X
تبلیغات
بازی زندگی
 
بازی زندگی
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

                                     به نام خدا

بازیگری تئاتر،

بازیگری سینما

 

سید فاضل جلالی

 

 

چکیده:

بازیگری حرفه ای است دشوار که آسان می نماید، این حرفه در نظر عموم یک کلیت است چه بازیگری تئاتر باشد چه سینما، تلاش من در این مقاله بر این است که تفاوتهای عمده در این دو زمینه بازیگری را که مسئله ای تخصصی است به زبانی ساده و همه فهم بیان کنم، پس سادگی اولین هدفم بوده است و ممکن است شما با مطالبی کاملا اولیه هم روبرو شوید.

براساس فهم من تفاوتهای عمده این دو زمینه بازیگری در تکنیک و فن است که در طول مقاله به آنها اشاره خواهم کرد ولی با این وجود هر دو شباهتهایی هم دارند، ما به بررسی این دو موضوع به صورت مستقل می پردازیم و نتیجه گیری از این موضوع از مقایسه این دو زمینه است.



ادامه مطلب ...
سه شنبه سوم مرداد 1391 :: 18:34 ::  نويسنده : فاضل جلالی
دوستان به خاطر اشتباهات تایپی احتمالی معذرت می خوام... امیدورام مفید باشه من خودم از این کتاب به شدت یاد گرفتم... الان تو نخ موضوع تحقیقم ولی خلاصه های دیگه هم می گذارم... عزت زیاد

دوشنبه پنجم تیر 1391 :: 23:21 ::  نويسنده : فاضل جلالی

درام دینی یا تعزیه

در این مورد یک سوال اساسی وجود دارد که  چرا باوجود فراز و نشیب های بسیار در تاریخ اسلام ،مسلمانان نخواستند یا نتوانستند صورت نمایشی به این اتفاقات بدهند؟ یعنی آنقدر آزادی نداشتند که ضمیر خود را به زبان آورند؟ همان کاری که یونانی ها توانستند با آثاری چون پرومته در زنجیر و یا آنتیگونه.

درست است در فرهنگ اسلامی از سرکشی های پرومته وار خبری نیست چرا که خدای مسلمان، زئوس نیست. و اگر مسلمان نمی خواسته با خدا ستیز کند ولی می توانسته با جبر اجتماعی اش بستیزد .

البته باید یادآور شویم که در این دوران مخالفان حاکم که خلیفه نامیده می شد مرتد اعلام می شدند و حکمشان اعدام می بود.

محمد عزیزه می گوید چنین عصیانهایی در شعر کم نیست اما اینها صورت نمایشی پیدا نکرده و دلیلش هم تاثیر بیشتر درام تا شعر است که مخالفت بر انگیز است. از این رو درام  را نشانه آزادی فرد دانسته اند واین آزادی در جامعه اسلامی نهادینه نشده بود بجز در میان شیعیان که باعث بوجود آمدن تعزیه شدند که درام دینی یا درام ملی نامیده می شود.

الول ساتن می گوید: این غلط است که بگوییم که تئاتر یا تعزیه چیزی است که فرهنگ ایرانی از آن بویی نبرده است و حتی نمی توان گفت که سنت تئاتر در ایران وجود نداشته است.چنین سنتی وجود دارد... غرض من از این سنت همان تعزیه یا شبیه است... .

آرتور دوگوبینو تعزیه را با تراژدی یونانی مقایسه کرده و آنها را باهم یکی دانسته ، برخلاف فر نگیانی که تعزیه را دیده و آن را درام مذهبی یا ملی نامیدند که به نظر مولف این معتبر تر است.

در تراژدی عاقبت قهرمان سوگ آور است و لی یاس آور نیست و این امید را به مخاطب می دهدد که عاقبت تیر تقدیر خواهد شکست. د رتعزیه چنین تقدیری نقش ندارد چرا که امام از آینده خود پیش آگاهی دارد و می داند که به حکم خدا بایستی اسوه مجاهدت در راه اعتلای کلمه حق باشد نه اینکه مانند قهرمان تراژدی با آن بستیزد و اگر در نبرد به شهادت می رسد، حکم خلیفه اموی تقدیر ازلی نیست، بلکه اقتضای حکومت داری زمان است بنابراین اطلاق کلمه ی تراژدی به تعزیه درست نمی نماید.

شیعه با تقدیر به معنای سیاسی واژه کنار نیامد یعنی نتوانست واقعیت حکومتی و سیاسی زمان خود را بپذیرد پس از امت واحده خارج شد و غیریت بوجود آورد و این باعث دریافت دراماتیکی از تاریخ شد. شیعه حکومت مستقر را غاصب می دانست و جبرش را مثبت و عادلانه نمی دانست پس با آن جور در نمی آمد. این تضاد درون و بیرون در شیعه باعث اعتراضش که ختم به کشف درام بود شد.

محمد عزیزه می گوید: تشیع تئاتر را کشف کرد زیرا قانون شکنی را تجربه کرده بود. و ناهمگون و ناهنجار شده بود.

نتیجه اینکه بعد از اسلام درامی به نام تعزیه بوجود آمد.هرچند اسلام به شدت برای رشد اساطیر نامناسب است زیرا که یکتا پرست است اما شیعه که با هر حکومتی بجز حکومت امامان و نوابشان مخالف بود با این واقیعت تاریخی در افتاد و دنبال واقعیت آرمانی خودش رفت و همین تعزیه را به بار آورد.

پس نتیجتا تا این مسئله خیر و شر  یا نور و ظلمت پدید نمی آمد درامی هم در کار نبود.تعزیه خود آئین است اما موضوعش که شهادت امام حسین (ع) است یک مسئله تاریخی است که اسطوره گون شده است.

زمان در تعزیه کیفی است و مکان در آن همه جا است که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا، رنگ جامه اشقیا قرمز و رنگ جامه اتقیا سبز که رمزی از شقاوت و طهارتند، اشقیا موزون سخن نمی گویند بر خلاف اتقیا که موزون سخن گفتن نشانگر هماهنگی جسم و جان و زمین و آسمان است و ... و این برخلاف تئاتر است که سوغات فرنگ است.

حال به این سوال می رسیم که چرا با اینکه زمینه اجتماعی و فرهنگی تعزیه سالها بود که بوجود آمده بود ولی در زمان صفویه تثبیت شد و تعزیه به معنای امروزی به وجود آمد؟

به درستی زمان پدید آمدن تعزیه را نمی دانیم ولی صاحب نظران گفته اند که در زمان شاه اسماعیل صفوی که مذهب تشیع را رسمی کرد بوجود آمد. به گمان قوی مراحل تکامل تعزیه این چنین است ابتدا نوحه سرایی بعد روضه خوانی بعد پرده خوانی، حمله خوانی، مسلم خوانی و روضه خوانی و مقاتل خوانی و اندک اندک به شبیه خوانی بدل شد.

متوکل عباسی عزاداری برای امام حسین ع را ممنوع کرد ولی مدتها بعد معزالدوله دیلمی دوباره عزاداری بر امام را ترویج داد. به گفته محمد بن عبدالملک همدانی عاشورای 352 اولین روز عزاداری برای شهدای کربلا بود.

پس نتیجتا دلیل بوجود آمدن تعزیه هم سیاسی و دینی بوده است. تعزیه نباید موزه ای شود بلکه  بایستی به روح آن وفادار بمانیم.محمد عزیزه می گوید: تعزیه را باید لحظه ای با شکوه از تاریخ خویش شمرد. پیام تعزیه جهان شمول است و فرا تاریخی. اما قابل ذکر است که تعزیه یک آئین است نه تئاتر به معنی امروزی و نه حتی واقع نمایی با فاصله گذاری. تعزیه بر خلاف تئاتر مجبور به رعایت برخی اصول است از جمله در موضوع برای مثال هرچند که تعزیه های شادی آور و... هم به وجود آمدند ولی همیشه اصالت موضوعی تعزیه واقعه عاشورا بوده است. رعایت برخی نماده ها و اصول در تعزیه او را از تئاتر که خلاقیتی آزاد است جدا می کند. به گفته ای: بازیگر در تعزیه بازی نمی کند بلکه عبادت می کند و فریضه ای مذهبی را به جا می آورد.

سوگ سیاوش

تاثیر احتمالی یا حتمی سوگ سیاوش بر تعزیه را ابتدا شاهرخ مسکوب و سپس استاد احسان یار شاطر بیان کردند.

یار شاطر می گوید که در تاریخ درام قبل اسلام دو عنصر بسیار مهم داریم یکی یادگار زریران که به زبان پهلوی است وبه دوران ساسانیان باز می گردد و دیگری سوگ سیاوش است که فردوسی هم به آن پرداخته... او معتقد است که تعزیه باز آفرینی افسانه سیاوش نیست، گرچه اشتراکات بسیاری با هم دارند برای مثال پیش آگاهی از مرگ وآینده خویش هم توسط سیاوش و هم امام حسین ع . اما با این وجود باز نمی توان این دو نفر را همذات هم دانست. چرا که سیاوش  فدای کسی نشد و برای نگه داشتن نیکی درونی خود کشته شد ولی امام با دعوت مردمی دادخواه و پیمان شکن به مقتل کشیده شد.

نتیجه

در گذشته بیشتر فرهنگ ایرانی شنیداری بوده تا دیداری، مثلا نقالی که بعد از اسلام وجود نداشته یکی از این موارد بوده.محمدبن اسحاق می گوید که ایرانیان بیشتر به روایت اساطیر می پرداخته اند و آنها را از زبان حیوانات بیان کرده و کتبی می نموده اند و  عرب آن را به زبان خود برمیگردانده و شاخ و برگش می داده مثل هزار افسان.

از روایت ها معلوم است، هنر داستانگویی و نقل داستانهای خدای نامه و را مشگرانی که سرود می خواندند مانند باربد در عصر ساسانیان و...رواج داشته است و این سنت ها به ایران بعد اسلام نیز رسید. افزون بر این قصه گویی ابزاری برای تبلیغ دین و حاکمان بوده است. به سراغ نقالی بر می گردیم ، نقالی نمایشی تک نفره است که جزء نمایش های ایمایی به حساب می آید و هم اکنون هم درام سازان به دلایل مختلف از آن بهره می گیرند.

 

حال رواج این سنت شفایی و تبدیل نشدنش به درام فقط بی سوادی مردم نبوده است بلکه نبود آزادی بیان و فقدان آزادی اندیشه و طولانی شدن حکومت استبدادی برخی حاکمان بوده  است.

در دوره سلجوقیه و صفویه که به ترتیب دو حکومت مذهبی سنی و شیعه بودند به دلیل پرداختن به جنگ و درگیری درام فرصت رشد نداشت، دوران قاجار هم فقدان آزادی اندیشه و بیان  مانع رشد درام بوده است.

پس در یک جمله به عنوان آخرین حرف مهمترین لازمه رشد درام دموکراسی است...

دوشنبه پنجم تیر 1391 :: 23:19 ::  نويسنده : فاضل جلالی

پس از اسلام

محققان برآنند که اسلام درام را برنمیتابیده است و در ایران پس از اسلام نشانی از آن نیست و تئاتر به سبک غربیان سوغات فرنگستان است. لطفعلی صورتگر می گوید که این قسمت از ادبیات در ایران شکوفا نشده است و شاید این همان علاقه ایرانیان به ابتکار است که تقلید را بر نمی تابد.

پرویز خانلری می گوید که رمان نویسی و درام نویسی در تاثیر از ادبیات خارجی بوجود آمده اما اینکه رشد نکرده دلیلش تمایل روح ایرانی به کار فردی است و با کارهای جمعی مثل نمایشنامه ارتباط برقرار نکرده.

لطفعلی صورتگر به سخنهایی غیر صحیح که حکایت از وجود تئاتر در گذشته ایرانیان می کند اشاره ای دارد که همان ابیاتی است از شاعران بزرگ مثل خیام که در شعرش از لعبت و لعبت باز و یا تشبیه چرخ و فلک به فانوس خیال استفاده می کند که حکایت از عروسک بازی و سایه بازی می کند و اینها تئاتر نیستند و با مفهوم تئاتر به معنی اخص تفاوتهای فاحشی  دارند نه تنها عروسک بازی و سایه بازی بلکه تقلید، تماشا،پهلوان کچل ، بقال بازی ، سیاه بازی،تخته حوضی،خم بازی، روبند گیری، معرکه گیری و... که به ندرت متن مکتوب دارند هم از این قبیل اند.

 اسلام و فرهنگش زمینه ای مناسب برای رشد تئاتر به جز این خورده آئین ها که شکل جنینی تئاترند ایجاد نکرده،ودلایل آنرا عفیف سلام محقق مصری چیزهایی از قبیل اینکه: قبل اسلام عاطفه دینی اعراب ضعیف بوده و شرایط خلق درام نداشته و بعد اسلام هم شاید تئاتر یونانی را به خاطر چند خدایی بودن پس می زند و اینکه اسلام چنان در ماوراءالطبیعه غرق بوده وقت اینکه درام بیافریند نداشته می داند. و محققانی دیگر دلایلی چون حرام شمردن هنرهای که تشبیه انسان رامی کنند مثل نقاشی و پیکر تراشی می دانند و اینکه اسلام درام را که شبیه مراسم قربانی کردن است و ممکن است آینده ای شرک آلود داشته باشد خطرناک دانسته است.

از سوی دیگر شرق شناسی آلمانی مسلمان را سرکوب شده ی جبر می داند، انسانی که در مقابل تقدیر هیچ نقشی ندارد و همین دلیل مانع می شود که قهرمان چالش بر انگیز  با تقدیر را بپذیرد و خود نیز درام خلق کند.

که این مسئله را گیب با دلیل رد می کند و مسلمان را نگران آینده می داند یعنی انسانی مقاوم و ادامه می دهد که به اعتقاد او نبود تئاتر در اسلام و در میان عربها جبر گرایی نیست بلکه نبود سنت تئاتری می باشد چرا که ایرانیان سنتی نمایشی داشتند و بعد از اسلام تعزیه را آفریدند و اینکه زندگی چادر نشینی و کوچرو بودن هم عامل مهمی استدر بوجود نیامدن تئاتر میان اعراب.

پروفر می گوید: عرب تکرار را ملال آور نمی دانسته و شیوه تفکرش حماسی است او همیشه چیزی را روایت می کند که قبلا روایت کرده عرب فوت و فن تنش زایی را نمی داند و همین باعث می شود که با تکرار یک چیز آن را نخ نما کند مثل موسیقی اش.

و ما معتقدیم که یکی از دلایل مهم که احمد امین هم می گوید این است که عرب ارزش میراث تاریخی درام یونان را که باقی مانده بود تشخیص نداده، اعراب از فلسفه و علوم دیگر یونان تاثیر گرفتند چرا که در همه جا عمومی بودند ولی ادبیات تجلی شخصیت یک جامعه است و همین باعث شد که اعراب فلسفه ارسطو و علم پزشکی جالینوس را بپذیرد ولی نوشته های ایلیاد و هومر را پس بزنند.

دوشنبه پنجم تیر 1391 :: 23:18 ::  نويسنده : فاضل جلالی

آیا آمیزش فرهنگ ایرانی با یونانی و تماشای نمایشهای یونانی توسط ایرانی ها باعث به وجود آمدن درام در ایران شد>؟

از یاد نباید برد که یونانی کردن ایرانیان در سطح باقی ماند  به ریشه و روح شرقی آنها تاثیر نگذاشت. از فرض وجود تماشاخانه در ایران قبل اسلام بگذریم این سوال پیش می آید که صرف تماشای نمایش توسط تماشاگر ایرانی که فرضا زبان یونانی هم می دانسته کافی است تا ذوق درام نویسی بوجود بیاید؟ تماشاگران چه کسانی بودند هنرمندان یا سربازان که برای فراغت آمده اند؟

بهتر است در اینجا به داستان اجرای نمایش در جشنی که در ارمنستان برپا بوده و پادشاه اشکانی هم در آن حظور داشته و سورنا سردار ایرانی سر کراسوس را برایش می فرستد و ژازون بازیگر هم مشغول اجرای باکانت بوده که مجید رضوانی به این استناد می کند و می گوید چون در جمع همه یونانی نمی دانسته اند پس نمایش به زبان فارسی اجرا می شده است و اینکه ژازون چون در دربار اشکانی می زیسته پس تماشاخانه هم بوده است آن هم در حظور پادشاه ارمنستان که به یونانی مسلط بوده و چند تراژدی هم به این زبان نوشته البته باید دانست که همه اینها حدسیات و فرضیات است.

اما پرسش اصلی این است که باز با وجود اینکه صرف تماشای نمایش درام بوجود بیاید آیا هنرمندان چنان با استعدای وجود داشته که با یک بار نمایش دیدن درام خلق کنند اگر بله پس آثارشان کو؟

برای روشن شن ماجرای بیک کلانتر که سفیر شاه سلطان حسین صفوی در دربار لویی چهاردهم هنگام تماشاخانه رفتن و تماشای اپرا بین آن همه چیز چشمش دنبال رقصندگان و زنان زیبا بوده است.

در اینجا لازم است که از میرزا صالح شیرازی گفت که در مسکو و لندن تماشاخانه رفته است و نمایش دیده و از آنها جزییات با ارزشی به یادگار گذاشته است ولی تاثیری در بوجود آمدن درام و تماشاخانه نداشته است. غرض اینکه به فرض با مشاهده ی نمونه ای از هنر، رونویسی و الگو برداری از آن برای بازآفرینی ازآن، اگر ابزاری چون آموزش و تربیت،رواداری ، مدارا، نقد پذیری و تحمل پذیری اجتماعی نباشد، نمی انجامد یا بسیار سطحی می شود.

ناصرالدین شاه در مسکو، پطرزبورگ،برلن،بروکسل،لندن،پاریس،تورن،وین،تفلیس به تماشاخانه رفت و در سفرنامه اش مشاهداتش را آورده است.

پطرزبورگ:مردی از درون تخت یک پسر خشگل و یک زن خشگل در آورد.

لندن: خواننده اش خشگل و خوش ادا بود.

لندن تماشاخانه ای دیگر: رقاصهای خوش ادا و خوش لباس داشت.

تورن ایتالیا: زنهای بسیار بسیار خشگل داشت که هیچ جا ندیده بودم، به خصوص دختر یهودی که آدم از دیدنش دیوانه می شد پرسیدم گفتند شوهر دارد.

این مشتی از خروار چشمچرانی های جناب ناصرالدین شاه بوده است ( که اگر ادامه می دادم باید همه را نقطه چین می ذاشتم).

خیلی هاا می گویند که تکیه دولت را ناصرالدین شاه بعد از برگشتن از فرنگ بنا نهاد ولی عنایت ا... شهیدی در کتابش تعزیه و تعزیه خوانی این مسئله را رد می کند زیرا ساختمان تکیه دولت قبل از سفر او تکمیل شده بود.

باب بحث این بود که صرف تماشای نمایش یونانی در زمان اشکانی و نمایش غربی در زمان قاجار بدون آموزش و تربیت بعید بوده که نمایش خودی بوجود بیاید.

درست است که ایین مهر پرستی صورتی نمایشی دارد و یا اصلا هر آئینی صورت نمایشی دارد ولی تئاتر نیست هرچند تئاتر ریشه در همین آئین ها دارد ولی برای اینکه آئین تبدیل ب تئاتر شود باید هنرمندی آن را تبدیل به درام کند زیرا تئاتر در جوار آئین است نه در دل آئین.

این نمایشهای آئینی محدود به ایران نیست بلکه نزد اقوامی که باورهای اسطوره ای خود را با موسیقی و نقاب و رقص نمادین نمایش می دهند معمول است و چون صورتی مثالی دارد برخلاف تئاتر غربی آنتونن آرتو آنرا تئاتر راستین می خواند.

اما کنش نقاب تئاتر با کنش نقاب آئینی متفاوت است که حکایت زیر روشن تر می کند، آئین اهریمنی در تبت که در آن بودا بر بدی ها پیروز می شود در این آئین از نقاب استفاده می شود.

تفاوت عمده نمایش آئینی و تئاتر در موضوع است چرا که تئاتر همواره موضوعی جدید را بیان می کند ولی نمایش آئینی به موضوع تکراری اش  شناخته شده است ، تکرری که ملال آور نیست و یک ویژگی مهم برای آئین است.

تئاتر غربی همواره می کوشد که به تخیل میدان دهد اما هنر سنتی یا قدسی در پی شناخت سرشت و گوهر واقعیت و محمل مرافبه است. تئاتر خلاقیتی آزاد است که دربند قراردادهای آئینی نیست و از دیدگاه انتقادی جهان را نظاره می کند.

جلال ستاری: تعزیه ارزشمند است ولی تئاتر نیست و عده ای ظاهر بین با دلیل تراشی و نظریه پردازی سعی بر این دارند که بگویند ما همه چیزدان تئاتریم و حتی تئاتر غربی هم زمان هخامنشیان از ایران به یونان رفته این در حالی است که ما تا حد زیادی همین ارزش تعزیه و شناخت آن را مدیون پژوهش  غربی ها هستیم.

اینکه ایران باستان درام نداشته نقص و کمبودی نیست، و به فرض این نظریه پردازی ها که غالبا آئین ها و مناسک را سند می آورند در حالی که تئاتر غیر از آئین است درست باشد آثاری باقی نمانده که به آنها استناد شود. ایران باستان داستانهای اساطیری بسیار داشته است که بالقوه ویژگی نمایشی بسیاری دارند ولی درام نویسی تا آنجا که می دانیم از آنها درامی نساخته و حتی فرهنگ یونانی هم در این باب موثر نبوده است.

حال این سوال پیش می آید که چه انگیزه هایی باید در کار می بود تا ادب درامی به وجود آید؟

یک پدیده اجتماعی وقتی در جامعه ای پدیدار می گردد که بر اثر الزامات تاریخی و تجدید و نو شدگی دائم نیاز به آن پدیده در جامعه احساس شود. مهمترین الزام و زمینه اجتماعی برای پدیداری درام قدرت نقادی و آزادی ای نسبی در اندیشه و گفتار برای درام نویس است.

دوشنبه پنجم تیر 1391 :: 23:16 ::  نويسنده : فاضل جلالی

بخش پیش از اسلام

 بیشتر پژوهش گران بعضی از آئین های سنتی و نمایشی را دال بر وجود نمایش می دانند و راجع به پس از اسلام دو نظر متفاوت و متضاد وجود دارد یکی به وجود نمایش شک دارد و یکی دیگر با اسناد تاریخی معلوم می  کند که شکل مردم پسندی از آن وجود داشته است.

حال به نمایش در پیش از اسلام می پردازیم که مهمترین نوشته دراین زمینه کتاب،( تئاتر و رقص در ایران) مجید رضوانی است که مهمترین نکته ای که بیان می کند این است که تئاتر از جوامع شهری یکجانشین به طور دائم یا موقت شروع شد،پس ایرانیان نیز مانند بابلیان که برای مردوک و مصائبش بازی می کردند می توانستند برای میترا و اسرارش نمایش بازی کنند. بابلیان این نمایش را در جشن سال نو و توسط بازی آدم ها نه عروسک ها اجرا می کردند. شکیب الخواری پژوهشگر عراقی هم در کتابش احتمال می دهد که در سال نو بابلیان گیلگمش را هم اجرا می کردند.

مهر پرستی صورتی نمایشی دارد و مجید رضوانی براین است که این آئین همراه با رقص روی سکویی نمایش داده می شده- بعدها تعزیه هم مثل همین آئین بود ولی او معتقد است که به مرور این نمایش خصلت دینی خود را از دست داده و عامه پسند شده، یعنی نمایشی بدون جوهر سری مینوی شدند-.

مجید رضوانی با اینکه می گوید بدرستی نمی داند که در زمان اشکانیان تماشاخانه ها بودند یا نه اما معتقد است که پلوتارک گفته که اسکندر بنای تماشاخانه هایی را در اکباتان و کرمان دیده است که قبل از آمدن او بوجود آمدده بودند، پس در این صورت بایستی دیگر شهرهای ایران از جمله پرسپولیس نیز تماشاخانه داشته بوده و در آنها نمایش اجرا می شده. ولی اگر هم بوده اند هیچ اثری از آنها باقی نمانده. مجید رضوانی معتقد است که فتح ایران توسط یونانیان باعث شد که درام یونانی وارد ایران شود در حالی که ((دوزی)) معتقد است که قبل آن هم درام در ایران رواج داشته است. و این بعید بعید می نماید که ایرانیان هنرور هنر درام را نشناسند.

نهضت نمایش در ایران با ظهور اسکندر شتاب گرفت و پیوند میان دو فرهنگ ایرانی و یونانی بوسیله ی ازدواج های بی  شمار بینشان از جمله ازدواج اسکندر با استاسیرا دختر داریوش و ازدواج دختران ایرانی فراخور اصالتشان با سرداران یونانی محکم تر شد.

شهرهای بزرگ ایران پیش از آمدن اسکندر تماشاخانه داشته اند و هنرمندان یونانی درآنها نمایش می داده اند. گفته می شود اسکندر چون  به اکباتان رسید جشن و ضیافت بپا کرد، چراکه هزار هنرمند به تازگی رسیده بودند- پس تماشاخانه اکباتان باید وسیع می بوده که این تعداد درونش جا می شده اند.به دعوی مجید رضوانی، اسکندر دستور داد تا در آسیای صغیر شامات و امپراطوری هخامننشیان تماشاخانه هایی برپا کنند.

این تماشاخانه ها اگرهم وجود داشته اند سبک معماریشان معلوم نیست و یا اینکه چگونه نمایشنامه هایی به چه زبان هایی درآنها اجرا می شده و یا تماشاگران چه کسانی بودند سربازان ایرانی و  یا یونانی؟ یا این تماشاخانه ها به قدری سست بوده اند که همه از بین رفته اند.

اسکندر در لشکر کشی هایش بازیگر و رقصنده با خود همراه می کرده، آیا بعضی از آنها در آسیا ماندند؟ به این پرسش ها پاسخ قطعی نمی توان داد. مخصوصا به خاطر اینکه نمایشنامه ای ایرانی از آن زمان به دست ما نرسیده.

به زعم مجید رضوانی براساس کاوش های باستانشناسی تماشاخانه هایی در عصر ساسانیان بنا شده است ولی نمی گوید کجا. و احتمال می دهد که نمایشنامه هایی به زبان فارسی که از هندی ترجمه شده بودند اجرا می شده است و سندش تصویر آدمهایی با نقاب است که آنها را بازیگر میداند.

آیا نفوذ فرهنگ یونانی در ایران باعث رواج درام  نویسی شد؟سلوکیان بعد از هخامنشیان حکومت می کردند. سلسله ای یونانی مقدونی بودند و سعی می کردند که مردمشان را در تصرفاتشان جای دهند و این باعث نشر یونانی مآبی می شد. بدون هیچ اجباری فرهنگ یونانی به جز در روستاها در همه جای ایران تاثیر گذاشت، و جامعه ای مختلط بوجود آمد، و از زمان اسکند زبان یونانی هم انتشار یافت. اشکانیان هم خود را یونانی دوست می دانستند که در این میان دلایلی هست که این مسئله را سیاسی می داند. اشکانیان به خاطر یونانی مآبی و اینکه ادعای دموکراسی و اینکه به دین خاصی گرایش ندارند که باعث شد آنها را بی دین تلقی کنند و شاید همین چیز ها باعث شد درامی خلق نشود و اگر هم خلق می شود به دست ما نرسد. گفتنی است که ساسانیان هم به دلیل یونانی دوست بودن اشکانیان سعی در از بین بردن آثارشان کردند و این هم شاید دلیل بر این باشد که نوشته ای به دست ما نرسیده.

دوستان عزیز به زودی پارت دو این مطلب و مطالب دیگه ای خواهم گذاشت...

چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 :: 15:20 ::  نويسنده : فاضل جلالی

جان مورتمیر در سال 1923 در انگلستان به دنیا آمد و در هارو و آکفسورد به تحصیل پرداخت . او دستیار کارگردان و فیلمنامه نویس در شرکت کراون، پس از آن در سال 1948 به مقام وکالت رسید او رمان ها و نمایشنامه های تلوزیونی و فیلمنامه های  متعدد نوشته است.

جان مورتیمر در قرن پر از اضطراب و یاس کنونی، نوشتن کمدی را با ارزش ترین و موثرترین ژانر نوشتاری می داند. او معتقد است که طی دوران های طلایی، امن و ایده آل نگارش تراژدی، در حد اعلای کیفیت اتفاق می افتد.

موقعیت کنونی بشر،با آینده ای مبهم،چنان به بی اعتمادی و وبی استحکامی پهلو می زند که انسان از فرط جدیت ، توان خنده را از دست می دهد.

مورتیمر در نمایشنامه هایش، وضعیت رو به اضمحلال طبقه متوسط را به تصویر کشیده  است و او می گوید(( این موضوع، آینه ی تمام نمای خود من، کودکیم و دوران تحصیلم است و حقیقت این است که نوشتن، تنها با غور در گذشته و شخم زدن تجربه های شخصی ، اثر گذار است. از این منظر ، تئاتر، ابزار بیان نویسنده است و اجراهایی که در آن  بازیگران موقیعت های نمایش را دستکاری می کنند و سعی در بوم سازی یا قرابت متن به وضعیت سیاسی حالا دارند، ناکام می مانند و به نظر من، هیچ خلاقیتی ، جایگزین کار طولانی و انزوای خلاق نویسنده را نمی گیرد.

وجه اشتراک نمایشنامه های مورتیمر، کوتاهی آنها است.

درام نویسی مورتیمر به هیچ معیار مطلقی پایبند نیست.

آثار جان مورتیمر:

این قفس شکستنی است- چه بگویم کارولینا؟-جاسوسی می کنم – ساعت ناهار- چمدانت را ببند.

راجع به این نمایشنامه( این قفس شکستنی است):

 جان مورتیمر پس از لرزه های جنگ که اروپا را می لرزاند و نا امیدی  و بی سامانی در دادگاه های قضایی، هتل های ساحلی و مدارس خصوصی بی داد می کرد نمایشنامه (این قفس شکستنی است) را نوشت.

 کلیتی در رابطه با شخصیت ها:

 مورگنهال کارکتری بی گناه اما قربانی است . قربانی ، به همان اندازه که فاول در بند جامعه اسارت را تجربه می کند. واین شخصیتها سعی دارند به کمک  فانتزی به عمق زندگی و گوشه های ناشناخته حیات سرک بکشند و تخیل دستاویز آزادی قرار بدهند.

چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 :: 15:17 ::  نويسنده : فاضل جلالی

از اونجایی که استاد نظری بزرگ فرمودن هملت را از لحاظ روانکاوی بررسی کنم من هم چند تا مقاله خوندم و تحلیلم را می نویسم.

ارسطو می گوید انتقام کار درستی نیست چون دیگر سودی به حال قربانی ندارد و به همین علت در نمایش های یونانی انتقام روی صحنه رخ نمی دهد بر عکس رومی ها که شخصیت ها دست به انتقام های آنچنانی هم می زنند ، شکسپیر در این شلم شوربای نه به شوری رومی ها و نه به بی نمکی یونانی ها روش اعتدال پیش می گیرد و دست روی شک می گذارد و هملت را بر این اساس می آفریند.

حالا سوال این است که چرا هملت شک می کند؟

فروید می گوید از آنجایی که انسان به جنس مخالفش گرایش دارد و نمونه اش علاقه پسر بچه ها به مادر و برعکس است هملت نیز به مادرش علاقه داشته و به دلیل اینکه پدرش را رقیب خود بر سر مادرش می دانسته می خواسته همان کاری را که عمویش کرده را بکند و حالا با او همزات پنداری می کند و از آن طرف دوباره رقیب دیدن عمویش با عث می شود که بخواهد او را بکشد وهمین دو نیرو او را دچار شک می کنند و ادامه می دهد که این آدمها رفته رفته کافر و گوشه گیر می شوند که اینجا خیلی از منتقدان مثل سی برادلی می گویند نه فروید جان این طور نیست چرا که ما در نمایش می بینیم هملت در کلیسا عمویش را نمی کشد یا در مونولوگی می گوید اگر خودکشی نهی نشده بود خودش را می کشت که همه اینها نشان از دینداری این آدم است و اینکه اصلا آدم گوشه گیری نیست چرا که دائم در جمع ورجه وورجه می کند.تازه من هم می گویم فروید جان پس چرا ما این چیزی را که تو می گویی در نمایش نمی بینیم (اگر شما دیده اید به من هم بگویید ممنون می شوم)

ولی به نظر من هملت تنها به خاطر یک چیز دچار شک می شود آن هم ترس است. اولا می ترسد که عمویش بی گناه باشد به همین دلیل دائم تلاش دارد مطمئن شود مثل نمایشی که در حظور عمویش ترتیب می دهد تا عکس العمل او را ببیند . و دوما از عاقبت کشتن عمویش می ترسد مثلا در کلیسا عمویش را نمی کشد چرا که هنوز به اطمینان نرسیده و می ترسد با کشتن او دچار گناه شود.

اون چیزهایی که خوندم:

1-      ابوالفضل احمدی، کتاب جنبه های نمایشی در آثار شکسپیر، تهران، نشر آسیم، چاپ اوّل، ۱۳۸۴، صفحات ۳۵-۲۵.

2-      hlicon.blogfa.com

3-      ویکی‌پدیا

شنبه نهم اردیبهشت 1391 :: 18:41 ::  نويسنده : فاضل جلالی
سوپر مارکتی نه چندان بزرگ پسر بچه ای وارد می شود پولش را روی پیشخوان می گذارد و به فروشنده که روی صندلی نشسته و جدول حل می کند می گوید:

بچه: عمو حالا بده

فروشنده: چی؟

بچه : از اون قرمزها

فروشنده نگاهی به قفسه سیگار پشت سرش می کند

فروشنده: از اونا نمی شه

بچه:چرا؟...

فروشنده قطع می کند

فروشنده:بستنی...بستنی بهت می دم می خوای؟

بچه: نه از اون قرمزها می خوام.

فروشنده:اِ... نمی شه اونا مال بزرگاست.

بچه کمی فکر می کند

بچه: بابام می خواد.

فروشنده کمی مکث

فروشنده: برو بگو بنویسه رو کاغذ

بچه کمی تعلل می کند و بیرون می دود کمی بعد دوباره بر می گردد

بچه:آقا بابام سواد نداره که...

فروشنده: پس برو بگو خودش بیاد.

بچه سرش را پایین می اندازد و می رود دمی بعد صدای شکستن شیشه ای بزرگ به گوش می رسد.

فاضل(طه)

دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 :: 15:25 ::  نويسنده : فاضل جلالی
هنریا برین این وبلاگو  و ای وبلاگو ببینین    .


شنبه دوم اردیبهشت 1391 :: 16:59 ::  نويسنده : فاضل جلالی
هرچند پارت دویم کلاس چون بدن به تمرینات نفس بر استاد نظری بزرگ عادت نداشت موقع دیدن این شاهکار پیامبر درام ،چرتکی زدیم ولی بعد که با خودمان خلوت کردیم دیدیم نه خوشمان آمده است وکلی حالمان بد شد که تا کی این همه اسطوره و قهرمانمان باید یا در میان استخوانهای سینه یا نرمی ذهن اسیر بماند ، بیچاره سیاوش و اندوه بر حال کوسه ای غریب. ای کاش ما هم شکسپیر داشتیم یا شاید هم ما داریم و نجابت و اهل گمنامی بودن ایرانی از چشمها پنهانش کرده... هییییی... بگذریم...

فاضل(طه)

جمعه یکم اردیبهشت 1391 :: 12:13 ::  نويسنده : فاضل جلالی
اتاقی در یک مسافرخانه مرد پشت میز نشسته و فقط چهره اش در تاریک روشنی دیده می شود، کمی آن طرف تر هم زن لباسهایش را اتو می زند

مرد: بخاری خیلی بهتر از شوفاژه.

(زن بی توجه اتو می زند)

مرد: پرسیدی... از این یارو نگهبونه؟

(مثل اینکه زن نشنیده مرد کمی مکث می کند)

مرد:بوتیک.. پرسیدی بوتیک کجاست؟

(زن وانمود می کند که تازه شنیده سرش رابه بالا می اندازد و ادامه می دهد)

مرد: دیشب بالشم یخ کرده بود فکر کنم شوفاژ خاموشه.

(زن کارش را ادامه می دهد مرد نگاهی به او بعد هم به شوفاژ می اندازد، بعد دستانش را زیر بغلش جمع می کند و می لرزد)

مرد:یه دست به شوفاژ می زنی؟بیشتر کنی؟

زن:(زیر لب) دستم بنده.

مرد: من سردمه بیشترش می کنی؟

(زن لحظه ای مکث می کند و به او زل می زند)

زن: مگه نگفتم لباس گرم بردار؟

مرد: بوتیکو می پرسیدی می رفتیم می خریدیم.

زن: چرا برنداشتی تو که وقت داشتی،فقط کافی بود در کمدتو باز کنی و برداری.

مرد: فکرم جای دیگه بود.

زن:کجا بود ،پیش دکون دو نبشت، پیش مواجبت؟

مرد: یخ کردم.

زن: خیالم نیست، تو می تونی با دستای نازنینت چرخ صندلیتو بچرخونی بری شوفاژو زیاد کنی.

( و دوباره اتو می کشد مرد بعد رعشه دیگری صندلی  چرخدارش را حرکت می دهد و سمت شوفاژ می رود.)

سید فاضل جلالی(طه)

جمعه یکم اردیبهشت 1391 :: 11:36 ::  نويسنده : فاضل جلالی

خلاصه نمایشنامه:

                                                  این قفس شکستنی است

اثری از:

جان مورتیمر

کلاس مبانی بازیگری

استاد:جناب آقای دکتر نظری

نوشته:

سید فاضل جلالی

      در سلولی که رنگ خاکستری روی دیوارش می رقصد و سقفش دیده نمی شود و ممکن است هر لحظه کسی از آن فرار کند،زندانی هر روز جلوی پنجره ای که آسمان آبی و جنگل از آن دیده می شود دست درجیبش می گذارد و بیرون را می پاید،وکیل مدافعی شبیه لاشخور می آید او مورگنهال است.

وکیل مسن از رهایی زندانی به هر شکل بجز اینکه خودش با قدرت کلامش او را نجات دهد هراس دارد پس دائم مراقب او است که فرار نکند.

فاولِ زندانی از شغل هایی مثل وکلات خوشش نمی آید آنها را مثل طوطی ها وراج می داند و فکر می کند چون خودش تخم گیاه فروش است و بی سواد حرفهایش را نمی فهمند، می داند که وکیل به کمک او نیاز دارد ولی خود مورگنهال حتی نمی داند که آیا آمده کمک بگیرد یا کمک بکند، کار و کاسبی اش کساد است و اجاره اش را مدتی است نداده حتی تا این سن نتوانسته زن بگیرد و حالا زندگی اش به این پرونده بستگی دارد ولی فاول نا امید است و خودش را به سلولش عادت داده مثل سگی که به علوفه خوردن عادت داره.

اما مورگنهال تازه اول کارش است او سالها در دانشگاه به قول خودش  خرخوانی  نکرده و تا ساعت دو نصف شب وسط کتابا غلط نخورده و خوردن چای مونده تنها سرگرمی اش نبوده و هفته ای چند بار غش نکرده و بالا نیاورده وبا هزار بدبختی امتحاناتش را قبول نشده و سالها در دفتر وکالتش در انتظار یک مراجع جدول حل نکرده که اینجا نا امید شود ،او آمده تا او را نجات دهد تا خود نجات پیدا کند.

ولی فاول زنش را کشته و این را کتمان نمی کند و وکیل همه هدفش این است که به او بفهماند که در دادگاه حرفهایش مثل بمب است و او باید بداند که دارد چه کسی را می کشد.

فاول از بخت بد او می خواهد صادق و رو راست باشد و وکیل وقتی فکر می کند که سالها روی صندلی کنار وکیلهای درجه چندم نشسته تا یک زندانی بی پول او را به عنوان وکیل تسخیری انتخاب کند بیشتر می سوزد و خاکستر می شود،ولی نمی داند که فاول او را انتخاب نکرده بلکه مثل زمانی که در بازار اسب فروش ها چشمش را می بسته و اسب انتخاب می کرده او را نشانه رفته است.

مورگنهال که دیگر شکسته شده از او خواهش می کند که امیدش را نا امید نکند و در مورد زنش حرف بزند، زندانی دلش برای او کباب شده پس از زنش می گوید،دوریس زنی شاد و عاشق جک های بی مزه که همیشه خدا را به خاطر استعداد بزله گویی شکر می کرده و دائم به قول فاول خر کاری می کرده است و رادیو گوش می داده و می خندیده است و برای کریسمس ترقه های گوناگون جمع می کرده و فاول را که از استعداد بزله گویی محروم بوده همیشه بدبخت می دانسته و مفلس، فاول مثل عصر جمعه ها برای او کسل کننده بوده، کتلت درست می کرده مثل لنگه کفش که روزها برای حضمش نیاز بوده،به اسم فاول هم می خندیده و او را مرغ می گفته است.

فاول هم همیشه می رفته ته باغ در مرغدانی وبه چشمهای باجریگا که غم در آن موج می زند زل می زده. ولی همان طوطی ها را هم زنش یاد داده بود که بگویند((چرا به عزا نشستی؟ یه کم بخند و شکلک در بیار))، البته فاول بیستون ،مرد مستاجرش که با دوریس می نشسته و چای می خورده و می خندیده را بی تقصیر نمی داند، اصلا از آن نره غول متنفر بوده که کلی جک بلد بوده و دوریس را می خندانده کاری که سالها فاول از انجامش عاجز بوده، یکی روز هم که از راه رسیده بوده و فال گوش به حرفهایشان گوش داده مردک می خواسته پایش را از گلیمش بیشتر دراز کند که دوریس پسش می زند و آخرین امید فاول که دنبال بهانه بوده از بین می رود.

مورگنهال به هر دری می زند که راهی پیدا کند که او را نجات دهد فرصت تمام شده و حالا زمان  دادگاه فرا رسیده، او خود را در میان  کف و سوت می بیند میان هزاران گلوله تبریک که به سمتش شلیک می شود منشیش محکوم بعدی را ثبت نام می کند البته در ازای یک میلیون شیلینگ و از این خیال ها ی رنگارنگ.

حالا زمان به سرعت گذشته دادگاه آمده و رفته، آسمان پشت پنجره سرخ است ودر سلول باز مورگنهال بی گلاه گیس و آشفته می آید حرفهایی که باید می گفت و نگفته را مرور می کند و داد می زند از درون فریاد می کشد، حالا فاول هم به  اوپیوسته خوشحال است هر دو خوشحال اند در سلول باز است برای رفتن برای رفتن هردو در کنار هم گویی خوشبختی دوباره به این سلول برگشته، خوب است بر خلاف تصورم خوش تمام شد.

 پایان

سید فاضل جلالی

سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 :: 10:45 ::  نويسنده : فاضل جلالی

به نام خدایم که مهربان ترین است

 توصیفی مشاغل

مبانی بازیگری

استاد:جناب آقای دکتر نظری

نوشته: سید فاضل جلالی

1-سیگارفروش: پیرمردی با کت و شلوار راه راه که همیشه روی صندلی دیده می شود کلاه سبز رنگی را تا بالای ابرو هایش پایین کشیده و خودش توتون می کشد،سیگارهایش را در یک جعبه چوبی می گذارد ، من او را همیشه قوز کرده دیده ام و سیبیل های سفیدش را شاعرانه می دانستم.

2- متصدی داروخانه: زنی ضعیف جسته و کوتاه وقتی با او حرف می زدم فکر می کردم هر لحظه از بی حالی بی هوش می شود دائم ابرویش را بالا می انداخت،صاف ایستاده بودو دستهایش را به زور حرکت می داد و وقت حرف زدن روی شیشه پیشخون رو نگاه می کرد وقت خدا حافظی هم به اجبار و اکراه با یه لبخند بدرقم کرد.

3-نگهبان خوابگاه دانشجویی: اسمشو آقای منطق گذاشتیم چون یه سری گفت داد نزنید هوا خنکه صدا می پیچه. معمولا جلوی در سرپرستی می ایستد شکمش را جلو می دهد و شلوار راحتی اش را تا زیر سینه اش بالا می کشد، شانه هایش را عقب می دهد

4-استاد دانشگاه: زنی لاغر اندانم و  قد کوتاه حرکات تندی دارد وقتی حرف می زند کلمات را مثل رگبار شلیک می کند راحت و روان راه می رود معمولا وقتی می ایستد پای چپش را خم می کند و نوکش را روی زمین می گزارد

5-نمکی:بیشتر مواقع لباس روغنی اش را با ته چاقویش تمیز می کند پای راستش می لنگد و به داخل کج است به همین خاطر دمپایی اش از سمت راست ساییده است.

6-دلال ماشین: پسری جوان درشت هیکل سعی می کند آرام حرف بزند تا لهجه تر کی اش پشت آن پنهان شود پیراهن آستین کوتاه می پوشد موهایش را خروسی می زند و دستش را در سینه اش جمع می کند که بازوهایش بزرگتر دیده شود.

7-کتابفروش: اسمش میرزا است سن سالش بالا است ولی لباس شیک جوانانه می پوشد عینک بزرگی دارد که بیشتر مواقع به گردنش آویزونه کتابهای زیادی دور و برش است ولی خودش تا حالا کتاب زیادی نخوانده . اکثر مواقع اسم کتابها را هم نمی داند و از شاگردش می پرسد.

8-موسیقیدان:  کتی پالتویی مشکی می پوشد راست و شمرده قدم برمی دارد و خیلی کوتاه گویی اتویش کشیده اند.

9-خدمتکار: مردی حدودا قد بلند که وفت خندیدن دو دندان بلند جلوییش سلامت می کنند آرام حرف می زند و باید خیلی دقیق باشی تا صدایش را بشنوی گاهی مواقع هم او را هنگام جویدن ناخن هایش دیده ام.

10-اپراتور مترو: او را همیشه از سینه به بالا دیده ام چشم های خماری دارد گویی با همه قهر است سعی کردم که او را سر سیگار کشیدن گیر بیاندازم هنوز نتوانسته ام، می دانم که او سیگار می کشد.

11-ناظم مدرسه: چشمهای سبز و روی سفیدی دارد موهای جو گندمی اش به او هیبت خاصی می دهد ولی خمیده ایستادن و دستانش را پشت سرش گذاشتن این را خنثی می کند.

12-معلم:  سیه چرده و قد متوسط نیم تنه بالایش به چپ خم است سرش را بالا می گیرد وهنگام راه رفتن آسمان را نگه می دارد لهجه کردی دارد و همه ی اینها وقتی یکی را کتک می زند به هم می ریزد.

13:فیلمساز: شمرده قدم برمی دارد دقت که کردم فهمیدم سعی می کند اول پاشنه اش را زمین بگذارد عینک آفتا بی دائما به چشم دارد و خیلی ها مشتاق اند تا تن صدای او را بشنوند.

14-قصاب:مردی قد کوتاه سر تاس شکمی برآمده همیشه آستین هایش بالا است و روپوش نمی پوشد گاهی هم آرام با نوک انگشتش ریز گوشت های روی پیشخوان را جمع می کند و می خورد، خیلی ساکت است و حرف نمی زند چون صدایش خیلی نازک است و خجالتش می دهد.

15-طلافروش: مردی جوان ریش دارد و کت و شلوار می پوشد همیشه لبخند به لب دارد ولی چشمهای همیشه کنجکاوش که اطراف را دائم بررسی می کن چیز دیگری می گوید.

16کارمند بانک: پیراهن صورتی رنگی پوشیده وسط سرش خالی است و ابروهایش پر لبهایش روی هم و دائم زمین را نگاه می کند.

17:مهندس تاسیسات گازی: لباس آبی تمام قد کلاه سفید ایمنی و یک عینک آفتابی گاهی هم بی سیم به دست می گیرد چون همیشه روی راهرو های باریک راه رفته روی زمین هم مرافب و آرام راه می رود.

18-متصدی فروش کامپیوتر: پیراهن قرمز براقی می پوشد کمی تو پر و خوش اندام است سیگار می کشد حتی در محل کارش دکمه بالای پیراهنش را باز می گذارد.

19-دستفروش: مردی لاغر و قد دراز وقت راه رفتن سرش را جلو می گیرد و شانه هایش را عقب می دهد اینطوری کمی هم کمرش جلو خم می شود طی و جارو می فروشد معمولا آنها را روی دوشش نگه می دارد.

20-نجار: پیرمردی سفید موی که همیشه مدادی پشت گوش دارد البته اگر کلاه سورمه ای رنگش سرش نباشد چشمهای قهوه ای اش  را به اره و چوب و انگشتانش می دوزد گندمگون است و اخمو گامهایش را استوار و مطمئن بر می دارد.

21-سالن کار رستوران: تی شرت و شلوار جین جزء کارش است که صاف راه برود کلاه نقاب داری را هم سرش کرده اند تا سرش پایین نیافتد، باید قدمهایش را روی زمین نکشد چرا که زمین رستوران کثیف می شوند.

22-شاطر سنگکی: روپوشی سفید با پیشبند که کلاه آشپزها را سرش می کند گاهی حتی جلوی روشویی که می خواهد دستهایش را بشوید نا خودآگاه رقص پای شاطری می کند.

23-جوشکار: کله ای که هر چه به سمت فرق می رود گنده تر و هرچه به سمت چانه باریک تر می شود لباس خاکی سرباز ها را می پوشد که سوراخ سوراخ است شانه هایش افتاده و وقت راه رفتن بالا پایین می شود.

24-لباس فروش: مردی لاغر با دماغ کشیده چهارشانه است وقتی راه می رود صاف می ایستد چشمهایش خمار است و روی لبهای کوچکش معمولا عرق می کند.

25-عطار: مردی درشت هیکل و چاق وقتی قدم برمی دارد تمام  بدنش به لرزه می افتد و وقتی می خواهد نفس بکشد هر لحظه می ترسم دکمه های پیراهنش پاره شود.

26-چوپان: شلواری کردی می پوشد و پیراهن چهارخانه خاک و خلی یک چوب را میان پشت و بازوانش نگه می دارد برای راه رفتن خیلی خم و راست می شود و موهای فری زیادش هم جلوی چشمهایش را می گیرند.

27-منشی: خانمی با هیکل نسبتا درشت و صورتی با آرایش غلیظ آدامس هم می جود وقتی هم از پشت میزش بلند می شود تا راه برود دائم مواظب مانتو کوتاهش است.

28-عکاس: مردی مسن قد کوتاه و با اندامی معمولی موهای سفید و سیبیل های زرد و عینکی گرد، لبخند به لب دارد و حساس راه می رود و دائم روی میز کارش را تمیز می کند حتی اگر کثیف نباشد.

29-نویسنده: مردی با موهای بلند و جلیقه ی خبرنگاری ، موهایش را از پشت بسته یک دفترچه از گردنش آویزان است و قلمی در کنارش ، دائم اطرافش را می کاود.

30-راننده تاکسی: موهای فری دارد وسط سرش خالی است و عینک بزرگی به چشم دارد و گاهی پشت فرمان شانه هایش درد می گیرد چرا که همیشه سعی می کند صاف بنشیند.

جمعه یازدهم فروردین 1391 :: 16:43 ::  نويسنده : فاضل جلالی