون قابل دسترسی را به درستی در آن جای داد،بلکه شمار بسیاری از آثار نمایشی هستند که از هردو وجه می‌توان به آن‌ها نگریست.آثار برشت و بکت دو پدر مسلّم ادبیات نمایشی‌ مدرن،نیز تا حد زیادی چنین است؛و این خود ربطی به‌ ریخت‌شناسی(سنخ‌شناسی)نو در ادبیات نمایشی قرن بیستم‌ ندارد،بلکه در ارتباط با طرح افکندن پرسشی‌ست که همواره در بحث و گفت‌وگو،بیش از همه ناگفته باقی می‌ماند.باید پرسید آیا پرسشی ازاین‌گونه،می‌تواند اصولا معنایی داشته‌ باشد یا اصلا پاسخ به آن برای تئاتر امروز اهمیت دارد،یا این‌که‌ این خود فی‌نفسه همچون معیاری‌ست که نقشی ثانوی ایفا می‌کند.

طرح افکندن این پرسش اصولا به این دلیل است که می‌توان‌ آثار تئاتری هرکدام از این دو نویسنده-برشت و بکت-را از هر دو سویه نگریست.برشت مرام‌شناس‌[ایدئولوگ‌]و نظریه‌پرداز و ارایه‌کننده‌ی آموزه‌های تئاتری در سویی قرار می‌گیرد و برشت بیگانه‌ساز زبان در سویه‌ای دیگر.بکت‌ متافیزیک‌گرا و دلقک پوچی در سویی،و بکت بندباز [ Jongleur ]بی‌معنایی ژرف و ژرفادهنده‌ی بی‌معنایی در سویی دیگر.مسلما،در این میان این دست‌آویز به‌سادگی‌ سر برمی‌آورد،که پرداختن به کاری از این‌گونه در مورد این‌ شخصیت‌ها،تنها وجه فرعی و ثانوی کارشان را آفتابی‌ می‌کند،و به چیزی دیگری جز این پیش‌شرط هر اثر هنری زبانی‌ یعنی تطابق درونه و برونه(محتوا و قالب)مضمون و واقعیت‌ زبانی،نمی‌پردازد.آیا قضیه به همین سادگی‌هاست؟البته که‌ چنین نیست!نه‌تنها تضادهای برآمده از تفسیر و تأویل اثر(که به‌ سهم خود تنها نشانه‌ای از بیماری نگرش غیرواحد و پراکنده‌ است)بلکه نیز در گیرایی و جذابیت نمایشی؛تأثیر ناشی از آثار نویسندگان را نمی‌توان با برداشت هنری سنّتی(یا به زعم من‌ بی‌زمان)به کناری نهاد.نکته‌ی شایان توجه و تأمل‌برانگیز در این‌گونه‌ی ادبی این است که کارکرد رسانه‌ای آن،زبان آن در رابطه با رسانه‌ی دیگر،قرائت‌[ Rezitaiton )و بازی اثر بر صحنه‌ی نمایش،دووجهی‌ست یا دست‌کم به ندرت می‌توان‌ آن را یکجا بازشناخت.موقعیتی ازاین‌دست در ادبیات نمایشی‌ سنّتی و کلاسیک اروپا وجود نداشته است.

*** تا زمانی که درام منظوم بر صحنه سیطره داشت،قوانین‌ زبانی هم بود که مضمون هر آثر و شخصیت‌پردازی‌ها از روی‌ آن طراحی می‌شد.همچنین در آن زمان گریز از نظم به نثر تمهیدات خاص خودش را داشت.گریزی که در قرن 18 معمول بود،(زمانی مصادف با تراژدی‌های بورژوایی در آلمان) و به تناسب شخصیت‌پردازی‌ها،با ابزارهای زبانی صورت‌ می‌گرفت.شیوه‌ی سخن گویی که از سوی نویسنده برای‌ بازیگران مشخص می‌شد،دیگر بر طبق همخوانی‌ها و سازگاری‌های متعارف ادبی(الکساندری،شعر سپید،قافیه‌ و...)انجام نمی‌شد،بلکه بر طبق عادات گفتاری شکل‌ می‌یافت که بیش‌تر،از محاوره‌ی غیرادبی الگو می‌گرفت تا از شکل زبانی سبک‌دار،پرطمطراق غیر ادبی الگو می‌گرفت تا از شکل زبانی سبک‌دار،پرطمطراق و صرفا بدیعی.بازمانده‌ی‌ درام منظومی که به حیات خود ادامه می‌داد(یا از نو احیا می‌ شد)،یا دیگر از مدّ افتاده و ناهمخوان با زمانه بود،یا(همچون‌ ایبسن،استریندبرگ و هاو پتمان)کوشش‌هایی بود برای‌ «شاعرانه کردن»تئاتر«معمولی و عادی».

*** با آغاز قرن بیستم،صلای زبان و سبکی نو،در ادبیات‌ نمایشی درداده شد،که در آثار ودکیند یا ژاری‌یا در تئاتر اکسپرسیونیستی،در نزد کسانی چون اونیل یا مایاکوفسکی‌ واضح‌تر شنیده شد.در همین دوره شکل نمایش تئاتر،صحنه، رابطه‌ی صحنه با تماشاگر،و تلاش برای متبلور کردن‌ خواسته‌های مدرن‌تر به‌گونه‌ای افراطی طرح افکنده شد.

امّا،امروزه چه رخ می‌هد،ما چگونه‌[بر صحنه‌]حرف‌ می‌زنیم؟چه زبانی می‌تواند برای تئاتر مفیدتر باشد؟آیا می‌توان‌ سبک دار کردن‌[استیلیزاسیون‌]اکسپرسیونیست‌ها یا شخصیت‌سازی واقع‌گرایان را برای نیل به این منظور پی‌ گرفت؟برشت تمام هم‌وغم خود را صرف این کار کرد.او د آثارش مایه‌هایی از اکسپرسیونیسم برگرفت و آن را با زبان کوچه‌ و بازار[چاله‌میدانی Jargon ]یا عبارات میان‌تهی و کلیشه‌ای‌ محاوره درآمیخت و همو به نحو[ Syntax ]زبان رسمی‌ ضرباهنگ طبیعی زبان عوام را وارد کرد و...امّا آن‌هایی که‌ زبان او را پی گرفته و آن را از خود کرده‌اند،کسانی چون‌ پتر هاکس یا هارتموت لانگه چه کرده‌اند؟حاصل،چیزی جز نوعی شاعرانگی مبهم و مجهول نبوده است؛که هرچه بیش‌تر سعی در امروزی بودن و در مضمون می‌کند،به همان مقدار تأثیر غم‌انگیزتری بر جا می‌گذارد.«مارسکی»اثر لانگه،عینا گویی‌ آمیزه‌ای آبکی از«بعل»و«پونتیلا»[ی برشت‌]است که زبان آن‌ چندان هم از زبان درام‌نویسان رایش سوم فراتر نمی‌رود.یا زمانی که هاکس در آثارش با الهام از برشت،پیچ‌وخم‌ سبک‌دار[استیلیزه‌]وارد می‌کند،که درآوردن آن قصد دیگری‌ جز انتقال عریان و صرف اطلاعات دخیل نیست،تأثیر آن نیز همچون عکسی مجدّد یا برگردانی بی‌بن‌مایه‌[موتیف‌]است با گریزهای معمول در سبک باروک از شعر سپید به نثر.

این‌ها تنها مشتی از خروارند.نمونه‌ی دیگر(از نظر زبان) در نقیضه‌[پارودی‌]ی اثر برشت،در«مارا-ساد»اثر پیتر وایس‌ یا در«پلیبرها تمرین شورش می‌کنند»از گراس دیده می‌شود. هردو اثر از نظر زبانی تنها یک چیز را ثابت می‌کنند و آن این‌ است که امکان ندارد همسازی و هماهنگی آثار برشت دوباره‌ ایجاد شود و کوشش در راه آن نیز بیش از هرچیز مسخره و مضحک می‌نماید(و این‌که از این تأثیر چیزی جز فرمول‌های‌ عجیب و غریب،نیش‌دار و ناجور مشتق نمی‌شود).امّا،این‌ اتفاق به چه سبب رخ می‌دهد؟محتوای این آثار و آنچه این آثار از آن می‌گویند،صرفا کمک کردن به بیان موضوعی سیاسی و روزمره‌است.آیا این مضمون به بیان درمی‌آید؟آیا آنچه بیان‌ می‌شود،گفتاری‌ست که بیانش تنها و ضرورتا برعهده‌ی‌ نمیاش صحنه‌ای‌ست؟تأثیر[افکت‌]تدوین زبانی رنگ و لعاب‌ یافته و نقیضه‌وار،خود را در هر زمان از آنچه به گفت‌وگو درمی‌آید و آشکار می‌شود،جدا می‌کند،و هردو مجددا از آنچه از دیدگاه تئاتری قابل نمایش است،نیز منفک می‌شود. نبض زبان،مصالح و شکل و صحنه‌ها،پابه‌پای هم پیش‌ می‌روند.در عین این‌که تماما بی‌ارتباط باهم نیستند؛امّا اساسا فارغ از هم‌اند.پیتر وایس می‌کوشد،با نمایشی‌[دراماتیزه‌] کردن فرآیند آشوویتس نوعی شکل تئاتری آوازی-مذهبی‌ [اوراتوریو]بیابد.مسلما زبان او باید مستند گردد و اوج‌ شاعرانه‌ی تئاتر کلاسیک و رفتار زبانی شاخص ناتورالیست‌ها را به عینیت زبانی برکشد،که همزمان به‌درستی بیانگر عینیت‌ها و واقعیت‌های غیرانسانی باشد که بر سر قربانیان اردوگاه‌های‌ مرگ آمده بود.خواسته‌ی او این است.اما آیا صحنه از عهده‌ی‌ این خواسته برمی‌آید؟وایس در این‌جا گویا مسند قضاوت و محکمه را با صحنه اشتباه گرفته است.این همانندپنداری‌ این دو،قضیه‌ی تازه‌ای نیست و در ادبیات نمایشی عهد عتیق‌ هم به چشم می‌خورد.امّا مشخصا،این خصیصه مربوط به‌ شکل تئاتر کلاسیک است؛که این خود،مانعی‌ست بر سر پیوند آن با عینیت‌گرایی مستند.با چنین نیّتی تنها سطحی‌ محدود از عینیت‌بخشی تبلور می‌یابد.و این مسئله امروزه در صحنه‌های دادگاهی که در کتاب‌ها نگاشته شده و در فیلم‌ها آمده،بیش از هرچیزی نمود دارد؛و می‌تواند به سهولت در سینما و تلویزیون گسترش یابد.گزینش تئاتری،تکرار زبانی‌ اصل واقعه در قالب نمایش صحنه‌ای،به ناگزیر سطح استناد آن‌ را تقلیل می‌دهد.امّا اگر وایس بر آن نمی‌بود که پیش‌آمد این‌ محکمه و رخدادهای غیرانسانی به زبان آمده در آن را،مستند کند؛بلکه تنها بر تأثیرات چنین کنش هایی در زبان تکیه می‌کرد (به‌طوری که گویی یک‌یک متهمان به سخن درمی‌آیند)به‌طرزی‌ غیرمنتظره به تئاتر به‌اصطلاح پوچی دست می‌یافت.

آرابال یا مروژک یا گاتی در آثار خود،از نظر محتوا چندان از این دیدگاه فراتر نرفته‌اند.آن‌ها صرفا می‌کوشند از خطر نمایش‌ تزها[ Thesenstuck ](که در آثار وایس یا هوخ هوت یا کیپهارت بر روند نمایش سلطه دارند)بگریزند؛در عین این‌که به‌ آنچه تنها از تئاتر برمی‌آید،تکیه کنند،چیزهایی از قبیل: خطابه،ضد خطابه،گفت‌وگو و تک‌گویی‌هایی که در موقع‌ ضرورت با صدای بلند به زبان می‌آیند.آنچه وایس، هوخ هوت،کیپهارت(و نیز مارتین والرز با آن بداقبالی‌اش)را موفق جلوه می‌دهد،این نیست که آن‌ها در نمایش‌های خود به‌ ماجراها،و معضلات روزمره در قالبی نمایشی و ادبی-زبانی‌ می‌پردازند،بلکه شعف مخاطب است از این‌که آنچه در روزنامه خبر آن می‌خوانیم،در صحنه‌ی نمایش دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود.شعف ما زمانی افزون‌تر می‌شود که‌ ماجراهایی از این دست همواره وجدان ما را می‌آزارد یا دست‌کم‌ ما را از پیشداوری‌های حقیر به‌ظاهر بی‌آزار راحت می‌کند؛ همانند«آتش یول»(( Joel Brande )بر علیه انگلیسی‌ها یا «نماینده»( Stellvertreter )بر علیه کلیسای کاتولیک.افزون‌ بر این در اینجا تصوّر ما از صحنه به‌عنوان محلّ محکمه و مسند قضایا به‌گونه‌ی وارونه‌سازی‌[ Umkehrung ]شوم پدیدار می‌شود.آنچه در گزارش‌های افشاگرانه از اردوگاه‌های مرگ یا محاکمه‌ی مزدوران،نمی‌تواند ما را یکسره به شریک بودن در این جنایت سوق دهد،چیزی‌ست که در آمرزش و تبرئه‌ی‌ تئاتری به چشم می‌خورد.تئاتر ما را از شریک بودن در این گناه‌ مبرّا می‌کند.از رهگذر تسلّط روحی از این حسّ آزاد می‌شویم‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود) تنسی ویلیامز

ژان ژنه

(به تصویر صفحه مراجعه شود) و می‌توانیم آنچه همواره می‌کرده‌ایم بکنیم.

زبان تنها در این زمان نقش پیشگوی نشانه‌های بیماری را دارد.این مسئله از دیدگاه ادبی دریافتنی نیست بلکه بیش از همه‌ معضلی‌ست روان-جامعه‌شناختی.در حین این‌که تکرار همزمان وقایع سیاسی امروزی و سناریوهای شبیه مستند،به زبان‌ ادبیات تشریح می‌شود(نه این‌که زبان‌شان در خدمت بیانی ادبی‌ درمی‌آید)این تکرار،[اصل‌]واقعه را از میان می‌برد.در تکرار این وقایع،جابه جا شدگی به روشنگری و تشریح نمی‌انجامد بلکه کلّی و مطلق می‌شود.فکر می‌کنم آثار یاد شده در این‌ نوشتار(و آثار دیگری ازاین‌دست)بیش از آن‌که نمونه‌هایی از ادبیات معاصر باشد،نشانه‌هایی از بیماری قریب‌الوقوعواکندگی تمام عیار روان-جامعه شناختی‌ست.

مونتاژها و بازسازی‌های وایس که به قصد مثبت به کار می‌رفت،بیش‌تر یا کم‌تر از چیزی را طلب می‌کد که او پیش‌ می‌کشد.نقش بازی‌گرانه و صحنه پردازی تئاتری با اسلوب این‌ رسانه‌ها در تضادند.از دیدگاه روش‌شناختی،و به مراتب‌ نتیجه‌بخش‌تر(اگر بتوان از این دیدگاه قیاسی صورت داد)کم‌تر به«فاوست شما»اثر بوتور و پوسور پرداخته شده است.

*** این،خود مشتی از خروار است.آثار دیگری را می‌توان بر این‌ سیاهه افزود.تقریبا آنچه در تئاتر به اصطلاح شاعرانه، می‌کوشد در شخصیت‌ها اصول بازیگری و کنش شخصیت‌ها یا درشیوه‌ی بیان آن‌ها نوعی دستگاه استعاره‌ی کم‌وبیش‌ افراطی و مایه گرفته از سوررئالیسم بی‌مصرف برای نمایش‌ صحنه‌ها به کار ببرد.آثار نمایشی«اویدی برتیس»را می‌توان از این نوع دانست؛یا«شامگاه ضرب‌المثل‌ها»اثر شیهادس‌ نمونه‌ی کاملی‌ست که همه‌ی این ویژگی‌ها را در خود دارد. همچنین می‌توان در باب نقش رسانه‌ای(یا انتقال‌دهندگی)را تغییر دهند.در مورد ژنه این مسئله تا حدّ زیادی صادق است.یا در مورد پینتر در ارتباط او با بکت،و تا حدی هم آثار آلبی چنین‌ است.آیا می‌توان از همه‌ی نمونه‌های ازاین‌دست یک نتیجه(یا بیش‌تر)گرفت،که نه آنچنان چندوجهی و نه تجربی باشد؟ آیا پرسش از زبان یک اثر نمایشی،از نقش زبان و کارکرد زبان‌ در آن،اصلا می‌تواند اهمیّتی داشته باشد؟شخصیت‌های‌ شهادس به چه زبانی حرف می‌زنند؟یک زبان رویایی سراسر غیرواقعی و هذیانی.شخصیت‌های هوخ هوت و کیپهارت به‌ چه زبانی حرف می‌زنند؟زبانی که می‌توان آن را با معیار [استاندارد]روزنامه‌چی‌[ژورنالیست‌]بلندپرواز معاصر سنجید.یا در بکت،فریش،دورنمات و یا ژنه؟

ادبیات نمایشی نیز تاآنجاکه در حوزه‌ی ادبیات قرار می‌گیرد،به رفتار ویژه با زبان وابسته است.در نهایت،چیزی‌ جز همین جایگاه به‌ظاهر همگانی و معمولی باقی نمی‌ماند. طیف آنچه برای نیل به زبانی ویژه،پژوهیده می‌شود و به آزمون‌ درمی‌آید،گسترده است.این طیف شامل اختراع و بدعت آزاد و تأکید بیش ازحدّ بر آواهای زبانی در قالبی آهنگین‌[موزیکال‌]،تا پاره‌های زبانی بسیار آرایه‌دار،تصنعی و پرطمطراق فراهم آمده‌ از مونتاژهای از پیش اندیشیده تا روانی و سادگی زبان‌ روزنامه‌ای؛از درماندگی و فلاکت تا بی‌تفاوتی را شامل‌ می‌شود.در این میان تنها یک چیز را می‌توان تا حدی به‌ صراحت ابراز کرد،این‌که وقتی بازیگر ناچار به کار نمایشی‌ روی صحنه می‌شود،همواره ملزم می‌شود خود را با نقش‌ تطبیق دهد و آن را خوب بشناسد.ممکن پنداشتن این تطابق به‌ تنهایی-براساس هر سبک بازیگری که باشد-همواره منجر به‌ «سازگاری»می‌شود.پرسش این است که اصلا تئاتر تا کی‌ می‌تواند دل‌مشغول این قضیه باشد؟

نوشته‌ی هلموت هایسن بوتل

ترجمه‌ی علی عبد اللهی

مریم خدیوی بروجنی

از سوگ سیاوش تا مرثیه حسین 4

فصل دوم

مرثیه‌ی حسین

2-1 قصه‌ی حسین

فاطمه دختر پیامبر را خواستگاران بسیار بودند، که از آن میان محمد علی را که در عرب سرآمد دانش و ایمان و پهلوانی بود، برگزید.  چون فاطمه برای بار دوم حمل برداشت، ام الفضل دختر حارث، رؤيايی عجيب ديد، پس به سوي محمد شتافت و گفت: "خواب ديدم که قطعه اي از بدن تو افتاد و در دامن من قرار داده شد". محمد خندان شد و او را مژده خوشی داد که فاطمه پسری می‌زاید و در دامان تو قرار می‌گیرد.

ماه‌ها بعد فاطمه حسین را زایید، پسری زیبا رو که در درخشانی‌ چهره ‌هیچ‌کس با او برابر نبود و او در دامن ام الفضل بود، همان گونه که محمد خبر داده بود. چون این خبر به محمد دادند، حسین را در آغوش گرفت و گریست و چون علت را پرسیدندش، گفت بر حسینم گریه می‌کنم که گروهی جفاکار بعد از من او را می‌کشند. 

حسین در دامان محمد، ادب و دینداری آموخت و از علی، رسم آزادگی و پهلوانی و از فاطمه، پاکی و نجابت و چون به جوانی رسید سرآمد همه‌ی مردان عرب بود. چون پدر رفت و برادرش نیز به او پیوست او خلافت به او رسید ولی معاویه پسر ابوسوفیان، همچنانکه خلافت از برادرش ستاند با او نیز همان معامله کرد.  تا روزی که معاویه، تن در جهان گذاشت و با جان به آسمان شتافت. در آن هنگام یزید پسرش، به جای او بر تخت نشست. مروان حسین را خواست از او خواست به حکومت یزید تن در دهد، ولی حسین که رسم آزادی و آزادگی از علی آموخته بود، فریاد برآورد که هرگز با کسی که در بین مردم به ناداوری حکم می‌راند و فساد می‌کند هم‌پیمان نمی‌شود.

ولید عرصه زندگی را در مدینه آنچنان به حسین و خاندانش تنگ کرد که حسین عزم کوچیدن به مکه کرد. پس اهل حرم خود را جمع کرد و راهی مکه شد. چون به مکه رسید رخت زیارت پوشید و رسوم زیارت به‌جا آورد اما هنوز آداب به کمال نگذاشته بود که نامه‌ای از مسلم برایش رسید که مردم عراق او را به کوفه خوانده‌اند تا با او بر ضد جور و ستم هم‌پیمان شوند. حسین که از علی آموخته بود که عدل و دادگری سرآمد امور انسان است، زیارت نیمه کاره رها کرد و با اهل حرم به عراق شتافت.

اما ابن‌زیاد، در عراق، مردم به زر خرید و مسلم را از برج کوفه به زیر انداخت و به فرمان یزید سپاهی آراست تا نرسیده به عراق بر حسین راه بندند و از او پیمان یزید بستاند. آن هنگام که حسین به شراف رسید به کاروانش فرمان داد تا آب زیاد بردارند، اندکی بعد حسین که فریاد جوانمردی‌اش او را آواره‌ی صحرا کرده بود، بی‌آنکه کین از دشمنی حر به دل گیرد، آب کاروان را به سپاهیان پسر ریاحی داد، که هر لحظه بیم آن می‌رفت که از تشنگی هلاک شوند. حر که آزادگی حسین می بیند، دلش گرو مهر او می‌شود و اندکی بعد سپاه را رها می‌کند و به حسین می‌پیوندد.

باری حسین و خانواده‌اش به صحرای کربلا رسیدند، حسین فرمان بر پایی خیمه‌ها داد و در میان عزیزان نشست برای آنها گفت که سفر قافله‌ی عمرشان نزدیک به پایان است و بر آنها گفت که در این سرزمین کشته خواهند شد، پس گفت که عهد از آنان برداشته و هر که می‌خواهد می‌تواند جان شیرین بردارد و برود.

سرانجام در کربلا بین اندک رفیقان حسین و سپاه عمر سعد، فرستاده‌ی پسر مرجانه نبرد سختی در می‌گیرد و شمر سر حسین از تن جدا می‌کند، زمین و آسمان تیره می‌گردد و خون حسین از زیر تمام سنگ‌های دشت می‌جوشد و خولی در تشتی آن‌را پیش پای یزید می‌اندازد.  


 

 

2-2 حسین در سیمای اساطیر

هارولد وينريچ، صاحب نظران در عرصه اسطوره شناسي، درباره معناي اسطور گفته، واژه اسطوره (mythos) براي يونانيان نخست واژه ايي كاملاً عادي و معمولي بود و مبين هرگونه نقل و حكايت، مثلاً قصه ايي كه در بازار حكايت مي شد يا روايتي مربوط به نسبت نامه خدايان.(اين) واژه در كاربرد جديدش... اما ديگر به معناي حكايات كوچك و بي اهميت هر روزينه نيست. (هارالد وينريچ،82:1387) نورتروپ فراي،صاحب نظر در اسطوره شناسي، عقیده دارد، اسطوره به ساده‌ترين و معمول‌ترين معنا، نوعي سرگذشت يا داستان است كه معمولاً به خدا، يا رب‌النوع و موجودي الهي مربوط مي شود... محتواي اسطوره مربوط به بعضي كارویژه‌هاي اجتماعي خاص مي‌شوند و با بررسي اين محتوا معلوم مي‌گردد كه اسطوره داستاني نيست كه فقط براي داستان گويي نقل شود بلكه داستاني است كه بعضي خصايص جامعه اي را كه اسطوره بدان تعلق دارد گزارش مي‌كند(همان، 101).

تقدس و معنا در كنار ديگر ويژگي‌هاي اسطوره كه پيش از اين آمد، سبب مي‌شود اسطوره قابليت تطابق با زمان‌هاي متفاوت را داشته باشد و در بازخواني‌ها، با زمان حاضر و نيازمندي‌هاي انسان عصر نوين دمساز گردد، چراكه اسطوره نيز، مانند هر پديده ديگر دستخوش زمان مي‌شود و گرد گذر زمان بر آن مي‌نشيند و براي آنكه دوباره كارآيي خود را بازيابد بايد از عناصري كه بر آن افزوده شده، تهي گردد.

به طور اختصار مي توان مشخصه هاي يك اسطوره را در اين موراد خلاصه كرد : ماندگاري، تقدس و معنا، حضور پنهان و زير جلدي، وجود كاركردها و خصايص اجتماعي، تغيير و دگرديسي، الگو و نمونه بودن.

بي شك قيام حسين يكي از ماندگارترين و موثرترين وقايع تاريخ اسلام است كه به ويژه در فرهنگ تشيع از پايه بسيار والايي برخوردار است، بدان سبب كه جهت‌گيري تشيع پيش و پس از واقعه عاشورا به طور فزاينده اي ديگرگون است. اگر شيعيان در دوره علي و  حسن، در بزنگاه جنگ و حادثه امامان خويش را وانهادند و عذرها آوردند، پس از واقعه عاشورا، هسته تمام اعتراضات و قيام هاي ضد اموي و عباسي بودند. به بيان رساتر حكومت‌هاي بسياري آمدند و رفتند ولي حسين آمد و باقي ماند، در اذهان و ايمان مردم نشست و با گوشت و پوست و خون آنان در آميخت .

قيام حسين عرصه گسترده نمايش و ارائه بلندترين صفات انساني است. در اين قيام فداكاري در راه هدف والاي انساني و ديني تا پاي گذشتن از جان به نمايش در مي‌آيد، دراين قيام سخنان، رجزها، رفتار و هر يك از كردار حسین و يارانشان دارای بار معنايي است. علاوه بر اين قيام حسين، ازابتدا تا انتها خود سوال بزرگي است، چرا حسین مراسم حج را نيمه كاره رها كرد و رهسپار كوفه شد؟ اين كدام امر خطيري بود كه چنين هجرت عظيمي را سبب شد؟ چرا در اين سفر حسین با تمام خاندان خود راهي شد و زنان و كودكان را نيز با خود همراه كرد؟ و بسياري سوال هاي ديگر كه خود از لايه هاي تودر توي اين واقعه حكايت دارد.

قيام حسين و راه خونيني كه برگزيد هماره چون مشعلي راه مبارزان ظلم ستيز را روشن كرده است . آنجا كه امام فرياد بر مي آورد " اني لا اري الموت الاالسعاده " و ادامه زندگي با كفار را جز ننگ نمي داند و نمي خواند ، به تصريح بيان مي دارد كه شهادت در راه حق و آزادي بهتر از زندگي در زير بيرق ستم است كه اين خود راه منيري است براي جويندگان و مبارزان راه رهايي .

2-2-1 مادر حسین

نام و نشان مادر حسین و بررسی در داستان‌های زندگی او ما را به وجه اسطوره‌ای کهن در زندگی او رهنمون می‌کند. شیخ صدوق در معانى الاخبار از سدیر صیرفى روایت می‎كند كه در حدیث معراج آمده كه جبرئیل از درخت بهشتى سیبى چیده به دست مبارك حضرت رسول داد چون آن را شكافت نورى مشاهده كرد. فرمود اى جبرئیل این نور چیست؟ عرض كرد: هى فى السماء منصورة و فى الارض فاطمة. از این داستان معلوم می‎شود كه خدا این نام را قبل از ولادت بر مادر حسین نهاد و لذا بعد از تولد فرشته‌ای بر محمد نازل شد و اسم فاطمه را به زبان او جارى ساخت.

فاطمه در كودكى كمال بزرگى را داشت كه در میان تمام زنان دنیا وجود نداشت، لذا پدرش او را سیده نساء عالمین خواند، بلكه درباره ایشان فرمود: انها اشرف من جمیع الانبیاء و المرسلین عدا ابیها خاتم النبیین؛ از همه اینها غیر از پدرش برتر بود و در شرافت زندگى به درجه‎اى رسید كه دست دیگران به آن پایه نرسد.

در علل الشرایع از حضرت باقر روایت شده که خدا می‌گوید به فاطمه علم شیر دادم تا بى‌نیاز از دیگران شدى یا آن كه ترا به سبب علم از جهل جدا كردم و یا بریدن تو از شیر مقرون به علم بود. بریدن و قطع شدن فاطمه از بدی‎ها همان مقام عصمت است. فاطمه مثل زنان دیگر خون حیض نمى‎بیند. همه‌ی این ویژگی‌ها کنار هم فاطمه را پری‌گونه‌ای ساخته برای ایفای نقش مادری اسطوره‌ی اسلام.

2-2-2 حسین و ذوالجناح (اسب سپید)

ذوالجناح يعني صاحب دو بال و پر، در فرهنگ عزاداري حسین، نام اسب اوست که در روز عاشورا بر آن سوار بود. ذوالجناح از اهميت و احترام خاصي برخوردار است. ذوالجناح را در ضمن به عنوان عقل فعال به حساب آورده و آن را به براق تشبيه مي کنند.

وقتي كه حسين در سرزمين كربلا بر روي زمين جنگ قرار گرفت و بر اثر جراحات فراوان خون از بدن او جاري گرديد، اسب او كه بدنش تير خورده بود بدن مطهر او را با زبانش ليسيد و وقتي احساس كرد كه حركتي ندارد يال و پيشاني خود را به خون او آغشته و رنگين كرد و شيهه‌كنان از دست لشكر يزيد گريخت، تا به پشت خيمه رسيد دختران محمد صداي شيهه سوزناك او را شنيدند و اسب سفيد زخمي بي‌صاحب را ديدند و پيام شهادت حسين را از حالات و حركت‌هاي اسب دريافت كردند و دور اسب مظلوم حلقه زدند و گريه كردند.

اما اين اسب شهادت حزن‌انگيز حسين را تحمل نكرد و با حالت يأس و اندوه سه روز آب و علف نخورد و آنقدر پشت خيمه بخاطر عشق به حسين سرش را بر زمين و خاك كربلا زد تا جان باخت.

ادامه دارد

 مریم خدیوی بروجنی

از سوگ سیاوش تا مرثیه حسین3

1-3 سوگ سياوش

سوگ سیاوش و یا سیاوشان، نام آئین و نیز اماکنی است که در آن‌ها سوگ سیاوش گرفته می‌شده‌است. گستردگی سوگ سیاوش در ایران از آن جا معلوم می‌شود که علی رغم هزار و سیصد سال نفوذ اسلام در وجوه مختلف زندگی ایرانیان چند روستا در این منطقه از هرات تا مازندران و جنوب آشتیان و یک مسجد در شیراز هنوز نام سیاوش دارد. همچنین نشانه‌های سوگ سیاوش بر آثار سفالی کهن خوارزم و فرارود (ماوراءالنهر)، نقاشی‌های دیواری پنجکنت سغد، آثار سفالی جدیدتر و نیز در برخی از آئین‌های عزا و تعزیه در ایران امروز باقی مانده‌است.شواهد دیگری از بخش‌های اصیل اسطوره سیاوش در جاهای دیگر، از جمله هنر مینیاتور ایران هم بازمانده‌است.(حصوری،15:1384)

اهمیت آئین سیاوش در آسیای مرکزی، مخصوصا از دوره هخامنشی، چنان است که تولستوف، محقق برجسته روس که آثار مهمی درباره فرهنگ و تمدن آسیای مرکزی دارد، در یکی از آثار خویش درباره تمدن خوارزم، به یک دوره سیاوش اعتقاد یافت و کوشید جوانب تمدنی، مردم‌شناسانه، باستان‌شناسانه و بالاخره تاریخی این دوره را بررسی کند. آنچه اهمیت دارد مرکزیت اعتقادات مذهبی و اجتماعی است، به طوری که از آغاز دوره میلادی که سکه‌ها پدیدار می‌شود. نشانه آئین بر این سکه‌ها دست‌کم، پیکر سواری است که در پشت سکه دیده می‌شود و به‌ویژه در نخستین سکه‌های محلی خوارزم نقش سر یک شاه بر روی آن است. بزرگ‌ترین تظاهرات سیاوشان بر روی سکه‌های شاهان سلسله آفریغی خوارزم است که از علاقه شدید آنان به سیاوش، چه بر اساس روایات ارزشمند بیرونی و چه سکه‌هایشان آگاهی داریم.( Vineberg B.I. ،۱۹۷۷)

1-3-1 زمینه‌ی اسطوره‌ای- تاریخی سوگ‌ها

بنا به نظر بهار، شخصيت سياوش در روايات مربوط به او در زماني بسيار دور (حداقل هزاره سوم ق.م) متعلق به دموزي بوده است. عيد آغاز سال در بين النهرين، در اصل عيد بازگشت خداي شهيد شونده نباتي بوده است. بدين ترتيب كه او در نتيجه پادافره ايزدبانوي آب، اينينا، به جهان زيرزمين سفر مي كند، در طبيعت نيز در اين مرحله گياه بايد به زير زمين رفته و به نوعي نيستي را تجربه كند. پس از اين هبوط مردم در مرگ دموزي به صورت دسته‌هاي عزادار بيرون مي‌آيند و به گريه و زاري مي‌پردازند.

گريستن نزد مردم بين النهرين نوعي سمبل براي باران بوده است. بدين معني كه آنها مي‌گريستند و آنقدر در اين كار افراط مي‌كردند تا دل خدايان آسماني را به رحم آورند و آنان را به گريه وادارند. درواقع مردم به‌هنگام مرگ خداي نباتي و كشت دانه دست به جادوي گريستن مي‌زدند؛ زيرا با نوعي ترفند و جادو خدايان را به گريه وا مي‌داشتند. اثر جادويي گريه مردم، خدايان را بر آن داشت تا اشك‌هاي سودمند و باروركننده، باران، فرو ريزند.

وقتي اين عمل با موفقيت گروه عزاداران به انجام مي‌رسيد، باران و بركت از آسمان به سوي زمين نازل مي‌شد. در اين هنگام دموزي مجدداً به‌سوي جهان و حيات بازمي‌گشت و با الهه آب ازدواجي دوباره صورت مي‌داد. در طبيعت نيز گياه سر از خاك برمي‌آورد و شروع به رشد و نمو مي‌كرد.

در طبيعت خدا شهيد مي‌شده و زنده شدن دوباره وي با جشن و سرور همراه بوده است. از آنجا كه زنده شدن خدا و باروري زمين به صورتي نمادين و پشت سر هم انجام مي‌يافته است، مردم سال نو را جشن مي‌گرفتند. اين اعتقاد در فرهنگ آسياي غربي عموميت داشته است، از اين رو مي توان آن را به داستان سياوش هم تعميم داد.

بررسي سوگ سياوش در حوزه اساطير، سوگواري براي همين خداي شهيد شونده است كه بايد از مرگ برمي‌خاست و با خود، باروري و بركت براي مردم به ارمغان مي‌آورد.

1-3-2 گستره تاریخی-جغرافیائی

کهن‌ترین یادگار اسطوره از دوره نوسنگی و دقیقاً سه هزار سال پیش از میلاد است. الکساندر مونگیت در حوالی سمرقند سنگ نگاره‌ای از این تاریخ به دست آورده‌است که آئین سوگ سیاوش برآن به روشنی کنده شده‌است. ایجاد شبکه آبیاری در سرزمین دشواری چون آسیای مرکزی، عامل پدید آمدن، پروردن، تحول و گستردن اسطوره ‌است. اطلاعات ما از هزاره دوم پیش از میلاد بیش‌تر می‌شود، مطالب مندرج در اوستا نیز که مربوط به زمانی پیش از ظهور زردشت است، به همین روزگاران می‌پیوندد. عکس‌های هوائی که پیش از جنگ دوم جهانی از این سرزمین برداشته شد، نشان داد که قوی‌ترین شبکه آبیاری خوارزم متعلق به همین سرزمین است. این شبکه تا تاریخ میلادی ظاهرا سالم، رو به گسترش و بارور بوده ‌است. پس از این دوره و در زمانی که تعیین تاریخ دقیق آن فعلاً امکان‌پذیر نیست، شبکه عظیم آبیاری در هم ریخته و صدها روستا و شهر را به ویرانی تبدیل کرده ‌است(حصوری،27:1384). از نظر جغرافیائی تمام منطقه معروف به خوارزم (پنجکنت، افراسیاب، سمرقند، رخش و...) و سرزمینی که آن را باکتریا نام داده‌اند، به‌ویژه مرو، دارای آثار سیاوشانی است. اما سیاوشان در جاهائی هم گرفته شد که به همین نام باقی ماند، مثل روستاهای سیاوشان در تمام ایران و برخی اماکن مثل مسجد سیاوش در شهر شیراز. (حصوری،28:1384)اینک روشن شده است که این آبادانی هزار سال دوام آورده، اما در اثر یک خشکسالی عظیم و زمین‌لرزه‌های پرشمار از بین رفته‌است.

1-3-3 سوگواری برای سیاوش

در ايران سوگواري براي سياوش نقش آييني مهمي داشته است. اين آيين با روزهاي قبل از نوروز در اين سرزمين ارتباط نزديكي دارد. مردم چند روز پيش از آغاز سال نو به آرامگاه‌ها مي‌رفتند، چراغ مي‌بردند و به گريه و زاري مي‌پرداختند تا ارواح در زنده كردن دوباره طبيعت به آنها كمك كنند. اين آيين ديرينه، امروز هم در ميان ما ايرانيان جريان دارد. چراغ بردن در آرامگاه‌ها و روشن كردن شمع بر سر مزار مردگان به اين باور اساطيري مي‌رسد كه ارواح به خانه‌هاي خود بازمي‌گردند و بدين‌ترتيب مسير بازگشت آنها روشن خواهد شد. اين مساله نشان از آن دارد كه ارواح علاوه بر امكان بازگشت دوباره، توانايي دخل و تصرف در طبيعت را نيز دارا هستند؛ به همين دليل اشك ريختن براي آنها باعث مي‌شد كه به ياري بازماندگان خود بشتابند و طبيعت را زنده و سرسبز سازند.

با اين توصيف گريستن بر سياوش و برپايي مراسم عزاداري براي او سبب مي شد تا دوباره به سوي جهان زندگان صعود كند و بازگشت او در قالب كيخسرو به عنوان نماد عدالت و راستي ميسر گردد. در اين حال بود كه برانگيخته شدن مجدد او با تازگي طبيعت همراه مي‌شد و مردم به شكرانه اين دو موهبت توامان به جشن و پايكوبي مي‌پرداختند.

بنابر آنچه گفته شد دموزي و سياوش بايد به زيرزمين و جهان مردگان رفته و پس از عزاداري‌هاي عمومي و گريستن جادويي كه تحريك خدايان را در نوزايي طبيعت به دنبال داشت، به سوي مردم بازگردند(بهار، 1378: 423-430 و بهار، 1377: 169-171).

آيين سوگواري سياوش با چنين پيشينه‌اي هنوز در برخي مناطق ايران از جمله فارس و كهكيلويه و بوير احمد ادامه دارد و اين امر نشان از زنده بودن اسطوره سياوش در ميان مردم دارد. تا نيم قرن پيش زنان عشاير لر كهكيلويه، در سوگواري مرگ كسان خود همراه ندبه و مويه، ترانه‌هاي حزن‌انگيزي مي‌خواندند كه به زبان محلي «سوسيوش» يعني مرگ سياوش ناميده مي‌شد. (هدايت، 1334: 56)

با توجه به اين موارد مي‌توان نتيجه گرفت كه ريشه بسياري از آيين سوگواري كه پس از سلام به وجود آمد، تحت تاثير آيين سوگ سياوش بوده است. هرچه به حوزه آمودريا نزديك تر مي شويم، سوگ آيين ها به آيين سياوش نزديك ترند ولو اينكه سوگمند يا آيين‌گزار، مثلاً تيمور گورکاني باشد(حصوري، 1378: 88).

اما قديمي‌ترين سند تاريخي كه از سوگ سياوش خبر مي‌دهد، تاريخ بخارا در قرن سوم هجري است. به‌نظر مؤلف اين كتاب، در بخارا ياد سياوش و آنچه در نواحي، گريستن مغان خوانده مي‌شد، هنوز باقي‌ست.

اهل بخارا را بر كشتن سياوش سرودهاي عجيب است و مطربان آن سرودها را «كين سياوش» گويند و از اين تاريخ سه هزار سال است.» (نرشخي، 1351: 24) پس از او كاشغري در «لغات الترك» به مراسم عزاداري بر سر گور سياوش در سالروز كشته شدن او اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: هر سال مجوسان در رويين دژ نزديك بخارا در محل كشته شدن سياوش گرد مي‌آيند و مويه مي‌كنند و حيواني قرباني مي‌كنند و خونش را بر گور مي‌ريزند(كاشغري، ديوان لغات الترك، به نقل از حصوري، 1378: 91).
نكته مهم ديگري كه در ارتباط با مراسم سوگواري سياوش وجود دارد، «آيين نخل گرداني» است. در اين آيين سوگواران اتاقي چادر مانند را كه پيكر سياوش و سه تن از عزاداران در آن است، بر دوش مي‌كشند. اين اتاق داراي پنجره‌هايي است كه پيكر سياوش و عزادارن از آنها پيداست(بلوكباشي، 1380: 12-13).
آنچه در اين آيين مهم و اسطوره‌اي به نظر مي‌رسد، ارتباط خداي گياهي، سياوش، با درخت مقدس نخل است كه نشان دهنده ارتباط پنهان دموزي با طبيعت نباتي است. وجود درخت در اين مراسم نماد گياهي سياوش است و ارتباط او را با طبيعت نباتي آشكار مي‌سازد.

1-3-3-1 سیاوش در بین عشایر

سیاوشان را عشایر ایران هم می‌گرفتند. اطلاعات اساسی ما درباره کردها و قشقائی‌ها است، یک روایت قشقائی نشان دهنه این است که پیکره اصلی همان چیزی است که در بین مردم شهرها، تعزیه سیاوش نامیده می‌شود و بازمانده ناقص یا تحول یافته‌ای از سیاوشان کهن است. سیاوشان عشایر فارس تا حدود انقلاب 1357 در جشن‌ها و عیدها ، هنگامی که عده زیادی در چادرها به گرد هم می‌آمدند، اجرا می‌شد. بر طبق روایت یک زن و شوهر قشقائی در سال 1355 شمسی سیاوشان بیش از آنکه حالت تعزیه داشته باشد، وضع یک نمایش را داشته و در واقع از تعزیه‌های نمایشی بوده است. شرکت‌کنندگان در تعزیه به دو گروه تقسیم می‌شوند ، پیروان یا طرفداران سیاوش و طرفداران سودابه و افراسیاب. کردها نیز در بسیاری از مناطق از جمله احمدآباد واقع در شمال آتشکده آذرگشنسب (شیز) در تکاب چنین مراسم‌هایی داشته‌اند.

1-3-3-2 سوگ آئین‌های لری

آئین سوگ را در بخشی از ایران چمر (chamar) می‌گفته‌اند که اکنون تنها به بخش‌های کوچکی از لرستان محدود شده است. نوع مراسم به این شکل است که میت را پس از شستن و کفن کردن در بین شاخه‌های سبز بید می‌پیچند و آن را به همین صورت کنار گورش که معمولا گورستانی در نزدیکی چشمه است می‌گذارند. سپس اسب سیاهی را که یالش به پهلو شانه شده است را از دور به گور و میت نزدیک می‌کنند. در این هنگام مردان و به‌ویژه زنان به شیون و زاری و موفشانی می‌پردازند و چون اسب را آرام آرام می‌برند، شیون و زاری شدت می‌گیرد.

ادامه دارد

مریم خدیوی بروجنی

از سوگ سیاوش تا مرثیه ی حسین 2

1-2-2-1 سیاوش دارای فره ایزدی

یکی از مشخصه هایی که بر پری‌زادگی سیاوش دلالت دارد داشتن فره ایزدیست. فره نیرویی کیهانی و ایزدی است که به واسطه‌ی خویشکاری، از جهان خدایان به انسان برگزیده منتقل می‌شود(زمردی،3239:1385) سیاوش با سخن گفتن از فره ایزدی‌اش به تبار فراسویی خود اشاره و در پاسخ به پرسش سودابه، راز مگوی ازلی بودن و آفرینش از فر الهی خود را برای سودابه آشکار می‌کند (فردوسی،209:1383). سخن راز‌گونه‌ی سیاوش می‌تواند به بخش از میان رفته‌ی داستان او اشاره داشته باشد که بر پایه‌ی آن سیاوش انسانی از گونه‌ی دیگر است.

اشاره‌ی گریسوز به شاخ ایزدی سیاوش (همان،255:1970)، فرا مردمی بودن سیاوش از نظر افراسیاب  (همان،236)، ادعای خود او که جهان را زیر فر کلاهش می‌داند(همان،672،219) و نیز نماز بردن و پرستش پردیگان شاهی(همان،205)، همه پری‌زادگی سیاوش را تایید می‌کنند. این توصیف و پرستش آیینی او می‌تواند به پیوندی از یک باور کهن در بافتی نو اشاره داشته باشد که سیاوش را تا سر حد ایزدی شایان ستایش، بالا می‌برد و در ردیف مغان و خدایان نرینه‌ای جون مردوک و آدونیس و ایزدان نباتی چون تموز و ایشتر قرار می‌دهد. همچنین می‌تواند خاطره‌ی پرستش پری را که در نقش باروری "مام- ایزد بزرگ" ظاهر می‌شد، فریاد آورد(سر کاراتی،5-24،1385).

سیاوش برای پیشگویی حوادث آینده از فره اهورایی خویشتن یاری می‌گیرد(فردوسی ،247:1386). همچنین از آن برای ساخت بهشت زمینی گنگ‌دژ یاری گرفته، به‌طوری که گویا این بنا را در ارتباط با سرش ساخته است(همان:249). رفتار آیینی و داوری شگرف پردگیان و استقبال کنندگان او و صراحت خود او درباره فره ایزدی اش می تواند این انگاره را تقویت بخشد که سیاوش خدای غله و باروری است و داستان او از اسطوره‌ی بین النهرینی تموز مایه گرفته است، چنان‌که بهار نیز شخصیت سیاوش را در ایام بسیار کهن، متعلق به دموزی، ایزد شهید شونده می‌داند که در اثر جابجایی و دگرگونی به داستان سوگ‌آور سیاوش و بازگشت کیخسرو (حیات مجدد او) تبدیل شده است(بهار،1-170:1384).

1-2-3 مادر سیاوش

نام و نشان مادر سیاوش در هیچ یک از منابع حماسی_اساطیری نیامده است. این بی‌نامی، ناشناختگی و حضور مبهم و راز آمیز او و خروج ناگهانی اش از دایره‌ی داستانی شاهنامه، پژوهشگران را به وجه اسطوره‌ای کهن در زندگی او رهنمون می‌کند. برخی مادر سیاوش را در مفهوم کهن اسطوره‌ای خود پری می‌دانند(آیدنلو،28:1384) که در اثر جابجایی ادبی اساطیر تعییر ماهیت می‌دهد و نقش اساطیری خود باروری را با به دنیا آوردن سیاوش انجام می‌دهد(چون مریم، عیسی را). برخی دیگر او را کهن الگوی دوشیزگان زاینده‌ی سوشیانت‌ها می‌دانند (خالقی مطلق،325:1386). گروهی دیگر معتقدند در ساختار کهن‌تر این داستان، مادر سیاوش همان سودابه بوده(چون ادیپ شهریار) که به سبب ناپسند بودن عشق مادر و پسر بدین‌گونه تغییر شکل داده.

مهم‌ترین ویژگی پری، این "بغ بانوی دیرینه" به عنوان زن_ایزد، باروری، زیبایی و فریبندگی او در عشق است. پری به صورت نگار فریبای بسیار زیبا از نیکویی، خوب‌چهری و حتی فره برخوردار است. رابطه‌ی پری با ایزدان و پهلوانان و انتخاب همسر از میان یلان در راستای ایفای نقش باروری‌اش انحام می‌شود(سرکاراتی،13،7:1485). کاووس با مشاهده‌ی جمال پری‌گونه‌ی او آنچنان شیفته‌اش می شود که او را "مهتر ماه رویان" بارگاه خود معرفی می‌کند.(فردوسی،60) .همچنین در این داستان مادر سیاوش، قدرت انتخاب پیدا می‌کند. کاووس را از میان دو پهلوان دیگر به همسری برمی‌گزیند(همان،203) .

از دیگر ویژگی های پریان، وجود مه‌آلود و گریزان آنها در کنار بیشه و جنگل است که با در آمدن به صورت شکار یا فرستادن پیکی در کالبد شکار، پهلوانان را به سوی خود فرا می‌خوانند(مزدا پور،303:1381) که این ویژگی بازمانده‌ی نوعی گزارش مقدس در آیین پرستندگان پری است.در این داستان هم پهلوانان ایرانی در پی شکار، به بیشه‌ای می‌رسند که دختری زیبا در آن اقامت دارد(فردوسی،202:1383). که مقدمه بودن شکار برای رسیدن به این دلیر، گونه ای از همان شیوه عشق انگیزی پریان است(آیدنلو،33:1384)

از دیگر مضامین داستان‌های پریان، مهرورزی و ازدواج دختر شاه پریان با شاهزاده‌ای جوان و سپس رها کردن شوهر و فرزند و بازگشتن به سرزمین خود و به میان پریان است(سرکاراتی،14:1385). در این داستان هم مادر سیاوش‌، پس از زادن سیاوش و ایفای نقش اساطیری خود، از نظرها پنهان می‌شود.

1-2-4 جنبه قدسی و آیینی شخصیت سیاوش

یکی از صفات سیاوش در شاهنامه، صفت"رد" و یا مشتقات آن، "رتو" یا "رتو" است که در بردارنده‌ی مفهوم عدل و لازمه یسروران و بزرگان است و به جنبه‌ی قدسی شخصیت سیاوش اشاره دارد. چنانکه در شاهنامه می‌خوانیم، گودرز(فردوسی،473،163:1385)، هومان ویسه(همان،482،497)، شیده(همان،553،603) و  افراسیاب(همان،1155،568) از سیاوش با عنوان "رد" یاد می‌کنند.این اشاره‌ها نشانی بر شناخته شدن او، پس از مرگ، با این عنوان بوده است. از دیگر سو به دلیل همین صفت است که رستم، سوگند یاد کردن به خاک او را شایسته می‌داند و آن را در ردیف سوگند به خدا، شاه، خورشید و ماه می‌آورد(همان،407).

از دیگر جنبه های قدسی شخصیت سیاوش که در روانش جلوه‌گر است، همراهی عناصر طبیعت با اوست. پیشگویی موبدان مبنی بر پر آشوب شدن جهان در اثر جنگ با سیاوش (همان،222)، پیمان صلح افراسیاب با او پس از آگاهی از این سرنوشت(همان،772)، سیاه پوش شدن آب بر اثر مرگ سیاوش و نفرین کردن افراسیاب(همان،264)و سیاه پوش شدن آب بر اثر مرگ سیاوش و نفرین کردن افراسیاب(همان،264)و سیاه پوش شدن روی خورشید و ماه در مرگ او(همان،265) نشانه‌ی آیینی بودن این شخصیت است و در مطابقت با روایات دینی، چنین تحلیل می‌شود که پس از حمله ی اهریمن و چیرگی او بر گیتی، آفرینش اهورایی به دفاع برمی‌خیزد و همه‌ی عناصر گیتی به ستیزه با سپاه اهریمن می‌پردازند و او را گرفتار می‌کنند(همان،105:1385).

از دیگر جنبه های قدسی شخصیت سیاوش، ارتباط  او پس از مرگ با این جهان و تأثیر روانش بر انسان‌هاست. افراسیاب در رویا، صحنه‌ای وحشتناک از طوفانی مهیب می‌بیند که سرا پرده‌ی شاهی‌اش را سرنگون می‌کند؛ سپاهی از ایران به رهبری جوان چهارده ساله‌ای (شخصیت کمال یافته‌ی سیاوش؛ یعنی کیخسرو) می‌رسد که پس از نشستن بر تخت پادشاهی او، میانش را به دو نیم می‌کند (فردوسی،221:1383). این خواب راز‌گونه، در کنار تأثیرات بر ذهن و روان او که به صورت خروش ناگهانی و در خاک آرمیدن او جلوه کرده، می‌تواند تلقینی آیینی و اسطوره‌ای از برپایی آشوب در جنگ با سیاوش باشد. پدیدار شدن سیاوش در عالم رویا بر پیران (همان،267)، ظاهر شدن روان او بر طوس در خواب پس از مرگ(همان،368) و سر انجام ظاهر شدن در قالب هوم و یاری گرفتن از او برای سپردن افراسیاب به کیخسرو(همان،600)، نشانه‌ی ارتباط انسان‌های اسطوره‌ای با سروش و نیروهایی همچون ایزدان(رستگار فسایی،705:1383) و تأکیدی بر مورد فوق است.

1-2-5 سیاوش و توتم اسب و جنبه ی توتمیک و آیینی آن

از جنبه‌هایی که به‌طور ضمنی و تلویحی بر پری‌زادگی سیاوش دلالت دارد، تحول توتمیک او از اسب تا خدای بزرگ است. بنا بر اعتقادی توتمیک، بشر از مرحله‌ی بدویت مطلق حرکت می‌کند و به عصر توتم، سپس به عصر قهرمانان و خداوندان و سرانجام به دوره‌ی تکامل می‌رسد(پورخالقی چترودی،516:1387). سیاوش در زمان کهن و در آیینی توتمی به شکل یک اسب تجسم یافته و پرستش می‌شده است، سپس در نتیجه‌ی "آنتروپومورفیزم" به سوار (شاه) تبدیل شده و در نهایت نیرومند‌ترین خدای آسیای مرکزی می‌شود(حص.ری ،1384:43-39). همراه شدن "اسب و نیزه و زره" به عنوان سه یادگار سیاوش برای فرزندش(فردوسی ،289:1383)، رابطه‌ی ریشه‌ی نام سیاوش که از دو جزء "سیا+ورشن" به معنی "دارنده ‌ی نریان سیاه"، تشکیل شده و نقش مهم اسب در این داستان، تاکیدی بر این تحول توتمیک است.

رفتار دلسوزانه و پدرانه‌ی سیاوش با اسب، نجواها، گفت و شنود‌ها و وصیتش به این موجود (فردوسی،261،1383)، شناسایی کیخسرو با کمک نشانه‌هایی که سیاوش به اسب گفته بود(همان،288) و نیز صفات و روحیات انسانی به کار رفته در توصیف آن، دلیل دیگیری بر این باور است. در نهایت این اسب، در گذر اسطوره‌ای کیخسرو از جیحون، یار و مددکار اوست و نقش خود را در رهایی به‌خوبی ایفا می‌کند و او را به سلامت از رودخانه عبور می‌دهد(همان،296). این رفتار توتمیک بر این نکته تاکید می‌کند که از توتم و نیروی اتحادبخش و پایداری دهنده و سرانجام توانایی‌اش در رهایی استفاده شده است(حصوری،97:1384).

یکی از کارکردهای این عقیده، گذر موفق او با اسب، از آتش است(فردوسی ،215-12،507:1383) که این همراهی در شکل آیینی کهن خود، نشانه‌ی یکی بودن سیاوش و اسب است. از جمله کارکردهای دیگر آن، بنا به بیان شاهنامه، کاربرد صفت "سیاه" برای این اسب (همان،507-495) است. نام این اسب (شبرنگ بهزاد)، به همراه صفت سیاه در آن و سپس پوشیدن لباس سیاه در مرگ سیاوش، نشانه ی همرنگ شدن و همراهی او و اسب است. برخی پژوهشگران به وجود تصویر اسب سیاه بر کوزه‌ی لعاب‌دار و آثار مینیاتوری، اشاراتی کرده‌اند(حصوری،42:1384)، که سیاه بودن تصویر این اسب، برضرورتی اسطوره‌ای تأکید و فرضیه‌ی بالا را تأیید می‌کند.

1-2-6 شهادت خورشید‌گونه‌ی سیاوش

داستان سیاوش، نمونه‌ی درخشانی از شهادت است که ویژگی ممتاز آن، معصومیت و آگاهی وی از سرنوشت شوم خویش است. پیش‌گویی سیاوش در باره‌ی شومی سرنوشتش (فردوسی،261:1383)، گواهی افراسیاب، فرنگیس و دیگر انسان ها بر بی‌گناهی او (همان،262)، این مسأله را تأیید و از اصالت روایت اسطوره‌ای او حکایت می‌کند و نشانه‌ی کیهانی بودن آن است. سپاهیان افراسیاب نیز در اشاره‌ای این کار را شایسته نمی‌دانند:

چرا کشت خواهی،کسی را که تاج                                             بگرید برو زار،  با تخت عاج

سری را کجا تاج باشد، کلاه                                       نشاید برید، ای خردمند شاه

در این ابیات به ارتباط تاجداری (شاه) و کشته شدن بی‌گناه ، توجه زیادی شده که نشان می‌دهد مرگ سیاوش که به رستاخیز وی می‌پیوندد، می‌تواند گزارشی نو از آیین قربانی کردن شاه باشد که در این مفهوم داستان او با روایت ازدواج دموزی و ایننا الهه‌ی برکت و زایندگی، ارتباط پیدا می‌کند که بر اساس آن دموزی باید نیمی از سال را در جهان زیرین و دنیای مردگان به سر ببرد.

یکی دیگر از جنبه هایی که بر پریزادگی سیاوش، تأکید می‌کند پیشگویی مرگ، ارزش آیینی و ضرورت کیان خواهی و آیینی بودن آن است. سیاوش از عاقبت شوم کشتن، پر آشوب شدن زمین و زنده ماندن کین‌خواهی‌اش تا رستاخیز (همان،261) سخن می‌گوید و بر آن مراقبت می‌کند. افراسیاب نیز با آگاهی از جنبه‌ی رستاخیزی گوهرش بر کشتن او به شیوه‌ای که درخت کین‌خواهی از خون او نروید(همان،264-2322، 5-44)، تأکید دارد.

از دیگر نشانه‌های آیینی بودن این کین‌خواهی، بر پایی آیینی خاصی با نام سوگ سیاوش، گریستن و خروش معانی یا سرود کین سیاوش در اشاره‌ی تاریخ بخارا(رضی،1315:1376)، در پی کشتن او است. این آیین که بنا بر روایت شاهنامه با جلوه‌هایی چون گریستن وخروش، خراشیدن روی، بر سر ریختن خاک و پو شیدن لباس‌های سیاه، نمود پیدا می‌کند(فردوسی 72-265 ، 2630-2352)، نشان دهنده‌ی وجود شیونی آیینی در مراسم انسان-خدایی است که برای زندگانی و رونق آن، قربانی می‌شده است(مزداپور،314:1381). سیاوش در این مفهوم انسان-خدایی است که با قربانی شدن در کنشی کیهانی، حیات بشری خود را با زندگانی سرمدی عوض می‌کند. تمثل انسان‌ها در سده‌های بعد به این شکل از آیین، نشانه‌ی‌ این است که هر یک از آن‌ها در مراسم سوگ، خود را سیاوشی می‌دید و با پوشیدن لباس سیاه، وحدتی را که نتیجه‌ی هر پیامی است، با پیام‌آور خود، سیاوش، برقرار می‌کرد(حصوری،103:1384).

یکی دیگر از جنبه‌هایی که به طور ضمنی پری‌زادگی سیاوش را تأیید می‌کند، اعتقاد به این تصور است که قتل شاه و ناستدن کین او، خشکی و بی‌بارانی به بار می‌آورد(مزدا پور،310:1381). بنابر ابیات شاهنامه، پس از شهادت سیاوش در اثر خشکسالی‌ شگفت هفت ساله‌ای، سرزمین آباد ایران به همراه درختستانش نابود می‌شود. ایرانیان بدحال و نگون‌بخت می‌شوند. پس از این رویداد،‌ تنها با آمدن شهریاری دادگستر و راست‌کردار می‌توان به دوران پربارانی رسید و این راه حلی است که سروش در رویا، درحالی که برابر پربارانی نشسته، به گودرز نشان می‌دهد(فردوسی،283، 3010 – 24). کیخسرو، پیک آورنده‌ی باران و دارای تقدس است و با آمدن او به ایران و تاجگذاری او پس از سال‌ها خشکسالی، دوران نوبارانی آغاز می‌شود(همان،304). این امر بر تأثیر داوری راست و داد شهریاری چون کیخسرو در باریدن باران، دلالت دارد و می‌تواند بازمانده‌ی نقش آیینی شاه_روحانی عهد باستان و آیین مقدس بارانیدن باران باشد و علاوه‌بر کیخسرو، سیاوش نیز از ایزدان باران کرداری است که به گفته‌ی خود به جنگ آتش، نماد دیو خشکسالی، می‌رود و در این مبارزه پیروز می‌شود(همان،215). آیا گذر به سلامت او از آتش و گلستان شدن را نمی‌توان نمادی از باران کرداری سیاوش دانست؟ با توجه به رویای رازناک سیاوش که درآن به تحریک گریسوز، سیاوش‌گرد و سیاوش در آتش می‌سوزند(همان،260)، می‌توان گریسوز و افراسیاب پتیاره‌ی باران، سیاوش را ایزد باران‌کردار و آتش را نماد خشکسالی دانست. این مفهوم در مطابقت با اساطیر باران‌کرداری اینگونه تحلیل می‌شود که ایزد باران‌کردار و دیوان پتیاره‌ی باران، برای باران‌آوری و بازداشتن آن، رودرروی یکدیگر صف‌آرایی می‌کنند. کیخسرو و سیاوش، از ایزدان باران‌کرداری هستند که در نقش شاه-روحانی عهد باستان ظاهر شده‌اند که در نهایت پیروزی از آن آنها است(مزداپور،63:1383).

منابع به طور کامل در پایان مطلب ذکر خواهد شد

ادامه دارد

مریم خدیوی بروجنی  

از سوگ سیاوش تا مرثیه حسین1

فصل اول

سوگ سیاوش

1-1 قصه سیاوش

گیو و طوس چون برای شکار به دشت دغوی رفتند، زیبا دختری دیدند از سلاله گرسیوز و بر سر به چنگ آوردنش تن به نبرد سپردند و کار را تا به سر بریدن دخترک رساندند، همراهان پیشنهادشان کردند تا به داوری نزد کاووس روند. چون کاووس دختر پریچهر نژاده را دید، دل بدو باخت و داوری فراموش کرد و او را به همسری گرفت. پریچهر از کاووس آبستن شد و نه ماه بعد پسري زاد یوسف صورت که کاووس سیاوش نام نهادش.

    جهاندار نامش سیاوش کرد                           برو چرخ گردنده را بخش کرد

چندی بعد رستم به بارگاه کاووس آمد و از او خواست تا تربیت سیاوش را بدو بسپارد، پس کاووس پذیرفت و سیاوش را همراه رستم به زابلستان گسیل کرد تا آداب پهلوانی به کمال بیاموزد.

رستم او را رسم آزادگی، پهلوانی و آیین رزم آموخت و سال‌ها به پای سیاوش نشست تا او را رستم‌گونه بار آورد. چون سیاوش در همه ی هنرها سرآمد گشت و جوانی برومند شد، از رستم خواست تا او را به نزد پدر ببرد.  پس رستم با هدایای فراوان همراه سیاوش راهی دربار شد. کاووس هفت سال پسر را آزمود و چون کارآزمودگی‌اش بر او آشکار گردید، منشور فرمانروايي خراسان شرقي را به‌نام او نوشت.

سودابه همسر کاووس چون روی زیبای سیاوش دید، شیفته گشت و او را به شبستان خواند ولی سیاوش پاک‌نهاد نپذیرفت. پس سودابه به حیله کاووس را واداشت تا سیاوش را به شبستان فرستد تا شاید از میان دختران خود یا کی‌آرش و کی‌پیشین یکی را به زنی گیرد. شاهزاده که او را از گردن نهادن به فرمان پدر گریزی نبود، به شبستان رفت. آنگاه که داخل شد سودابه از تخت برخواست و او را در آغوش گرفت و بوسید و با او گفت یکی از دختران را به زنی گیرد و در نخان به عشق او تن دردهد تا کاووس بمیرد و به رسماٌ به عقد هم درآیند. سیاوش این سخن را دور از اندیشه اوست و هرگز نخواهد پذیرفت. اما سودابه که کام دل نیافته بود چون زلیخا گریبان درید و بریاد برآورد که سیاووش تنها او را خواسته و بر او حمله آورده.

کاووس شبستان را از اغیار خلوت ساخت. سیاوش همه‌ی آنچه بر او گذشته بود بازگفت و سودابه عکس آن، و زاری کرد که نگرانست از هول کودکی که در شکم دارد بیفکند. کاووس دست و تن سیاوش را بویید و اثری از عطر سودابه بر آن ندید، پس بی‌گناهی سیاوش بر او آشکار گردید و ولی ترس از کین خواهی پادشاه هاماوران و عشق به سودابه او را از افشای گناه سودابه مانع آمد.

سودابه دوباره به نیرنگ دست برد و زنی باردار را دارو خوراند تا دو کودکی که در شکم داشت بیفکند، سپس آنها را در تشتی نهاد و فغان بر آورد که طفل شاه را بیفکنده. کاووس چون این بشنید اخترشناسان را فراخواند تا طالع دو کودک را ببیند. چون اخترشناسان اسطرلاب  انداختند آنها را معلوم آمد که این کودکان از سلاله‌ی شاهی نیستند، اما سودابه باز نپذیرفت و گفت اخترشناسان ار ترس رستم گناه سیاوش می پوشاند.

کاووس نزد موبدان رفت و چره‌ی کار باز پرسید، او را پاسخ دادند از این دو یکی باید از آتش گذر کند، اگر بی گناه شود به امر ایزد بی‌آسیب از آن بگذرد. سودابه گذر از آتش نپذیرفت و بانگ برآورد آنکه باید بی‌گناهی خویش ثابت کند سیاوش است. شهزاده‌ی پاک‌سرشت ه کرگ بر ننگ ترجیح می‌داد گفت برای اثبات پاگی خویش از این آتش گذر خواهد کرد  .

دو کوه آتش برافروختند و میانش راهرویی به اندازه‌ی 4 سوار باز کردند. شاهزاده جوان رخت سپید به بر کرد و تن به کافور شست و بر سیاه اسبش نشست.از میان مردمی که به دیدن آمده بودند گذر کرد و نزد کاووس رفت و بر پدر شرمگین و آگاه به گناه همسر ادب گزارد و گام به میان آتش نهاد. آتش سیاوش را چون ابراهیم گلستان گشت و دمی بعد بی آنکه گردی بر او نشسته باشد از جهنم شعله‌ها بیرون آمد و از میان غریو شادی مردم به خاک شد و خدای را شکر آورد. سه روز و سه شب با پدر به سرور نشست. چون آفتاب روز چهارم برآمد، کاووس اراده به کشتن سودابه کرد ولی سیاوش یوسف‌وار از او گذشت و شاه که مهر سودابه به دل داشت او را بخشید و به شبستان فرستاد.

چندی بعد خبر آوردند که افراسیاب به ایران لشکر کشیده، کاووس برآشفت و قصد میدان جنگ کرد اما سیاوش که از بدگویی‌ها و فتنه‌های سودابه به تنگ آمده بود، رفتن را بر قرار در این خانه‌ ترجیح داد و از پدر خواست تا فرصت جنگ به او واگزارد.

پس سیاوش با رستم راهی میدان نبرد شد. تورانیان به فرماندهی گرسیوز در بلخ با ایرانیان رودررو شدند و در دو نبرد پیاپی شکست خوردند، پس باقی‌مانده سپاه خود را برداشته و تا جانب رود نزد افراسیاب گریختند.

شب‌هنگام افراسیاب در خواب بیابانی پر از مار دید که در سراپرده در آنجا بنا کرده بود. بادی سهمگین برآمد و درفش سپاهش را واژگون کرد و 14 ساله جوانی او را، دستگیر کردند و به نزد کاووس بردند. افراسیاب خواب خویش با برادرش گرسیوز باز گفت. چون روز شد خوابگزاران را خواستند تا خواب پادشاه را تعبیری گویند و آنها گفتند که سپاهی ا زایران با فرماندهی شاهزاده‌ای سپهر آیین به توران آمده و اگر جنگی در گیرد خواه پیروز میدان باشند و خواه سرشکسته آشوبی به عالم بر پا می‌شود. پس افراسیاب و گرسیوز با بزرگان گرد هم آمدند و رای به آشتی به سیاوش دادند.  

افراسیاب گرسیوز را با هدایای بسیار به نزد سیاوش فرستاد تا با او از در آشتی درآید. سیاوش در ازای صد گروگان  آشتی را پذیرفت و شاد از آن به کاووس نامه‌ای نوشت و به رستم داد تا نزد شاه برد. کاووس که از پیروزس بدون جنگ غره شده بود بر رستم بانگ سرزنش برآورد که چرا سیاوش را به آشتی پند داده، پس رستم برآشفت و به سیستان رفت و کاووس در نامه‌ای به سیاوش خواست ، گروگان‌ها را به ایران بفرستد، هدایا را در آتش بسوزاند و با تورانیان جنگی سهمگین به پا کند.

اما از آنجا که رستم رسم بدعهدی به سیاوش نیاموخته بود، سیاوش هدایا را با پیکی به نزد افراسیاب فرستاد و از او خواست اجازه‌اش دهند تا از دیار آو گذشته و به گوشه‌ای از گیتی پناه برد تا دمی آسوده از مکر سودابه جان به سر برد. افراسیاب به پیشنهاد وزیرش، پیران،  سیاوش را به توران فراخواند. پس سیاوش سپاه را به بهرام سپرد و با تنی چند عازم توران شد.

پس از آن سیاوش، فرنگیس دختر افراسیاب را به همسری گرفت و ون یکسال از این پیوند گذشت افراسیاب توران شرقی را بدو بخشید. سیاوش با عروسش راهی شدند. سیاوش در آنجا شهری بنا کرد که سیاوشگرد خواندش و از زیبایی طعنه به بهشت می‌زد.

اما گرسویز که بر فر سیاوش ایرانی رشک می‌برد، به سعایت نزد افراسیاب پرداخت و آنقدر چونان مگسی که در آب افتد وزوز کنان دست و پا زد تا گمان بد در خیال افراسیاب جای گرفت و نامه‌ای  به سوی سیاوش گسیل کرد و او را نزد خود خواند. گرسیوز سیاوش را با نیرنگ واداشت تا از فرمان شاه سربپیچد. پس سیاوش بیماری فرنگیس را بهانه کرد و از رفتن سر باز زد. گرسیوز از سویی بر سیاوش خواند که افراسیاب قصد جان او دارد و از سوی دیگر افراسیاب را گفت که سیاوش قصد شوریدن دارد و این دو را به هم بدبین کرد تا آنجا که افراسیاب لشکر به  سیاوشگرد برد.

شب‌هنگام سیاوش فرنگیس را به بالین خواست و او را از خوابش آگاه کرد و گفت می‌داند که به دست افراسیاب کشته خواهد شد، از او خواست پسری را که درشکم داشت کیخسرو بنامد، اسب او، شبرنگ را نیز در بیابان رها کنند تا گیو بدآنجا آید و کیخسرو را با آن  به ایران بازگرداند.

سیاوش لباس جنگ پوشید و به میدان رفت و گرسیوز آنرا دست‌آویزی کرد دلیل بر تمرد سیاوش و از افراسیاب خواست سر شاهزاده‌ی اهورایی ایران زمین را به خاک افکند. سرانجام با وجود پندهای پیران افراسیتب فرمان به کشتن سیاوش داد. فرنگیس خود را به میدان افکند و زاری‌ها کرد، ولی افراسیاب فرمان داد او را دور کردند. سرانجام گروی زره سر سیاوش جدا کرد و در تشتی مقابل افراسیاب به زمین افکند. هماندم آسمان و زمین تیره شد و از خون  سیاوش، پرسیاوشان رویید و دشت را گلگون کرد.

به ساعت گیاهی برآمد ز خون                      بدانجا که تشت کردش نگون

گیاه را دهم من کنونت نشان                       که خوانی همی خون سیاوشان

۲-۱ سیاوش اسطوره‌ی رازناک ایران‌زمین

اسطوره‌ی سیاوش، یکی از اصلی‌ترین و محوری‌ترین بخش‌ها در زنجیره‌ی اسطوره‌های ایرانیست که یکی از پشتوانه‌های ساختاری شاهنامه به‌شمار می‌آید؛ به‌طوری که بیشتر داستان‌های پیش از آن، در بن‌مایه با آن یگانه‌ و زمینه‌ساز آنند. سیاوش والاترین شخصیت انسانی، در اساطیر ایرانی و به‌ویژه در شاهنامه است. زایش، زندگی و مرگ او همه مایه‌های اسطوره‌ای کهن  را در خود نهان دارد و به او شخصیتی آیینی و رازناک بخشیده.

1-2-1 نام سیاوش در اوستا

واژه سياوش در اوستا به صورت واژه مركب «syavarshan» آمده كه از دو بخش syava (سياه) و arshan (نر، گشن) تشكيل شده است که مي‌توان آن را «دارنده اسب نر سياه» معني كرد.         (163: 1961، Bartholomew)

مهرداد بهار براي اين واژه معناي «مرد سياه» را برگزیده. چرا که به نظر او آيين سياوش به آيين‌هاي ستايش ايزد نباتي بومي مربوط است و به آيين تموز و ايشتر بابلي و از آن كهنه‌تر به آيين‌هاي سومري مي‌پيوندد و بدين روي این واژه اوستايي به معناي مرد سياه يا سياه چرده است كه اشاره به رنگ سياهي دارد كه در اين مراسم به چهره مي‌ماليدند يا صورتكي سياه كه به كار مي‌بردند.(بهار، 1378: 194) با توجه به اين مفهوم سياوش با «حاجي فيروز» كه به نوعي كهن الگوي شخصيت اوست ارتباطي نزديك و منطقي پيدا مي‌كند.

در اوستا در «فروردين يشت» و «زامياد يشت» نام سياوش به‌صورت «كي سياورشن» در زمره اسامي هشت‌گانه شاهان كياني (كي قباد، كي اپيوه، كي ارشن، كي بيارشن، كي پشين، كي كاووس، كي سياوش و كي خسرو) آمده است. اسامي هشتگانه كويان در اوستا متعلق به پيش از دوره ويشتاسب و زرتشت بوده و همگي در شمار يك خاندان به حساب آمده است، لذا بايد سياوش را پس از كاووس و پيش از فرزندش كيخسرو پادشاه مقتدر يكي از نواحي شرقي، مثلاً بلخ دانست كه در نبرد با تورانيان به عنوان قبايل مهاجم آريايي ماوراء جيحون كشته شده است.

واژه «كوي» kawi كه به صورت اوستايي «كي» kay، قبل از دوره زرتشت در مقابل نام شاهان مي‌آمده، خاص نواحي شرقي بوده است. دوره سلطنت كيانيان نموداري تاريخي از دوران استقرار آرياييان مهاجر در ايران شرقي تا پيش از ظهور زرتشت است (كريستن سن، 1381: 11 و 47) به اين ترتيب و با استناد به متن اوستا بايد سياوش را نيز شاه دانست. اما بر پايه گزارشي كه فردوسي از داستان زندگي وي ارائه مي‌دهد، او هيچ‌گاه شاه ايران‌شهر نبوده است، البته به‌نظر صفا مي‌توان تصور كرد كه در روزگار پيش از زرتشت و يا نزديك به عهد زرتشت او را پادشاه خاور ايران دانسته‌اند. (صفا، 1387: 493-494)

سياوش از جمله شخصيت‌هايي است كه قبل از ظهور و حضور در عرصه شاهنامه در محيط رازآلود، اسطوره‌ی خدايي خاص، با كاركردي ويژه تلقي مي شود. در واقع او يكي از پراستعدادترين چهره‌هاي اسطوره‌اي- حماسي ايران است كه مراحل تدريجي گذر از مقام خدايي و رسيدن به مرتبه انساني را پيموده است.

1-2-2 سیاوش ، شخصیتی پری زاده

حماسه ملی ایران بر اساس سرگذشت انسان و ستایش پهلوانان استوار شده که در اثر تحول هم آهنگ شدن و جابجایی اساطیر کهن در شکل تازه ی خود، انسان جایگزین ایزدان شده است(سرکاراتی،1385:96). سیاوش هم  در شمار ایزدانی است که در اثر جابجایی از جایگاه مینوی خود به جهان حماسه و دنیای فروردین، نقل مکان کرده تا به ایفای خویشکاری خود بپردازد. همچنین او از زیبایی آرمانی و دل‌ربایی خاصی برخوردار است که در میان تمام نقش‌آفرینان شاهنامه ممتاز و بی‌بدیل است؛ به‌طوری که تا سرحد پرستش دوست داشته می‌شود. (این نکته می‌تواند نشانی بر پری‌زادگی شخصیت سیاوش باشد که آن را از مادر به ارث برده است.)

 

مریم خدیوی بروجنی

ادامه در آینده

گذر میرزا صالح

داستان کوتاهی از

مریم خدیوی بروجنی

در کمد را که باز کرد، بوی کهنگی زد زیر بینیش. سر بینیش را بالا داد و چشمانش را آرام روی هم فشرد. دست کشید به پالتوی خاکستری ضخیمی که همه‌ی کودکی‌اش، از اول پاییز تا بیست روز بعد از عید، آقاش را توی آن می‌دید.  پالتویی که برای خانه‌شان شده بود روز شمار سرما. درش آورد و تکاند و بوی آقاش را قاطی تندی بوی نفتالین به مشام کشید. دست کشید به تیرگی کوچک روی سر آستینش و لبانش به تلخ‌خندی باز شد.

پیشانی‌اش خیس عرق بود و با خس‌خس نفس می‌کشید. ظرف غذا را دست‌به‌دست کرد و به دیوار پشت کاروان‌سرا تکیه کرد، چشم‌هایش را بست و دست گذاشت روی سینه‌اش که تندتند بالا و پایین می‌رفت. هنوز چند دقیقه تا تعطیلی مدرسه ادب مانده بود. صورت سرخ و خیس از عرقش را به سرشانه‌اش کشید و نگاهی به لکه‌ی بزرگ باقی مانده روی شانه‌اش انداخت.

خودش را کشید پشت دیوار گلی کاروان‌سرا و از پس ارسی‌های مشبک کهنه زل زد به نرده‌های سبزی که تابلوی مدرسه ادب روی آن خودنمایی می‌کرد.

دستانش می‌لرزید. حسی خیس از وسط شکمش بالا می‌آمد و دهانش را پر می‌کرد، نگاهش افتاده بود روی سفیدی کتانی دخترانه‌ای که با جوراب‌های بلند روسی وصل می‌شد به ساق خوش تراش سفیدی که کمی از دامن سرمه‌ای مدرسه بیرون مانده بود. نفسش به شماره افتاده بود و قلبش تند می‌زد. خودش را بالاتر کشید و روی نوک انگشتانش ایستاد و از شکاف شیشه‌های رنگی خیره شد به موهای دم‌اسبی بلندی که با باد می‌رقصید.

تازه مستی چشمانش، تنش را از رخوتی خواستنی پرکرده بود که پشت گردنش سوخت و تا انتهای کمرش تیر کشید. دست خالی‌اش را مالاند به تیرگی پس سرش و با صورتی درهم کشیده برگشت. آقاش بود که دومی را خواباند بیخ گوشش و با ابرو‌های گره خورده از زیر سبیل گفت: چی کار می کنی پدر سوخته‌ی قرومدنگ؟

چانه‌اش لرزید و چشمانش افتاد روی دست‌های درشت و پرموی آقاش و خونی که از گوشه‌ی لبش روی آستین آقاش جهیده بود، من من کنان زمزمه کرد: ناهارتون را آوردم آقا‌جان.

سلمان کت ماهوتی خاکستری‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد و ظرف را از دست حامی گرفت. با دست خالیش تک ضربی پشت حامی زد، گلویی صاف کرد و صدایش را در بینی انداخت، گفت: برو، برو به درس و مقشت برس آقا. رو گرداند، پیچید تو گذر میرزا صالح و میان دیوارای کاهگلی گذر گم شد.

صورت خیس از اشکش را با لکه‌ی خون سر آستین پالتو خشک کرد و دستش را فرو کرد تو جیب پالتو. عکس سارا را با آن موهای دم‌اسبی حالت دار بیرون کشید.

دلش رفت وسط حیاط، لب پاشویه، میان همان غروب پاییزی که دوریین لوبیتل مشکی را پنهانی به خانه آورد و چپاند لابه‌لای تکه پارچه‌هایی که مادر، برای دوختن لحاف‌های چهل‌تکه‌ای که تحفه به این و آن می‌داد، کنار گذاشته بود. همان شبی که فردایش دختران مدسه‌ی ادب را دسته جمعی برای پیکنیک به زیر پل می‌بردند. همان شبی که که فردایش وقتی یواشکی از سارا عکس می‌گرفت، زمین لرزید و او فقط ریختن پل و جیغ دخترکان در خاطرش ماند و شرمندگی روزهایی که با همه‌ی درد یتیمی‌اش خدا را شکر می‌کرد، که دیوارهای گذر میرزا صالح بر سر و شانه‌ی آقاش فرو ریخته بود و هرگز نفهمیده بود که برای کرایه دوربین، نهار او را فروخته.

روز ها و شبهایی که مادر نیست

آن گوشه ی دنج و تاریک در خستگی سرخ چشمانم چه می خواستی که نگاهم را آنطور بی رحمانه زیر و رو کردی ؟

کدامین قانون را در به هم ریختگی آشفته ی نفس هایم جستجو می کردی که اینچنین مستانه بر بی قانونی حرم دلم شوریدی؟

و امروز به کدامین گناه، چشمان آبستن نگاهم را به مسلخ جنون نبودنت کشاندی؟

دلم می لرزد از درد زایش نگاهم که در نبودنت، طفلش، روی تبداری گونه ام بخار می شود و تا حضور دوباره تو پرواز می کند. 

محمد عزیز تسلیت واژه کوچکیست در برابر عظمت سوگواری ات. ما را هم هم درد و در کنار خود بدان. آرام باش و صبور  

آرتور میلر

آرتور میلر در ۱۷ اکتبر ۱۹۱۵ در نیویورک به دنیا آمد. پدرش «ایزیدور میلر» صاحب یک کارگاه بزرگ تولید لباس زنانه و یک فروشگاه بود که با افسردگى روحى، زندگى‌اش رو به ویرانى گذاشت. این تغییر ناگهانى در اوضاع اقتصادى خانواده تأثیر عمیقى بر روان و شخصیت «میلر» به جاى گذاشت. با ورشکستگى تجارت پدر، خانواده به ناچار به خانه‌اى کوچک در بروکلین نقل مکان کرد که گفته مى شود الهام بخش میلر در خلق «خانۀ بروکلین» در نمایشنامۀ «مرگ دستفروش» شده است.

«آرتور میلر» نمایشنامه‌نویس مشهور آمریکایى با نمایشنامۀ «مرگ دستفروش» به سال ۱۹۴۹ به شهرتى جهانى رسید و جایزه «پولیتزر» را از آن خود کرد. او در آثار خود، بینش اجتماعى‌اش را با دقت و ظرافتى مثال زدنى با نقاط ضعف و قوت شخصیت قهرمانان داستانش درمى‌آمیخت. او جدا از شهرتش در عالم ادب و نمایش به واسطۀ ازدواج با ستارۀ سینماى زمان خود «مریلین مونرو» نیز به نوعى دیگر از شهرت دست یافت.

دوران نوجوانى آرتور میلر به فوتبال و بیسبال و خواندن داستان هاى پُرماجرا گذشت و همگان او را بعنوان شخصیتى غیر روشنفکر مى‌شناختند. به قول خودش که: «اگر صاحب هر ایدئولوژى بودم بى‌گمان تحت تأثیر خواندن روزنامه هاى زرد بود.» او در سال ۱۹۳۲ از دبیرستان فارغ التحصیل شد و براى تأمین مخارج دانشکده، در انبار یک شرکت تعویض قطعات اتومبیل مشغول به کار شد. در همین دوران بود که او رمان «برادران کارامازوف» شاهکار «داستایوفسکى» را خواند و تصمیم گرفت که نویسنده شود. سپس براى تحصیل در رشتۀ روزنامه نگارى در سال ۱۹۳۴ وارد دانشگاه میشیگان شد و آنجا بود که به همراه «تنسى ویلیامز» جوایز متعددى در زمینۀ نمایشنامه‌نویسى از آن خود کردند.

آثار نمایشى آرتور میلر به نوعى ادامۀ ادبیات واقع‌گراى سنتى است که در فاصلۀ بین دو جنگ جهانى در آمریکا آغاز شد. او به همراه «تنسى ویلیامز» بى تردید بهترین نمایشنامه‌نویسان آمریکا پس از جنگ جهانى دوم به شمار مى‌آیند. تعدادى از آثار میلر به دست کارگردانانى از جمله «جان هیوستون»، «سیدنى لومت» و «کارل رایز» به روى پردۀ جادوئى سینما نیز نقش بست و ماندگار شد.

پس از آنکه در سال ۱۹۳۸ در رشتۀ ادبیات انگلیسى فارغ التحصیل شد و به نیویورک بازگشت، به عضویت یک گروه نمایشى درآمد و براى برنامه هاى رادیوئى، نوشتن را آغاز کرد و در این راه به همکارى با شبکه هاى CBS و NBC  نیز پرداخت. او که به واسطۀ یک آسیب‌دیدگى در فوتبال از خدمت نظام معاف شده بود این شانس را داشت که بلافاصله پس از دانشگاه به کار مشغول شود. در سال ۱۹۴۰ میلر  با  «مرى اسلاترى» دختر کاتولیک و به شدت مورد علاقه اش ازدواج کرد و از او صاحب دو فرزند شد. اولین نمایشنامۀ میلر که در «برادوى» به روى صحنه رفت، «مردى که بخت یارش بود» نام داشت که پس از چهارمین اجرا، از صحنه برداشته شد. سه سال بعد میلر نمایشنامۀ «تمام پسران من» را خلق کرد که جایزۀ انجمن منتقدان ادبیات نمایشى نیویورک و دو جایزۀ «تونى» را از آن خود کرد. در سال ۱۹۴۴ میلر مدتى را در اردوگاه هاى نظامى به سر برد تا مادۀ اولیۀ نمایشنامۀ «داستان جى‌جو» را جمع آورى و تهیه کند. او در سال ۱۹۴۵ اولین رمان خود را با نام «کانون» در ضدیت با یهودیت نوشت. در سال ۱۹۴۹ او نمایشنامۀ «مرگ دستفروش» را آفرید که برایش شهرتى جهانى به ارمغان آورد و به یکى از دستاوردهاى ارزشمند تئاتر مدرن آمریکا بدل شد. همان سال او برندۀ عنوان «پدر نمونۀ سال» شد که از موفقیتش در زندگى حکایت مى‌کرد. امّا چرخ روزگار در گردش بود و اقبال میلر رو به زوال گذاشت. در اوایل دهۀ ۵۰ بود که هیأت رسیدگى به جریان کمونیست که از سوى مجلس آمریکا مأمور به فعالیت شده بود، میلر را به اتهام عقاید کمونیستى مورد بازخواست و بازجوئى قرار دادند و این درست مقارن با اکران نمایش «امتحان سخت» در بروکسل بود. این نمایشنامه که موفق به دریافت جایزۀ «آنتونت پرى» شده بود به رکورد بالاترین دفعات اجرا در میان آثار میلر دست یافت. پس از آن میلر دو نمایشنامۀ کوتاه با عنوان «چشم اندازى از پل» نوشت که اجراى موفقى در سال ۱۹۵۵ به شمار مى آمد و داستان عشق، حسادت و خیانت بود. او در سال ۱۹۵۶ به اخذ دکتراى افتخارى از دانشگاه میشیگان نائل آمد امّا قبل از دریافت آن به اتهام فعالیت‌هاى غیرآمریکائى به دادگاه فراخوانده شد و متهم به عقاید کمونیستى شد. او اعتراف کرد که به همراه چهار یا پنج نویسندۀ دیگر در چنین جلساتى شرکت کرده است امّا از افشاى نام دیگر نویسندگان امتناع ورزید. او که در تمام طول عمر در عرصۀ سیاست فعال بود، در سال ۱۹۶۵ به ریاست سازمان ادبى بین المللى «پن »( PEN )  انتخاب شد. «آرتور میلر» که بسیارى او را ملقب بعنوان یکى از آثارش «مردى که بخت یارش بود» مى خواندند در سال ۱۹۵۶ با ستارۀ شهیر سینماى جهان «مریلین مونرو» ازدواج کرد امّا این ازدواج پنج سال بیشتر دوام نیاورد. در طول این ۵ سال نه تنها تنهائى میلر برطرف نشد بلکه نظاره‌گر عادات عجیب و اعتیاد شدید همسرش نیز بود. «جان هیوستون» در کتاب خاطراتش با عنوان «کتابى گشاده» مى نویسد: "بعد از ظهر یکى از روزها که در حال رانندگى از محل فیلمبردارى در دل صحرا به سوى منزل بودم، آرتور را دیدم که تنها در بیابان ایستاده است. بعدها فهمیدم که مریلین و دوستانش حتى به او براى سوار شدن تعارف هم نکرده اند و او را همانجا تنها رها کرده اند. اگر من او را نمى دیدم خدا مى داند چه بلائى سر او آمده بود." پس از این ازدواج بود که میلر ۹ سال از صحنه دور شد تا سال ۱۹۶۴ که با نمایشنامۀ «پس از سقوط» به عالم هنر بازگشت. «پس از سقوط» به نوعى روایت زندگى شخصى اوست. او در دهۀ ۹۰ هم دو نمایشنامۀ دیگر نوشت که یکى از آنها «آخرین آمریکائى» نام داشت. در سال ۲۰۰۲ میلر اولین آمریکائى بود که مفتخر به دریافت نشان افتخار ادبى اسپانیا شد. «آرتور میلر» عاقبت در دهم فوریۀ ۲۰۰۵ در خانه اش در «راکسبرى» قلب بیمارش از حرکت ایستاد. امّا به قول خودش « وقتى نوشتى، دیگر نمى میرى»

پشت بام مرد شدنم

داستان کوتاهی از مریم خدیوی بروجنی

دستم را خاراندم و صدای احمقانه‌اش را توی ذهنم تکرار کردم و قلقلکم شد از خرت‌خرتش که پیچید میان خلوتی دالان‌های گوشم. غلتی زدم و تا در پشه‌بند آمدم و زل زدم به پشت بام همسایه که هنوز چراغ خرپشته‌اش روشن بود.

هنوز تابستان نیامده هوا آنقدر گرم شده بود که دیگر نمی‌توانستم آن پایین، بین دخترها با آن موهای پر و بلندشانشان که تمام شب با غلت و واغلت‌هایشان، عطری وحشی به صورتم می‌پاشیدند و خوابم را تا صبح می‌پراندند، بخوابم. این شد که بالشم و حصیر دم در آشپزخانه را برداشتم و پله‌های پشت بام را دو تا یکی کردم و پشت لونه‌ی کفترهای حامد که حالا همه­ی کفترهایش پریده بودند، بیتوته کردم.

فردایش که مادر دید پشه‌ها چطور تمام تنم را کباب کردند، دلش سوخت و از پارچه‌ی پرده‌ی توری اتاق حامد که بعد از زن گرفتنش انباری شده بود، برایم پشه‌بندی دست‌وپا کرد و دورش را با تکه‌های لبه‌ی دامن هانیه که کوتاهش کرده بود، نوار قرمز داد و خودم را فرستاد تا طناب سرخ بخرم تا از بندیلک ها رد کند و آویزی برای پشه بندم سرهم کند.

سر شب که از شوق پشه بند زود به پشت بام آمدم و با کمک هانیه و هنگامه قصرم را بر پا کردم، از حس مالکیتی وصف ناپذیر در پوستم نمی‌گنجیدم. از همان سر شب آمدم توی پشه بندم، که چیز آبرومندی از آب در آمده بود، دراز کشیدم و چراغ خر‌پشته را هم خاموش نکردم تا احیاناً اگر کسی از همسایه‌ها روی بام آمد، علاوه بر پشه‌بند، تشک و بالش نوام را هم ببیند و بفهمد که حامی بزرگ شده و عزیز خانه.

نمی‌دانم چقدر از رویا بافی‌هایم گذشته بود که صدایی گوش‌های بزرگم را، که تابستان‌ها که خبری از مدرسه نبود زیر موهای بلندم پنهان می‌شد، جنباند. صورتم را چسباندم به پشه‌بند تا ببینم جسم مچاله شده‌ای که روی بام همسایه می‌لرزد چیست؟ نور زرد لامپ بزرگ کنار پشه بند دیدم را کور کرده بود و با همه‌ی تلاشم توی آن همه روشنی چیزی نمی‌دیدم. بندک‌هایی را که به اصطلاح در اتاقم بود، با احتیاط باز کردم و تمام قد بیرون پشه‌بند ایستادم، قبل از آن که چراغ را خاموش کنم مژگان خانوم زن آقا مرتضی را دیدم که خودش را پیچید لای چادر شب چهارخانه‌ی سرخ و سفیدی که دورش بسته بود و آقا مرتضی را با زیر پوش سفیدش که چادر شب را کشید. چراغ را خاموش کردم.

صدای کلید چراغ پشت بام همسایه را که شنیدم، سرم را لابه‌لای بالش پری که مامان غروبی برایم درست کرده بود پنهان کردم،  ولی صدای ناله‌های خفیف و خنده‌های ریز و نفس‌های تند از میان پرهای بالش سر می‌خورند و در گوشم می‌ریختند و نمی‌دانم چرا پشتم الکی مورمور می‌شد.

از خواب که پریدم هنوز آفتاب نزده بود، رنگم پریده بود و دلم ضعف می‌رفت. پله‌ها را با نوک پا پایین رفتم و شلوار تمیزی از روی بند رخت حیاط برداشتم و بی‌صدا درون حمام خزیدم.

 

نقدی بر نمایشنامه مرگ فروشنده

 

زندگی ویلی فاجعه ی زندگی انسان‌هایی است که در نظام سرمایه‌داری حل شده‌اند و اختیار حیات از دستشان خارج شده است و انسان‌هایی که تا آن زمان که سود می‌رسانند، دیده می‌شوند و به محض آنکه کارشان به پایان می‌رسد، دیگر برای هیچ‌کس وجود ندارند. چنانکه در صحنه‌ای که ویلی مستأصل به هوارد پناه برده و از او تقاضای همکاری دارد، بی‌اهمیتی هوارد به ویلی و سرگرمی او با رادیو به خوبی این مسئله را تشریح کرده. رادیو دیواری می‌شود بین خواسته‌ها و آرزوهای ویلی(طبقه‌ی کارگر) و هوارد (نماینده نظام سرمایه‌داری). ویلی با همه‌ی تلاشی که برای ندیده گرفتن این واقعیت می‌مند در پایان به تلخی درمی‌یابد که کارش برای نظام سرمایه‌داری(موسسه واگنر) مدت‌هاست به پایان رسیده و از نظر آنها دیگر وجود ندارد.

توصیفات میلر از خانه‌ای که قرار ببود خانه‌ی آرزوهای ویلی باشد بی شباهت به زندان نیست. خانه‌ی کوچکی که بین آسمان‌خراش‌ها محصور شده و در حیاط همیشه تاریکش هیچ گلی (امید به بهبود) نمی‌روید. خانه‌ای که ویلی و لیندای جوان در آن بی‌آنکه به آرزویی دست یافته باشند پیر می‌شوند و بیف و هپی بی‌آنکه چیزی به دست آورند بزرگ می‌شوند. رکود در گذر زمان، همچون زندان.

لوازم زندگی ویلی همه چون خودش رو به زوال است و هرچند لیندا به سختی می‌جنگد که با تعمیر آنها مرگ تدریجی خانه آرزوها را پنهان کند. همچنان که می‌کوشد زوال ویلی را با دلخوشی‌های کوچک روزمره، که چونان تکه‌پاره ‌طناب‌هاییست که چنگ زدن به آنها بیشتر از هم می‌گسلدشان، بپوشاند.

بیشتر زمان نمایشنامه با خیال‌پردازی‌های ویلی، در گذشته می‌گذرد. ویلی که در زندگی امروزش درمانده شده و اختیاری بر اوضاع ندارد، به گذشته چنگ می‌زند، به زمان‌هایی که روزنه‌ای از امید برای بهبود اوضاع وجود داشت. به زمانی که هجوم بی‌رحمانه‌ی صنعت چون غلتکی کاخ خوشبختی‌اش را ویران نکرده بود.

گذشته را می‌کاود تا شاید علت بی سامانی زندگی کنونی‌اش را بیابد. چیزهایی که سال‌ها از آنها فرار کرده و در عمق وجودش مدفون ساخته.

در این سفرهای درونی حقیقت برهنه در مقابل ایستاده. می‌بیند که دزدی‌های کوچک و خنده‌دار پسر بزرگش بیف در نوجوانی که آنها را نادیده می‌گرفت بر لوح شخصیت بیف لکه‌هایی انداخته. لکه‌هایی که  سال‌ها بعد بر زندگی پسر سایه می‌اندازند. تا آنجا که برای دزدیدن یک سبد توپ از کار اخراج می‌شود و یا با دزدی یک دست لباس به زندان می‌افتد. و در پایان با دزدیدن خودنویس الیور جوهر سیاهی می‌پاشد بر روز‌های آینده‌ی زندگی‌اش. چنانکه جای شکی نمی‌ماند که حتی 20000$ که ویلی با مرگش به آن‌ها می‌بخشد نیز او را از دنیای بی‌ارزشی که ساخته نجات نخواهد داد.

ویلی قربانی پیشرفت آمریکا در این واکاوی بیش از پیش خودش را مقصر همه‌ی ناکامی‌های خانواده می‌پندارد و این درد هر لحظه ضعیف‌ترش می‌کند و تا آنجا پیش می‌رود که در اواخر نمایشنامه با یادآوری علت شکست بیف (اطلاع از زندگی دوگانه و دروغ پدر و شکستن بت پدر برای بیف) تیر خلاص را می‌خورد و کنترل خود را از دست می‌دهد. دچار جنون می‌شود و تصمیم می‌گیرد برای جبران و تحقق آرزو‌های خانواده به خودکشی دست بزند. هر چند که در طول نمایشنامه ویل هر روز در خواسته‌ها و ناکامی‌هایش می‌میرد، چنانکه حتی در خودکشی‌های پیاپی گذشته‌اش هم ناکام می‌ماند.

بیف نماد آرزو‌ها و رویاهای دست‌نیافتنی ویلی و تلاش او برای پیشرفت و تغییر است. همانطور که در صحنه‌ای که بیف قرار است از الیور وامی برای شروع مجدد کار بگیرد، اوج رویاها و زنده شدن دوباره‌ی آرزوهای مدفون شده ویلی را می‌بینم هرچند بیف با دزدیدن خودکار الیور و فرارش این رویاها را به سخره می‌گیرد. آرزوهای ویلی هر لحظه زیر بار سنگین حقیقت جامعه و خانواده‌اش له می‌شود و می‌میرد، چنانکه در صحنه‌ای که ویلی رویاهای شیرینش را برای آینده بازگو می‌کند، می‌بینیم لیندا مشغول وصله کردن جوراب است. کاری که چون زهرخندی رویاهایش را می‌شکند. میلر در این بخش‌ها تقابل رویا با واقعیت را به زیبایی به تصویر کشیده.

هپی، پسر کوچک ویلی، که کودکی‌اش زیر سایه‌ی موفقیت‌های بیف گذشت، نوجوانی‌اش را نیز با شکست بیف از دست داد و هرگز نتوانست نگاه پدر را هرچند برای زمانی کوتاه به خود مشغول کند، نداشته هایش را در آغوش زنانی می‌یابد که لحظاتی می‌بینندش و در اوج مستی تمجیدش می‌کنند. او که بهای عشق و دوستی نسبت به برادرش را با حذف شدن از نگاه خانواده پرداخته، امروز از تمام دوستی‌هایش انتقام می‌گیرد و به گفته خودش نامزد بهترین دوستانش را به لجن می‌کشد و از خیانت به دوستی‌هایش آرامش می‌گیرد و از پس نقابی دروغین به زندگی لبخند می‌زند. او چنان در ابتذال دیده شدن غرق شده که هر لحظه مطمئن‌تر می‌شویم که اندوخته‌ای که ویلی به بهای جانش به دست آورده  نیز ریسمانی برای بیرون کشیدن او نخواهد شد.

لیندا تنها عضو خانواده است که واقعیت را با همه‌ی ابعاد آن پذیرفته و به آن تن داده. با همه‌ی توان می‌کوشد خانواده‌ای (نماد ملت) را که در حال فرو پاشیست وصله کند. وصله‌های او هر چند در اصل بی‌اثرند اما نمای بیرونی قابل تحمل‌تری از این خانه را به نمایش می‌گزارد. لیندا آخرین حلقه‌ای است که خانواده‌ را به هم متصل کرده. زنی که به قول خود میلر شناختش برای ما دشوارست.   

آرتور میلر در مرگ فروشنده به روشنی فریاد، شعار "مرگ بر نظام سرمایه‌داری" سر داده. او به روشنی فروریزی یک جامعه را در قالب مرگ مردی از درد نداری به نمایش گذاشته. مردی که در راه رسیدن به "رویای آمریکایی" خویش همه چیزش را حتی خانواده‌اش را باخته. ویلی نماینده ی همه‌ی مردم آن روزگار آمریکاست. انسانی  واقعی از جنس تمام انسان‌های خاکستری، با خوبی‌های آمیخته با دروغ. 

بن نماد تحقق "روياي آمريكايي" که همان تصاحب و فتح دنيا و ثروت‌اندوزي است، شخصیت غیر واقعی و رویایی بن که تنها در اوهام ویلی جای دارد، دسترسی به این رویا را به استهزا می‌گیرد.

"شورلت" ماشين آمریکایی، نماد آمریکاست. ماشینی که ویلی از آن رنجیده است، و آن را "شورلت لعنتی" می‌نامد. ماشینی که بارها و بارها ویلی را ناکام می‌گذارد و در پایان او را به سوی مرگ می‌برد.

در یک جمله می توان گفت تراژدی مرگ فروشنده به صراحت شكست يك ملت را نمايش می‌دهد.

برادر کشی از قابیل تا کلاودیوس

آدم به زمین تبعید می‌شود و حوا بارش را زمین می‌گذارد.

هابیلی خوبرو و خواهری نه به زیبایی او.

چندی بعد قابیل در آغوش خواهر فرشته صورتش چشم می‌گشاید. در زمینی که به جبر گناه پدر و وسوسه‌هایی که بوی دستان مادر می‌دهند، در آن گرفتار آمدند.

هابیل و قابیل با هم می‌بالند. هابیل زیبا و برازنده و قابیل از زیبایی کم‌بهره؛ برعکس خواهر توأمانش که پری‌ایست فرشته‌خو و جبرئیل صورت.

دو برادر دل در گرو مهر خواهر کوچک دارند و سر بر آستان کوی او نهاده‌اند. اما به امر یگانه پروردگار بی‌همتا هر برادر باید توأمان دیگری را به همسری گیرد. خاری در دل قابیل می‌خلد و هابیل کام دل یافته، سجده شکر می‌گزارد.

هابیل زیبا، به جبر آفرینش بزرگترست و وارث رسالت پدر قابیل و به فرمان الهی، صاحب زیبایی خواهر قابیل. قابیل در آتش جبر می‌سوزد و هر دم میان این شعله‌ها درونش دگرگونه می‌شود. ابلیس به یاری هرم درونش می‌شتابد و اندیشه‌ای برای رهایی از جبر زمان در جانش می‌کارد.

قابیل دو راه در پیش رو دارد، یا با هابیل همه‌ی سال‌های زیستنش را با رنگ حسرت نقش بزند و بنده‌ای باشد مطیع و یا بی هابیل روز‌های باقی‌مانده از عمرش را با شیرینی طعم اختیار درآمیزد، هرچند به قیمت کشیدن بار سنگین‌ترین گناه تاریخ باشد.

قابیل به رسم انسانیت اختیار بر‌می‌گزیند و  تاریخ را به ننگ برادرکشی می‌آلاید. ننگی که قابیل بدان جبر داشت در عین اختیار.

کلاودیوس! پسری از نسل قابیل. تن داده به ولیعهدی برادر بزرگ‌تر. برادری که نه تنها به عمر که به صورت هم از او پیشی گرفته و سیرتش رنگ صورت گرفته، در برابر کلاودیوس که تنها با کوچکی خود در برابر روزگار سرگردان است. گوش‌هایش از صدای ناقوس کلیسای دانمارک که در هیایوی جشن زفاف برادر با ملکه زیبای دانمارک به تنگ آمده و گریزی می‌جوید. راهنمای پدر شعله به جانش می‌افکند و به اصلش می‌خواندش که:

"هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                   باز جوید روزگار وصل خویش"  ولی کلاودیوس بر ندای ابلیس گوش می‌بندد و راه پدر را بی رهرو می‌گذارد.

سال‌ها می‌گذرد و کلاودیوس به گناه بی‌گناهی در شعله‌ی حسد می‌سوزد، تا سرانجام ققنوسی به رنگ پدر از میان خاکستر جبر بر می‌خیزد.

کلاودیوس، فرزند اختیار. بار دیگر نام پدر را از میان صفحه‌هات پوسیده‌ی تاریخ بیرون می‌کشد و دست به خون برادر می‌آلاید و رسم برادر کشی پدر را زنده می‌کند. چون پدر بر تخت برادر تکیه می‌زند و تاج او بر سر می‌نهد و لعل برادر را به حریم حرم خود می‌برد. دوباره در جبری آمیخته با اختیار.

خلاصه داستانی نمایشنامه مرگ فروشنده

ویلی دست‌فروش دوره‌گرد نیویورکی، پس از سال‌ها خدمت به مؤسسه واگنر به ناگهان درمی‌یابد، دیگر چون گذشته توان سفرهای پیاپی ندارد و همه‌ی لحظه‌هایی که پشت استودی بیکر نشسته و چشمانش مناظر اطراف جاده را می‌کاود، در رویاهای خویش غوطه‌ور است.

به یاد می‌آورد زمانی که بهترین فروشنده‌ی شمال بود و هفته‌ای 250$ درآمد داشت، واگنر پیر به او قول داده بود که روزی متصدی نیویورک خواهد شد و اکنون در 60 سالگی هنوز فروشنده‌ی دوره‌گردی بود که به‌سختی روزگار می‌گذراند.

یکی از صبح‌های بهاری، ویلیام لومان مثل همه‌‌ی 34 سال گذشته که با فروشندگی سپری کرده بود، چمدان نمونه‌ها را که اکنون برایش به سبکی روزهای قدیم نبود، بلند کرد و تا کنار ماشین کشاند. ساعدهایش را به فرمان تکیه داد و لبخند همیشگی را روی لب ها کاشت و دل به جاده داد. ولی این‌بار  وقتی به خود آمد، در دل تاریکی، روبروی درب خانه‌اش با دو چمدان سنگین ایستاده بود، بی‌آنکه در طول روز حتی در آنها را گشوده باشد.

خانه رویاهای ویلی، چون کشتی به گل نشسته‌ای میان ساختمان‌های بلند نیویورک فرو رفته بود. ویلی به عادت روزگاران گذشته که سراسر شهر دشت پهناوری بود و تک و توک خانه‌ها از میان مزارع سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی سر برآورده بودند، از در آشپزخانه وارد شد. هر چند دیگر نه تنها در شهر که در حیاط تاریک خانه‌ی ویلی که میان سایه‌ی وسیع آپارتمان‌ها خفته بود هم، گِلی وجود نداشت که کفش‌های خسته ویلی به خانه بیاورد.

دقایقی بعد، ویلی کنار تختخواب لیندا همسرش، که بازگشت زود هنگام او، رنگ اضطراب به چهره بشاشش پاشیده بود، نشسته بود و خودش هم نمی دانست چه نیرویی او را که اکنون باید در هتل بوستون می‌بود، به خانه بازگردانده و چرا برخلاف میلش با تندی میان دلداری‌های ساده لیندا، که با محبت کفش‌هایش را از پایش در می‌آورد، می‌پرد و با او که تمام ثانیه‌های بازگشت برای دیدن و آرام گرفتن در آغوشش بی‌تابی می کرد، بدخلقی می‌کند.

ویلی سرگردان میان رویاهایی که روحش را احاطه کرده، به سختی در حالی که درد قوزک پا خطوط گوشه‌ی چشمانش را عمیق‌تر ‌می‌کرد، از پله‌ها پایین می‌رود و تن خسته‌اش را روی صندلی راحتی آشپزخانه و ذهن درمانده‌اش را در روزی آفتابی در گذشته‌های دور رها می‌کند. زمانی که بیف و هپی پسران کوچکی بودند که بزرگترین آرزویشان حمل چمدان‌های پدر در سفری تابستانی بود.

به‌زمانی که شاید بتواند میان رنگ‌های تند و شادش، فراموش کند بیف، پسر بزرگش، در 30 سالگی هنوز بلاتکلیف است. جایی که بتوان نادیده گرفت قهرمان دیروز دبیرستان، میان امروز و فردایش معلق است و نشانی از موفقیت‌های گذشته ندارد.

انگار ویلی پیر در رویاهایش همان پسرک خوش قد و بالای دوست داشتنی را که دختر‌های مدرسه برایش هورا می‌کشیدند و پسر‌ها برای آوردن کلاهش صف می‌کشیدند را باز می‌یافت، بیف نوجوان را درست قبل از آن صبح گرم تابستان که صدای خنده‌ی زنی در اتاق هتل بوستن پیچید.

ویلی غرق در رویای روزهای گذشته شیر می‌نوشد، بی‌آنکه بداند همین حالا بالای سرش، پسرها با اینکه روی تخت‌های کوچک گذشتشان دراز کشیده‌اند، دغدغه‌های بزرگی دارند و دنیایشان عوض شده. بی‌آنکه بداند صدای خیال‌پردازی‌هایش نه تنها در دل لیندا و دو پسر جوان بذر نگرانی می‌کارد، بلکه از دیوار‌های نازک خانه چارلی عبور کرده و او را که درد قلب بی‌خوابش کرده به آشپزخانه می‌کشاند. چارلی، دوست قدیمی‌ای که گذر زمان گرد محبت ویلی را از دلش نزوزده و هنوز گاهی بی‌خوابی را بهانه می‌کند تا ساعتی را با محبتی آغشته به دلسوزی با ویلی بگذراند.

چارلی تازه ورق‌ها را چیده و گرم بازی شده، غافل از این‌که ویلی، در دنیای خیال خود، مشغول‌تر از آنست که دل به بازی شبانه دهد. هر چند خودش نیز به‌سادگی اعتراف می‌کند که در چشمان چارلی برادر بزرگش بن را دیده است. برادری که در 17 سالگی به جنگل های آفریقا وارد شد و هنگامی که از آنجا بیرون آمد، 21 ساله بود و ثروتمند.

ویلی هنوز در کشمکش با بن، میان رفتن و نرفتن به آلاسکا دودل است که چارلی دل‌چرکین بازی را به هم می‌زند، غرغرکنان از در آشپزخانه بیرون می رود و ویلی را با اوهامش تنها می‌گذارد.

اندکی بعد صدای نجوای آرام لیندا که سعی می‌کند ویلی را به رختخوابش بازگرداند، پسرها را پایین می‌کشد و نگاهشان را با نگرانی چشمان لیندا که بیرون رفتن ویلی را دنبال می‌کند، در می‌آمیزد. همه‌ی مدتی که لیندا با دلواپسی برای پسرها از درد از کار افتادگی پدر می‌گفت و وحشتش را از تلاش ویلی برای خودکشی به دامانشان می‌ریخت، ویلی در حیاط تاریکی که مدتها بود جوانه‌ای از باغچه‌اش سرنزده بود، با رویای بن در جدل بود و چه بسا اگر صدای جر و بحث هپی و بیف، ویلی را از دنیای خود بیرون نکشیده بود تا خود را میان دعوا بیاندازد، شب را گوشه‌ی حیاط با شبح بن صبح می‌کرد. ویلی چون همیشه بدون شنیدن کلامی از بچه‌ها، حرف‌هایش را زد و عزم رفتن کرد ولی هنوز پا روی اولین پله نگذاشته که جمله‌‌‌‌‌‌ی هپی میخکوبش کرد.

-        بیف می‌خواد بره پیش الیور.

الیور، صاحب‌ فروشگاه لوازم ورزشی‌ای که بیف نوجوانی‌اش را آنجا کار کرده. هرچند الیور او را برای دزدین یک سبد توپ بسکت اخراج کرده، ولی بیف مطمئن است روزی الیور به او گفته هر زمان خواست کاری را شروع کند، می‌تواند روی کمک او حساب کند.

بیف برای ویلی شرح می دهد که قصد دارد از اولیور پول قرض کند و کار جدیدی راه بیاندازد. هپ هیجان‌زده، رشته سخن را از  بیف می‌قاپد و رویایش‌، یا به قول ویلی فکر یک ملیون دلاری‌اش، درباره لاین‌های ورزشی برادران لومان را با آرزوهای ویلی در می‌آمیزد. افکار بلندپروازانه‌ی بیف و هپی روح تازه‌ای در تن ویلی می‌دمد و چشمانش پس از سال‌ها دوباره می‌درخشد. و با افتخار آینده‌ی پسرانش را ترسیم می ‌کند. 

آن‌شب پس از به خواب رفتن پسرها، لیندا چون همیشه صبور و با دریایی آرامش در چشمانش کنار ویلی نشست و به او اطمینان داد، هوارد واگنر، پس از سالها زحمت در موسسه‌ی واگنر به او کاری شایسته در نیویورک خواهد داد و او دیگر مجبور نخواهد بود در 60 سالگی همه‌ی هفته را پشت ماشین بگذراند. پلک‌های ویلی با آرامش بر روی هم می نشینند، بی‌آنکه بدانند فرادا چه روز طاقت‌فرسایی پیش رو خواهد داشت.

صبح، ویلی بالاخره دل به دریا می‌زند و به دفتر هوارد می‌رود و با احتیاط، چون دستمال تاخورده‌ای از لای در خود را به درون می‌کشد و آرام گوشه‌ی اتاق می‌ایستد. همان اتاقی که در گذشته در کنار واگنر پیر نشسته بود و برای پسر کوچکی که امروز بوی ادکلنش بینی لومان را انباشته بود، اسم می‌گذاشتند.

حواس هوارد جوان را ضبط صوت کوچکی که بیشتر وقت دیشب او با آن گذشته بود، به خود مشغول کرده، و جایی برای ویلی خمیده که آرام به روی صندلی می‌نشست، نگذاشته بود. ویلی پیر در میان صدای صوت دختربچه‌ی هوارد که از باندهای کوچک ضبط بیرون می‌پاشید، سرگردان رها شده بود و سعی می‌کرد و با ادب و آرامش هوارد را متوجه خود کند. ویلی با صدایی که شک داشت هوارد آن را می‌شنود یا نه دوباره اسم او را صدا می‌زند، مکثی کرده و بی مقدمه می‌گوید:

-        آمدم ازت بخوام یه لطف در حق من بکنی.

هوارد همچنان سرگرم، بی‌توجه به خواسته‌ی ویلی او را دعوت می‌کند به شنیدن صدای پسر 5 ساله‌اش، که یک نفس پایتخت کشورهای بزرگی را، که در تصور ویلی مستأصل نمی‌گنجد، دیکته می‌کند. تلاش ویلی برای حرف زدن با هوارد تا قبل از خاموش شدن ضبط بی‌نتیجه است. هرچند پس از آن نیز هیچ چیز تغییر نمی‌کند و هوارد در مقابل نگاه درمانده ویلی، بدون آنکه به خود زحمت تقدیر از زحمات این سال‌ها را بدهد او را اخراج می‌کند و به‌سادگی ویلی را با هجوم خاطرات برادرش بن تنها ‌می‌گذارد. خاطرات آن روز صبح که با اطمینان به بن گفته بود کار خوبی دارد و می‌داند که همین‌جا در نیویورک می‌تواند ثروتمند شود. حتی به یاد آورد که ماجرای دستفروش دوره‌گرد 84 ساله‌ای را، که خرج زندگی‌اش را با یک تلفن از اتاق هتلش درمی‌آورد، برایش تعریف کرده بود.

ذهنش پر کشید به صبح مسابقه‌ی لعنتی بیف. همان مسابقه‌ای که پس از آن قرار بود بیف قهرمان دبیرستان‌های نیویورک شود و سالی 25000$ درآمد داشته باد. همان مسابقه‌ای که هرگز برگزار نشد و پس از آن هیچ‌کس هرگز برق پیروزی را در چشمان بیف ندید.

ویلی غرق در رویا به سمت دفتر چارلی، تنها رفیق باقی‌مانده‌اش می‌رود تا شاید بتواند از رفیق جوانی‌اش پول بیمه را علاوه بر 50 $ که هر هفته برای خرج خانه می‌گیرد، قرض کند.

پشت میز اتاق انتظار چارلی، پسرش برنارد نشسته، برنارد جوانی که اثری از نوجوان مضطرب و کم‌روی سال‌های گذشته که برای آوردن شانه بند بیف چشمانش سراسر خواهش می‌شد، نیست. وکیل جوانی که از تمام حرکاتش عطر اعتماد‌ به‌ نفس و افتخار به مشام می‌رسد.

سوال‌های برنارد درباره‌ی شکست بیف، پس از مسابقه و تجدید شدن در ریاضی، ویل را می‌‌کشاند به اتاقش در هتل بوستن. همان روز که بیف پس از تجدیدی در ریاضی به او پناه می‌آورد تا از او بخواهد برایش کاری بکند و او را با منشی شرکت سیمونر در اتاق تنها می‌یابد. همان روز که می‌بیند ویلی جوراب‌های ابریشمی‌ای که مادرش آنقدر دوست داشت را به او می‌دهد و بت پدر برای بیف می‌شکند و برای همیشه به روحی سرگردان و بی‌هدف تبدیل می‌شود.

ویلی سخت متأثر می‌شود و خودش را تنها عامل ناکامی خانواده‌اش می‌بیند. تکه‌های خرد شده‌اش را از دفتر چارلی جمع می‌کند و مغموم و شکست‌خورده به سمت آخرین بند اتصالش با زندگی می‌رود، رستورانی که قرار است موفقیت بیف را در آنجا جشن بگیرند.

هپی که چون همیشه با زنی سرگرم است، بیف را با خود همراه می‌کند و از او می‌خواهد با دروغ و وعدهای کوچک پدر را از باتلاقی که در آن دست و پا می‌زند، بیرون بکشد ولی بیف که از زندگی سراسر شکست و دروغش به تنگ آمده نمی‌پذیرد و برای ویلی پیر که با ته مانده رمقش به آنجا آمده تا در شعله‌ی آخرین امیدش خود را گرم کند، تعریف می‌کند که نتوانسته با الیور صحبت کند و به جای همه‌ی کارهایی که به خاطرشان به دفتر الیور رفته بود و ساعت‌ها منتظر مانده بود، خودنویس الیور را دزدیده و فرار کرده بود.

 ویلی به هم می‌ریزد و کنترلش را از دست می‌دهد، ولی بیف و هپی او را با هجوم خاطرات دردآور گوشه‌ی رستوران رها می‌کنند و با دو فاحشه به خوش‌گذرانی می‌روند و بیف شکست خورده و ناتوان به خانه باز می‌گردد و تصمیم می‌گیرد با مرگ خود آینده‌ای نو برای خانواده‌اش رقم بزند و با 20000$ حق بیمه‌اش سرمایه‌ای برای همسر و پسرانش فراهم کند.

ویلی سوار بر استودی بیکر به سمت مرگی می‌شتابد که آن را تنها راه نجات خانواده‌اش می‌بیند. مرگ ویلی پایان این تراژدیست. تراژدی که تنها ویلی پایان خوش در آن دیده بود.   

مریم خدیوی