بازی زندگی
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

هی بچه جان!

بشنو از من چون حکایت می کنم...از حماقت ها شکایت می کنم...

گوش کن


تا لب به سخن باز شد،حقیقت جامه دروغ تن کرد...

این حکایت،حکایتِ همان راهبری ست که یک خروار حرف مفت تر از مفت به گوش خلق الله فرو میکرد. حکایت راهبر گزافه گو را  که در بالا خواندید مارزنگی خرابه های تخت جمشید برایم تعریف کرد...

حکایت بالا را مارزنگی که در خرابه های تخت جمشید برایم گفت تا مرا بخواباند و اینگونه جوهرِجانم را یکسره سر بکشد...بی شرف چنان داستانش را بی نقطه کرد که پایانش را در خواب دیدم...آرام آرام به خوابم برد...خوابیدم و خوابیدم  وخوابیدم...

مارزنگی همچنان داستانش را در گوشم می خواند و من در خواب می شنیدم داستان رهبری که حرف مفت به گوش خلق الله فرو می کرد و به حکم قندونبات،زهرمار به خورد ملت می داد...همینطور گفت و گفت تا بالاخره نقطه پایان داستان را خودم گذاشتم و از خواب پریدم!

فریاد کشیدم که حرف مفت بسه مارِ بیکارِ بیمار!!! 

بیدار که شدم فهمیدم  بی شرف کار خودش را کرده،جانم را یکسره سر کشیده و من درین خرابه فقز باطنم، و ظاهرم تا ابد خواب خواهد بود...

مار را بیرون خرابه دیدم که خنده کنان دور می شود از من و می گوید :

خلق الله تا خواب است، حقش زهر مار است!

                               نیما نادری

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 :: 12:39 ::  نويسنده : نیما نادری